گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

تنهایم... تنها! می فهمی؟



" خــــــــــــــــدا!

تو تنهایی و همه به دنبالت!

 مـــــــــــــــــــا!

به دنبال همه ولی باز هم تنهاییم! "


آخرین روز اردیبهشت است! ماه بدی بود! تنها شدم! عوض شدم! ولی اتفاقات خوبی هم افتاد! تو آمدی در زندگی من! تو بلاگ عزیزم!

اردیبهشت هم دارد می گذرد... هوا هم بارانی ـست! مثل شب های تنهایی ام!

می نشینم در خلوت خود! سکوت را به جان می خرم! شاید حرف زدن یادم برود و دیگر نتوانم نامش را بر زبان بیاورم!

هعی! چه میشود کرد؟ چه در توان دارم که انجام دهم! هیچ!


کوتاهش کنم بلاگ عزیزم! دلم پر است! پر از حرف هایی که اصلا برایم مهم نبود... ولی حالا مهم شده! طول می کشد تا بفهمم اطرافم چه اتفاقاتی می افتد... طول می کشد تا یادم بیاید که مرا ول کرد!

اوه... قول داده بودم درباره اش نگویم! خب،خب! چیزی ندارم که بگویم! فقط به دنبال هر کسی که می رویم یا به او دل می دهیم، دل را می شکند با اینکه رویش نوشته بودم که شکستنی ـست!

انتظاری از تو ندارم! از هیچ کسی ندارم! اصلا برایم مهم نیست چه می شود... بیایید ببینید.. من خالی ام! از خالی هم چیزی گیرتان می آید که به من طعنه می زنید... یا اینکه حتما کسی باید باشد تا طعنه هایتان بیهوده در دلتان نماند و مثل من جمع نشود و سر یک نفر خالی نشود! { وحید! خیلی خیلی ببخشید بابت امروز! اعصاب نمیزارن برامون که! }

به آخرای یک سال دیگر می رسیم! مدرسه را می گویم! تنها... یک،دو... بیست و یک روز دیگر مانده تا تنهای تنها شوم! بعد هم از اینجا می رویم و شاید برنگردیم... روزگار است دیگر، چرخ ـش به هر طرف می گردد! ولی نمی دانم چرا از هر طرفی که چرخ می رود، باید یکی را زیر کند؟ آن یک نفر هم چرا من؟


باید بگم که دوستانم را خیلی دوست دارم! با اینکه بعضی از آنان واقعا اعصابم را خط خطی می کنند ولی باز هم من دوستشان دارم!


+ عنوان این مطلب و اون حرف های اول و کلا، این مطلب رو مدیون یکی از بهترین دوستانم هستم!پارسا،دمت گرم!

+ افراد توی عکس :: از راست به چپ :: امیرحسین! -_-_- علی! -_-_- خودم! -_-_- پارسا!


کامبیز دیوسالار

سی و یکم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

زندگی را پیش رویم می بینم...

زندگی را پیش رویم می بینم!

" دوست دارم صحبت کنیم... همیشه خواسته ام این بوده... کسی باشد که حرف دلم را بشنود! کسی که گاه گفته های یک دیوانه ای مثل من را بشنود... پیدا نمی کنم لغات را... اعصاب ندارم! نمی توانم بنویسم! "

کیبرد را هل میدهم جلو! کلماتی ذهنم را مشغول کرده!

اولی، زندگی، دومی، پیش رو! سومی، دیدن!

پیدا کردم! « زندگی را پیش رویم می بینم! »


" هعی... چی بگم! مشکلاتم در حال کم شدن هستن! ذهنم را مشغول نگه می دارم تا دردم را حس نکنم... ولی... نمی شود.

این زندگی با من بد تا می کند... رقم زدن هم چنین سرنوشتی... عوضم می کنه! دارم پیش میرم به سوی آینده... کم کم دارم به این می رسم که باید انتخاب رشته کنم... نمی دونم! دردسر های فیزیک رو به جون بخرم یا اینکه علاقمو به گیتار! یا اصلا بشینم ادبیات بخونم...! خودم هم نمی دونم چی می خواد پیش بیاد! در هر حال، زندگی را پیش رویم می بینم! "


کمی فکر می کنم... چیزی را از قلم انداختم! آهان!


" البته! یادم اومد که بگم با زندگی میونه ی خوبی ندارم! یعنی اون حوصله ی یه آدم امیدواری مثل من رو نداره! یکی که هی می خوره زمین... ولی بازم بلند میشه... آره دیگه، همه دشمن دارن، ما هم داریم... اونم از اون انتقام بگیراش! "


مطلبم رو چک می کنم! یه دفعه بارون می خوره تو صورتم! بلند میشم! پنجره ی اتاق رو می بندم! دوباره می شینم می نویسم!


"هوا داره بارونی میشه! از بوی خاک خوشم میاد! می تونم حس کنم که حداقل خدایی اون بالا هستش که به فکر من باشه! "


فکر کنم دیگه چیزی نمونده باشه... شایدم نه!


" بلاگ عزیزم! دوس دارم همیشه باشی... چون که نباشی، منم از بین میرم! با بودن تو، من هنوز دلیلی دارم که صبح ها، چشم هایم را به این دنیای خسته کننده، باز کنم! "


همه چیز تکمیل است! البته، عکس هایم را کپی کرده ام! باید یکی را انتخاب کنم! آهان... این یکی خیلی خوبه! یکمی که افکت بگیره، خوب میشه! آهان! تکمیل شد! اینم از انتشار!



کامبیز دیوسالار 
سی ام اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۳۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

کامبیز... من تو را می شناختم!

می دانم! سعی کردم درد هایم را پنهان کنم ولی نمی شود! هی پی سی را خاموش و روشن می کنم، از بس که چیزی از قلم می افتد! صدایت را می شنوم که می گویی:


من تو را می شناختم کامبیز! -


شاید! شاید تو مرا می شناختی... ولی... من فرق کردم، دوباره خالی و پر شدم... دوباره ذهنم را شست و شو کردم... دوباره شدم کامبیزِ سه سال پیش! همانی که معنی عشق را نمی فهمید!


ولی... تو مرا دوست داری! -


چرا! تو را دوست دارم بلاگ عزیزم! ولی عشق ، چیز دیگریست... فراتر از یک دوست داشتن است...


... -

نمی خواهد چیزی بگویی... فقط گوش کن! حرف هایم را برایت می نویسم! فقط برا تو، بلاگ عزیزم، تنها برای تو می نویسم

آره، دیگه چی بگم؟ از همون حرف های احمقانه ام... یا آن بی شرفی که با موتور بهم زد! یا اون بنده خدایی که کلاهمو بهش هدیه دادم که از سرما نمیره! از اون خنده های احمقانه بعد امتحان! یا اون رفیقایی که دلمو شاد می کردن! یا اون کبوتری که بهش غذا می دادم! یا مثل « شازده کوچولو » به گلم محبت می ورزیدم! یا اینکه بلاگمو آپ می کردم که از صفحه ی روزگار حذف نشه!

همه اینا مال دورانی بود که... اسم دوران چی بود؟ آهان... یادم اومد! دوران قبل از شروع بدبختی!

آره، بدبختی ام شروع شد... عاشق شدم... دیوانه شدم... دوران بدبختی رو گذروندم! فانتزی شدم! مثل یه خیال باف! حالا به همه ی اون کَسا یا چیزایی که بهشون کمک می کردم، نیاز مند شدم... ولی اونا چی؟


حرف هام دیگه احمقانه نبود! اون بنده خدا، گم و گور شد! امتحانا دیگه خنده دار نیست! رفیقا همه رفتن! کبوتره از غم دوری یارش...مُــرد! شازده کوچولو هم برگشت به ستاره ی خودش و من رو تنها گذاشت! ولی... تو، نرفتی... با اینکه به یادت نبودم ولی باز هم هوایم را داشتی... فقط تو بلاگ عزیزم!


رسیدی به حرف هام؟ -


کدوم حرفات؟ منظورت چیه؟


اینکه تو را می شناسم؟ من تو را می شناسم... کامبیز -


نمی تونم جواب رو بدم! یعنی جوابی ندارم! نمی دونم، ولی فقط اینو می دونم که تو تا آخرش هستی با من! تا آخر این جاده! تا ته ته ته ته ته! اون موقع که رسیدم به آخر خط، جوابت رو می دم! اون موقع می فهمی!



کامبیز دیوسالار 
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۰۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

ویژه خواهیم شد! ویژه خواهیم ماند!

آری... به اینجا رسیدیم بلاگ، ترکم کرد! برای همیشه... منم پاک کردمَش... چون دیگر آنقدر ها هم مهم نیست...

نیازی به گفتن هم نبود. فکر کنم به مطالب قبلی برگردی متوجه می شوی درونم چه می گذرد... 

خشم از آنی که دور زد! همیشه در فکر یک داستان جالب بوده ام... فکر کنم توانستم پیدایش کنم...


" ویژه خواهیم شد، ویژه خواهیم ماند! "


« روزی روزگاری، پسر غریبی بود، گم شده! ترک شده که بر روی صندلی نشسته بود. از هدفون درون گوشش که فریاد میزد " Someone like you! " می شد فهمید که چقدر تنهاست... »


شروع داستان غم انگیز من باید همین گونه باشد... فریاد هایم به گوش کسی جز تو نمی رسد، بلاگم! :(

باز هم تو بودی که به حرف هایم گوش دادی... آری تو یار خوبی هستی... بر خلاف آنی که رفت و تنهایم گذاشت!

باز هم تو، نامردی نکردی و حرف هایم را در دل خود جا دادی... من و تو، همیشه یار هم خواهیم ماند! تا ابد!

صبح ها به یاد آنی از خواب پا می شدم که دورم زد! حال برای تو، بلاگ عزیزم ، بیدار خواهم شد!

غروب، زود تر از همیشه پیش تو بر می گردم تا با تو بنشینم! با تو درد دل کنم! با تو باشم!

دیگر لغات را می شناسم! می دانم چه تاثیری می تواند بگذارد! اگر هم بر کسی نذارد، بر خودم که می گذارد!

من حتی دارم خودم را می شناسم! به چه سرعت خوب شدم! به چه سرعت زخم هایم خوب شد! ولی باید منتظر بمانم! باید منتظر بمانم که خودم را در پیش رویش نبازم!

به امید دیدار وبلاگ عزیزم!



کامبیز دیوسالار 

بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۵۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

زخم عمیق دلم خوب خواهد شد...

رفتم درون پیله تنهایی خودم ،
شاید رها شوم
حالا؛
فضای پیله ام ،
سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ.
اما،
من خواب دیده ام،
طاقت اگر بیاورم
یک روز زخم عمیق دلم خوب می شود ...!!!

من خواب دیده ام ،
طاقت اگر بیاورم
یک روز عاقبت پروانه می شوم...!!!

در آسمان ها پرواز خواهم کرد...
از کوه و دشت و دریا می گذرم،
تا به تو برسم...
ولی تو نیستی و من هنوز پروانه نشده ام...
حتی هنوز زخم دلم خوب نشده...
پیله ای هم وجود ندارد!
و من سال ها رها نخواهم شد!

پس ناراحت نباش،
که برگشتن من سال ها به طول خواهد انجامید!
ولی...
شاید...
روزی...
من باز گردم!
و تو زخم دلم را ببینی که چگونه از بین رفته!
و ببینی که من توانسته ام خودم را به تو برسانم!
طول خواهد کشید! می دانم!
ولی زخم ها، طول می کشند تا بسته شوند!




کامبیز دیوسالار
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۰۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

بر ف*ک رفته!

نشسته ام پشت این کیبورد! سعی می کنم حرفی بزنم! چیزی بنویسم! ولی کلمه ها دیر لود می شوند! مثل همان « دایال آپ » یا همون « ســِگا » که یک ربع اول فقط منتظر می ماندیم! خیره به صفحه ی تلویزیون! حال من الآن همون جوریه... نشستم و به زندگی سگیِ سگیِ خودم نگاه می کنم! موبایلم هی داره زنگ می خوره. رو صفحه نوشته: به ف*ک رفته!
نگاهی که یه اسم ـش می کنم، نا خودآگاه خندم میگیره! یادم میاد که عاشق فیلم بر باد رفته بود این بنده خدا... من هم اسمش رو گذاشته بودم که همیشه بخندیم! یادش بخیر! 3 سال گذشت!
هر چه که تلاش هم می کنم، می بینم یه چیزی رو کم دارم! تو!
یه چیزی از درونم میگه: نه بیخیال، اون الآن یه جای دیگه خوش و خرم داره حالشو می بره! یکی مثل من رو دور زده و الآن نمی دونه اون بدبخت دور خورده داره لای دستای زندگی چه بُری می خوره!

گوشی رو بر می دارم...
- الو؟
- الو و مرض!
- هان چیه؟
- کامی... مگه قرار نبود امروز...
- اَه.. حال و حوصلتو ندارم...
- کامی... زدحال نباش... همه هستن...
- همه؟
-اومممم... نه همه ی همه...
- پس خفه شو به ف*ک رفته!

گوشی رو قطع می کنم، خاموش می کنم و میفتم رو تختم...
اصلا برام این جمله ی آخری خنده دار نبود... بالعکس، خیلی هم مزخرف بود. موندم چرا زندگی داره اینجوری بُر می زنه! لعنتی داره به ف*ک می ده منو! نمی دونه من کشش ندارم این همه بدبختی رو...
عمومن با زندگی کاری ندارم، البته تا وقتی که با من کاری نداشته باشه! اگه کاری داشته باشه، مطمئنم که یه مشکل به جمع مشکلاتم اضافه میشه! آخه من کلکسیونرم! کلکسیونر بدبختی و مشکل و غم و هر چی شبیه اینا باشه!

کامبیز دیوسالار
بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

دروغگو نبودم...

توی مترو نشسته بودم. خاطراتم را مرور می کردم تا ببینم کجای این قصه دروغگو بودم که داستان ما به بیراهه رفت! سطل آشغال ذهنم رو باز کردم. روی دفترچه خاطراتم رفتم و دکمه ی « ریـستور » رو زدم! پیام اومد که مطمئنی که می خوای برش گردونی؟
خیلی فکر کردم! مطمئن که نبودم و نیستم... ولی... نمی تونم بگم چقدر دوس دارم دوباره بخونم ـشون!
- آره! باز کن ببینم چیا داریم!

غرق در خاطراتم شدم... چه روز هایی، چه آرزو هایی، چه رویا هایی! با این که می دونستم هیچ وقت رویا به واقعیت نمی پیونده ولی باز هم رویا پردازی می کردم! از اون دیوونگی هام! از اون...

خسته شدم... سریع خاطرات خوب رو « اِسکیپ » کردم که برسم به اون بدهاش!
خوندم... خوندم... بازم خوندم...

- کامبیز! تو دیوونه ای!

خندم گرفت! خیلی ها بهم میگفتن این رو!

   - هی کامبیز! کوشی؟

یه لحظه چشمام رو باز کردم... دیدم رفیقم پیشم نشسته! یکی مثل من!
- تو هم یه رویایی؟ مگه نه؟

- نه بابا توهمی! کوشی تو؟ الآن سر کلاسیم!

 - نه! تو هم منو ترک کردی! تو هم یک رویای توهمی هستی، درست مثل بقیه!

چشمام رو باز کردم... ساعت پنج و نیمه! چه رویایی بود! دوباره یه روز جدید شروع شد! کلی مکافات! کلی درگیری! و دوباره باید برگردم به زندگی مزخرف قدیمی!

یادم بمونه امشب موقع خواب، دفترچه خاطرات گذشته ام رو پاک کنم. « دیـــلیــــت » خالی نه! « شــــیفت، دیـــلیــــت »!


کامبیز دیوسالار
بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تغییر خواهم کرد

هعی زندگی... چی بگم آخه؟ از کجا شروع کنم؟ از همون کلمه ی مزخرف؟ « عشق! » بیخیال...

نپرس چرا برگشتی به نِت و فانتزی چون که داستانش طولانیه. زندگیم داره تغییر می کنه. با این که هنوز هیچی نشده ولی دارم احساسش می کنم. از درون!


همه علایقـَم! نوع لباسام! مدل حرفام! حتی همونی که می دونی داره عوض میشه! یه چیزایی داره از زندگیم میره ولی شاید یه چیز بهتر بیاد...

عشقم به گیتار دوباره شروع شده! میشینم هی آهنگ رُمَنس رو میزنم... اصلا دارم داغون میشم!


نمی دونم چی شده منو... جو گیر شدم! شایدم مثل بقیه چیزای این زندگی مزخرف، اینم یه مسخره بازی ذهن بیمار من باشه دیگه!

انقدر از دنیای ادبیات فانتزی دور شدم که روی کیبورد چند سانتی خاک نشسته بود... الآنم اینقدر غلط دارم تو نوشته که هی برمیگردم درستشون میکنم بعد یادم میره چی داشتم میگفتم.


نمی دونم چِم شده! نشستم دارم آهنگای عاشقونه گوش میدم! اصلا من موندم چرا یک دفعه رو آوردم به مرتضی پاشایی... شایدم همینا، همون تغییرات باشه!

در هر صورت فکر کنم طوفانی داره به پا میشه... که هر چی خاطرات بد دارم رو جم میکنه می بره! همینا باعث شد سری به بیان بزنم! یادم رفته بود حتی یوزر و پسوردم رو! نشستم به خودم فشار آوردم که بعله... یادم اومد! همون سایه شانس خودمونه! نشستم پای پی سی... نشستم چند تا داستان و این چرت و پرتا خوندم بلکه نویسندگی یادم بیاد! یاد اون همه جایزه قدیمی افتادم که بابت همین نویسندگی گرفته بودم... بالاخره تونستم خودم رو پیدا کنم! خودم رو شناختم! من واقعی! همون کامبیز دیوونه! همونی که رفیقاش تا آخر باهاش بودن! من تونستم...


من برگشتم!


کامبیز دیوسالار 

بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۵۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار