گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۴۴ مطلب توسط «کامبیز دیوسالار» ثبت شده است

فاکد آپ

در روز اول مهر!
منتقل شدم تا باز هم بنویسم!

escape.blog.ir
۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

The End

اینجا پایان داستانِ منِ قدیمی بود!

بات دِ استوری ایز نات بی اِند هیــِر :دی

آیم بَک سون ..



۱۸ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۳۰ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

Almost Lover

Goodbye, my almost lover

Goodbye my hopeless dream
I´m trying not to think about you
?Can´t you just let me be
So long my luckless romance
My back is turned on you
?Should I´ve known you´ve bring me heartache
Almost lovers always do

۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۶ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

روز ها..

روز های خوب می آیند و میروند..

اما این خاطره هاست که باقی میماند..
خاطره ای که باعث میشود لبخندی بزنی و اشکی بریزی
و چه از این بهتر
که ثبت کنی این لحظات را..
با یک عکس
:)
#ارتش #نوشهر #خانواده #دریا #جنگل #نیروی_دریایی
۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

بک آپ

بعد از مدتی طولانی..

 

« عشق »

کاوه آفاق و رستاک

مدیونِ Headphones Up

گوش دهید!

دریافت
عنوان: Rastaak & Kaveh Afagh - Eshgh

 

ادامه مطلب...
۰۱ تیر ۹۴ ، ۰۳:۱۵ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

بدون عنوان

گوش دهید و بخوانید..

آهنگِ زیبا و فوق العاده ی مهیار علیزاده ی عزیز..

تیتراژِ پایانیِ فیلمِ سینماییِ " فرشته ها با هم می آیند "

 

 

 

 

ادامه مطلب...
۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۳۱ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

بهانه..

میدانی؟ دنیا پر از بهانه است! پر از بهانه برای خواندن، نوشتن، فحش دادن و هزاران کار دیگر. بهانه هایی که گاهی برایت گران تمام میشوند و بعضی مواقع هم آنقدر برایت بی ارزش می شوند که نمی توانی تصورش را هم بکنی!

 
حالا چرا من در این سی و شش روز بهانه ای برای نوشتن نداشتم جالب شده برایم.. مرور می کنم. از آخرین لحظات تحویل سال که خوابیده بودم در قطاری که تِلِق تِلِق هایش تمامی نداشتند تا جریان احضار روح و جن و این حرف ها..از آخرین صحبت هایم با امیر که آخرش هم گفت درس دارد و نمی شود بیایم " آفتاب " و فلان و فلان تا سیزده بدری که بارانی بود و از بازار ماهی فروش های رودسر سر درآوردم!
 
بیست روز.. حالا بهانه ای برای نوشتن دارم. بهانه ای گرانبها تر از آن ماده ی کثیف که اسمش را گذاشتیم پول! روز مادر برایم بهانه ای شد تا بیایم و بنویسم و کمی هم گِلِه کنم از بعضی ها.
بیا اول کمی غر بزنم! اول عذرخواهی کنم.. از اینکه تولد دو تا دوست، دو تا یار همیشگی رو جوری خراب کردم که نمی تونم چیزی راجب اون بگم.. فقط عذر می خوام! البته همه اش تقصیر من نبود ولی به گردن می گیرم تمامی قضایا و داستان ها را، مهم نیست چه بگویند دوستانِ دشمن نمایَم. مهم این است که من مقصرم و حالا همین کافیست که کامبیز، باز هم سرکوفت بخورد. حالا این دست و پا چلفتی بودن من هم دلیل میشود دوستان مسخره کنند و بگویند که: « آهای، تویی که بلد نیستی از یه استادیوم آزادی تا میدون آزادی رو بیای، چطور می خوای زن بگیری؟ »
باشد آقا. باشد عزیز. من در یک مسیر ساده گم شدم. چیز عجیبی بوده؟ نبوده به مقدسات خودتان! من این سَر شهر سربی ـمان زندگی می کنم و مسیر همیشگی ام حتی از نزدیک میدان آزادی هم نمی گذرد، چه برسد به استادیوم! بله.. می توانستم آدرس بپرسم و پرسیدم. اما هر کسی یک جواب میداد که ما را بیشتر گمراه می کرد. از میله های دروازه شرقی استادیوم هم بالا رفتم با کمک حسین و پارسا.. باز هم میگویم، اگر می خواهید تقصیر کسی بیاندازید آن فرد، بنده ام! از طرف خودم هم متاسفم و شرمنده! به زودی هم کادوی شما سید جان و امیر خان را میدهم. نگران نباشید! :)
 
بیا از قبل تر از این نگویم که برای خودش چه داستان ها که ندارد.. روز مادر رسید. کادویی گرفتم و همین چند لحظه پیش همراه سوپرایز پدر، تقدیم کردم. نمی دانم خوشش آمد یا نه، باید خوشش آمده باشد!
دیگر ابراز علاقه ام را می سپارم به شاهین! با آن لهجه ی شیوا و اصیل گیلانی اش، چه کرد با دِل بی صاحب من.. چه کرد!
پ.ن: متن آهنگ را گذاشتم در ادامه! دوست داشتید می توانید ببینید!
 
 
 
 
:: " مادر " ::
:: "شاهین نجفی" ::
 
 
 
 
پـایـانــ..|..
 
 
 
ادامه مطلب...
۲۰ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۳۰ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

ژورنال "خاص" من!

چرا همیشه اینگونه است.. می آیی یک نگاهی می کنی به اتفاقات اخیر.. بعد عنوان را می نویسی! بعدَش نیم نگاهی می اندازی به عنوان و تنها یک کلمه در ذهنت نقش میبندد: مسخره!

- باشد.. باشد! عنوان مسخره است.. میدانم! نمی خواهد برایم گوشزد کنی!


تو که اصلن نمیدونی با خودت چند چندی بدبخت! حداقل یه چیز بهتر مینوشتی..


- چرا نمیدونم.. نه! راست میگی، نمیدونم! ولی چیزیه که نوشتم..


اصلن هم نمی خوای به این فکر کنی که اگه کسی بخونه، خنده اش بگیره و تو رو به عنوان یه " دیوانه و روانیِ خل و چل" صدا کنه؟


- سعی نکن دستَم بندازی.. بزار شروع کنم به نوشتن!


خود دانی، من بهت گفتم که با این عنوان مسخره، کارِت به جایی نمیرسه.. جز مورد تمسخر قرار گرفتن توسط دیگران!


- بزار مسخره کنن، چه سودی به حالشون داره..؟ چه ضرری برای من داره؟ بگو دیه..


تو میدونی.. من هم میدونم. بیا بیخیال بشیم پسر! بشین بنویس.. اما نگی که نگفتی!


|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|


کَفِ افکارَمو مُوکِت کَردم

 کِه صِدای سَرَم نَره بیرون


توی اندازه های یِک دَر یِک

قَد سلول شخصی حَلزون


خب، شروع ـَش واقعا سخت است! در حدی که نمی توان بگویم و آن را توصیف کنم.. چرا سختَش کنم.. ساده می گویم بِرَوَد پِی کارَش!

چند وقتی ـست که پلی لیست گوشی و پی سی و تَب و هرچیز دیگر، شده است شاهین و رضا یزدانی و مرلین منسون! فکر کنم گویا باشد حال و هوای این چند روزه ام با این آهنگ ها..

گذشته از آن، کتاب خوانی هایم شروع شده.. عجیب است! بعد از دو سال باز هم رمان خواندن و فکر کردن به فصل بعدی کتاب و حدس زدن درباره ی اینکه " پرومتئوس " چه ربطی به " جیم " و " عمو ادوارد " دارد، واقعا عجیب است!

از نظر دین هم تغییر نکرده ام که هیچ، بیشتر هم در مرداب این وضعیت گیر کرده ام! فرقه و دین و مکتب های مختلف را مطالعه می کنم و هنوز هم آنچه می خواهم را پیدا نکرده ام! به نظر خودم، باید یک مکتب به نام " کامبیزیسم " درست کنم که به دَردم بخورد! :دی

در کل، چند وقتی که سرم شلوغ بوده، یعنی دو ماه اخیر، واقعا سَرَم شلوغ بوده! به علاوه.. چند وقتی شده که رسیدم به یک نقطه ی عجیب! رهایی از " ویلی ونکا "و چسبیدن به بیخ ریش " ریتا اسکیتر " مصاحبه گر! :دی

همه میپرسند چرا ریتا؟ چرا شخصیتی رو برداشتی که مخالف خود کامبیزه؟

باید بگم واقعا سخته به جای یک زن بنویسی! تجربه نوشتن با ریتا یک تجربه ی سودمنده.. ورود به مرگخواران و زیر سایه لرد و همچنین نوشتن مسخره آمیز ترین جمله ها در چت باکس سایت، واقعا باید جالب بشه..



از بیست و دوم بهمن فکر نوشتن یک پست اعتراضی به ذهنم آمد.. اما عملی نشد! حس کردم باید اتفاقی بیفتد تا باز هم تکانی به خودم بدهم! بشوم همان کامبیزِ همیشگی!

در کل، این چند وقت با سهیل ها، یکی معصوم و آن یکی زرین پور، حسین، محمد و مصطفی خیلی خوب بود.. بیشتر وقت ها می خندیدیم، حتی با آن ضربه ی مهلک محمد وسط حیاط به من و سقوط من به زمینِ کثیفِ خاکی.. دوستان قطعا یادشون میاد! :))



یک مدت هم مُد شده بود با حسین میرفتیم عکس هنری می انداختیم.. :دی

البته کار قشنگی بود، نمی دونم چرا حالا انجامش نمیدهیم.. ولی باز هم خوب بود آن دو، سه روز!

پارسا هم پایش ضربه دید، گچ گرفت و حالا برای ما ناز میکند.. ولی تاثیری در مسخره بازی هایش نداشته و احتمالا نخواهد داشت! دَرس عبرت نمی گیرد که..



راستی، کَل آن یک سه ای ها را خواباندیم در والیبال! الکی میگفتند ما فلانیم.. ما فلانیم! ولی در بازی مشخص شد که هیچ چیز نبودند.. بردیم تا دَرس ـشان را بگیرند و دیگر کَل کَل نکنند!

خوب بود این چند وقت! به قول رضا یزدانی « زندگیم بر خلاف تاریخه! »

تاریخ همیشه اینگونه رقم نمی خورد.. بی شک از آن " اسفند " های خوب زندگی ام را تجربه کردم..!


کَفِ افکارَمو مُوکِت کَردم

واسِه نَشتیِ زَهر اَشعارَم


بوی چَسب موکِت خَفَم کرده

اُدکُلُن میزنم بِه اَفکارَم!

۱۶ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۵۲ ۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

مروری بر آنچه گذشت..


فلش بک :: یک سال قبل ::


قدم می گذاری روی خوابت.. قدم می گذاری روی آن طالع نحس زندگی ات.. گذشته ات! قدم هایت را بر می داری.. زیر پایَت ناگهان خالی می شود.. می افتی درون اتاقی تاریک. به صندلی ای تو را بسته اند.. نمی توانی تکان بخوری.. چهره های آشنا از پیش رویت می گذرند.. درست مثل شب اول! شب اول؟ نه، بیخیال.. معلوم نیست چه فکر هایی دور تا دورت را احاطه کرده! خاطرات تکانَت می دهند. حرف نمی زنند.. تنها نگاه می کنند به صورت وحشت زده ات و می خندند..

بیدار میشی، میبینی درون مترو خوابیده ای... پسرکی فال فروش می آید جلو.. فال هایش را به سمتت دراز می کند. معلوم است که به این خرافات اعتقاد نداری. ولی چیزی تو را به پیش می کشد.. دستت را بر روی جیبت فرو میبری. یکی از آن اسکناس های کثیف بی ارزش را بیرون میکشی. دستت را دراز می کنی، نیت می کنی.. دستت خود به خود حرکت می کند. میرود و فالی را بر میدارد. پول را به پسرک می دهی و فال را پرت می کنی درون کیف! فعلا حس خواندن نداری.. می خواهی باز هم بخوابی و ادامه داستان را با چشم خودت ببینی..

فلش بک :: عید سال پیش ::

نگاهی به دور و برت می کنی. چیزی برایت آشنا نیست... نه، صبر کن! بعضی چیز ها را به یاد داری.. صندلی... چهره ها... خواب چند ماه پیش.. آن فال مزخرف.. به خودت می آیی! می ترسی. اما سرت را بالا میگیری. داد و بیداد های پشت هندزفری « علی سورنا » را خفه میکنی. نگاهت دنبال چیز های آشنای دیگر است. اطرافت را که نگاه می کنی، متوجه میشوی کجایی! زادگاهت! الببته اگر دقیق تر نگاه کنیم میشود ساحل مورد علاقه ات... با آن غروب های غم انگیز پر حرف و ماهی گیر هایی که بیشترشان را می شناسی..
« دهنو » همیشه اولین جاییست که به آن فکر می کنی.. نه برای اینکه زادگاهت است... برای اینکه چیزی تو را به سمتش می کشد. حسی عجیبی به آن داری.. از اینکه در جایی آشنا هستی، خوش حال میشوی ولی کم کم لبخندت کم رنگ میشود... چهره ی عزیزانت را می بینی... انگار درون « قدح اندیشه ای » هستی. کسی تو را نمی بیند ولی تو میبینی و می شنوی.. فریاد می کشی اما کسی گوش نمیدهد.. گریه ات میگیرد. سخت است. مثل روحی در دنیای آدم ها گرفتار شدی.. روح! کمی خاطرات را مرور می کنی.. روح، شب اول.. دیگر ذهن هم کار نمی کند. لغات را پیش هم می گذاری.. کاری که درون آن استادی! کمی فکر می کنی. متوجه میشوی.. اول لبخند میزنی، بعد گریه می کنی.. شک نداشتی که درست حدس زده ای! تو مرده ای!

مروری بر آنچه بر من در این یک سال گذشت..
تهران چندان تغییر نکرده.. فقط خیابان ها کمی عوض شده اند و آدم ها کمی عوضی تر! دوست ها دشمن شدند و دشمن ها ادعای دوستی می کنند. خیانت برای همه دیگر تکراری شده است. مردم هم دل خودشان رو خوش کرده اند به این چالش های...
تنها چیزی که شاید تغییر نکرده باشد، شوخی های مزخرف پارسا باشد که آن هم احتمالا  تا چند وقت دیگر تغییر می کند.
و من اینجایم! در کنار کوله باری کار و مشغله فکری و احساسی که اگر از همه ی آنها فارغ شویم، من می مانم و این نوشته های دردناک! البته، این بدبخت مفقود شده هم تغییری نکرده... در اصل برای همین است که بیشتر از اینکه با دوستانم حرف بزنم، درد دل هایم را اینجا میریزم.. بلاگ عزیزم! میدانم تغییر کرده ام و شاید اگر کمی به من امید داشتی، امیدت را نقش بر آب کردم.. ولی امروز آمده ام تا برایت جبران کنم.. جبران لحظه هایی که اشتباه کردم و به حرفت گوش ندادم! جبران آن همه داد زدن.. جبران آن همه شعری که برایت ننوشتم و از یادم رفتند. امروز تولد توست.. آمدم جبران کنم!



امروز، وب شخصی من یک ساله شد. یک سال گذشت و من با چشم هایم تک تک لحظه ایش را به یاد می آورم. از لحظه ای که وب را باز کردم و اولی مطلبم با عنوان " پرش بالا " نوشتم. می دانم که الآن آن مطلب ها به تاریخ پیوسته اند و آن بلاگ هم نابود شده. می دانم گیج شده اید. به پست اول این وب مراجعه کنید.. قطعا متوجه میشوید.
امروز، از اول صبح، هدفم نوشتن بود. در راه مدرسه با خودم فکر می کردم که چی بنویسم.. واقعیت را؟ اینکه کامبیز واقعی کیست؟ نه! بیشتر کسانی که مرا میشناسند می دانند کیستم و چیستم! بگویم که از یه راه دو بار گزیده شدم؟ بگویم داستان غم انگیز " آشق " و معشوق؟ نه.. میدانم که کسی دوست دارد بشنود و من هم خسته از زندگی... بیا خلاصه کنیم:

یک سال بر من گذشت.. سالی که گذشت را نه می توانم خوب ببینم و نه می توانم بد ببینم! خوبی های خودش را داشت. محکم تر از قبل شدم.. بیرحم تر از لاشخور های بیابان شدم.. بدی هایش را دیگر همه میدانند! بخواهم بگویم، پس طولانی میشود. بیا به این شعر سورنا گوش بدهیم و پـــایـــانــ|..!

تا ته شونو دیدم

از کلفت و ساده شون

پیر و حروم زاده شون !

از نر تا ماده شون !

میخورن ،‌ میخوابن ،‌ میخوابن میخورن !

واسشون برج

میکنن میسازن ، میسازن میکنن

واسشون میکُنن میکنُن میخونم ازشون

هر اتفاقی که باعث حضور دردمه

کثافت صدای من کثافت شهرمه

مهم نیست بردن

مهم نیست بهترین شدن بدون جرئت

مهم نیست فرصت

مهم نیست هر روز زیاد تر شدن عقده ت

توی حس قدرت

مهم نیست دشمن !‌

بهم بگو راست بگو چپ

بگو داغ بگو سرد

بگو شاد بگو تلخ

بگو باد بگو برف

بگو لات بگو رد

بگو این دیوونه ست

واسه ی من مهم نیست گفتت !‌


۱۵ دی ۹۳ ، ۱۴:۱۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

این داستان ادامه دارد...

عجیب بود! خیلی عجیب تر از آنکه در زندگی کامبیز روی دهد. از برگشتن دوباره به تیم والیبال مدرسه تا این کلمه ی مزخرف... " خداحافظ تا... "

کلمه ها نمی آیند. نمی آیند تا بتوانم برای ـتان توصیف کنم. بزار این گونه شروعَـش کنم:

سر کلاس ریاضی نشسته ای، با خودکارت بازی میکنی و به حرف های آقای جاویدی گوش میدهی. در می زنند. مربی ات می آید سر کلاس. نا خودآگاه بلند می شوی. از صبح حس کرده بودی قرار است اتفاقی برایت بیفتد!


- کامبیز، فردا لباس بیار. برگشتی به تیم پسر!


تنها همین یک جمله اش را متوجه میشوی، نمی فهمی در ادامه چه میگوید برای تو! فقط لبخند می زنی و سامان را لعنت می کنی که چرا زودتر به مربی نگفته بود.سر تمرین ها حاضر میشوی به موقع و میشوی پاسور دوم تیم مدرسه!



یکی دو روز می گذرد. البته به راحتی نگذشت! تمرین ها فشرده بودند و خستگی اش از تَن به زور در میرفت. زمان مثل برق و باد گذشت و اولین روز مسابقات انتظار ما را می کشید. بازی اول رو سَر جو سالن باختیم. ولی بازی دوم جبران شد و دو برد پی در پی ما را برد به نیمه نهایی!

یک روز بین مسابقات فاصله بود. روز دوم به امید قهرمانی رفتیم،اما نشد! خیلی سطح بالا رفته بود و من هم بازی اول پایَم پیچ خورد و دکتر مسابقات گفت بازی نکند. لعنتی..!

باختیم... بازی اول به راحتی بازنده به رختکن رفتیم و منتظر شدیم تا حریف ـمان در رده بندی مشخص شود. سامان بدجور قاطی کرده بود. کوبید بر روی صندلی. دَرک می کنم... خیلی ساده بازی را به آن ها دادیم. رده بنده هم که بدشانسی آوردیم. سرویس های سِیِدی زدند. از آن ها که به لبه ی تور گیر می کند و می افتد بر زمین و آرزوهای یک تیم را بر باد میدهد. در آن لحظه نابود شدیم. به چهارمی مسابقات منطقه قانع شدیم.

از این حرف ها که بگذریم، امتحان ها نزدیک است. شاید کم تر در فضاهای مجازی دیده شوم و نام اسلین کُرد شبستری یا کامبیز یا هر چیز دیگری از من را کمتر بشنوید. واقعا فرا رسیدن این ماه سخت رو به همه تسلیت می گویم... :)

راستی... تولدم بود! البته با اربعین حسینی هم زمان شده بود و نمی توانستم تولد آنچنانی بگیرم. همین که از دور و آشنا برایم تبریک فرستادند کافی است. برایم جالب بود. کسانی را که فکرشان را هم نمی کردم، به من تبریک گفتند. از همین جا از همه ی این دوستان عزیز تر از جانم تشکر می کنم و قول میدهم جبران کنم! :)



بگذار از همین جا به تو هم بگویم. میگویی کلی مانع بین ـمان است. میگویی من خانواده ام اینگونه است و خانواده تو آنگونه. تو می گویی اصلا ممکن نیست ولی من میگویم ممکن است. پس بگذار...

این داستان زندگی ما ادامه دارد... اگر تو بخواهی. اگر تو بخواهی، همه چیز درست می شود. یادت هست گفته بودم ایمان داشته باشی تمام می شود همه چیز؟ پس ایمان داشته باش خانوم خاص!


پــایــانـــ...|..

۲۵ آذر ۹۳ ، ۱۴:۴۴ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار