گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

فاکد آپ

در روز اول مهر!
منتقل شدم تا باز هم بنویسم!

escape.blog.ir
۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

The End

اینجا پایان داستانِ منِ قدیمی بود!

بات دِ استوری ایز نات بی اِند هیــِر :دی

آیم بَک سون ..



۱۸ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۳۰ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

Almost Lover

Goodbye, my almost lover

Goodbye my hopeless dream
I´m trying not to think about you
?Can´t you just let me be
So long my luckless romance
My back is turned on you
?Should I´ve known you´ve bring me heartache
Almost lovers always do

۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۶ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

روز ها..

روز های خوب می آیند و میروند..

اما این خاطره هاست که باقی میماند..
خاطره ای که باعث میشود لبخندی بزنی و اشکی بریزی
و چه از این بهتر
که ثبت کنی این لحظات را..
با یک عکس
:)
#ارتش #نوشهر #خانواده #دریا #جنگل #نیروی_دریایی
۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

بک آپ

بعد از مدتی طولانی..

 

« عشق »

کاوه آفاق و رستاک

مدیونِ Headphones Up

گوش دهید!

دریافت
عنوان: Rastaak & Kaveh Afagh - Eshgh

 

ادامه مطلب...
۰۱ تیر ۹۴ ، ۰۳:۱۵ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

بدون عنوان

گوش دهید و بخوانید..

آهنگِ زیبا و فوق العاده ی مهیار علیزاده ی عزیز..

تیتراژِ پایانیِ فیلمِ سینماییِ " فرشته ها با هم می آیند "

 

 

 

 

ادامه مطلب...
۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۳۱ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

بهانه..

میدانی؟ دنیا پر از بهانه است! پر از بهانه برای خواندن، نوشتن، فحش دادن و هزاران کار دیگر. بهانه هایی که گاهی برایت گران تمام میشوند و بعضی مواقع هم آنقدر برایت بی ارزش می شوند که نمی توانی تصورش را هم بکنی!

 
حالا چرا من در این سی و شش روز بهانه ای برای نوشتن نداشتم جالب شده برایم.. مرور می کنم. از آخرین لحظات تحویل سال که خوابیده بودم در قطاری که تِلِق تِلِق هایش تمامی نداشتند تا جریان احضار روح و جن و این حرف ها..از آخرین صحبت هایم با امیر که آخرش هم گفت درس دارد و نمی شود بیایم " آفتاب " و فلان و فلان تا سیزده بدری که بارانی بود و از بازار ماهی فروش های رودسر سر درآوردم!
 
بیست روز.. حالا بهانه ای برای نوشتن دارم. بهانه ای گرانبها تر از آن ماده ی کثیف که اسمش را گذاشتیم پول! روز مادر برایم بهانه ای شد تا بیایم و بنویسم و کمی هم گِلِه کنم از بعضی ها.
بیا اول کمی غر بزنم! اول عذرخواهی کنم.. از اینکه تولد دو تا دوست، دو تا یار همیشگی رو جوری خراب کردم که نمی تونم چیزی راجب اون بگم.. فقط عذر می خوام! البته همه اش تقصیر من نبود ولی به گردن می گیرم تمامی قضایا و داستان ها را، مهم نیست چه بگویند دوستانِ دشمن نمایَم. مهم این است که من مقصرم و حالا همین کافیست که کامبیز، باز هم سرکوفت بخورد. حالا این دست و پا چلفتی بودن من هم دلیل میشود دوستان مسخره کنند و بگویند که: « آهای، تویی که بلد نیستی از یه استادیوم آزادی تا میدون آزادی رو بیای، چطور می خوای زن بگیری؟ »
باشد آقا. باشد عزیز. من در یک مسیر ساده گم شدم. چیز عجیبی بوده؟ نبوده به مقدسات خودتان! من این سَر شهر سربی ـمان زندگی می کنم و مسیر همیشگی ام حتی از نزدیک میدان آزادی هم نمی گذرد، چه برسد به استادیوم! بله.. می توانستم آدرس بپرسم و پرسیدم. اما هر کسی یک جواب میداد که ما را بیشتر گمراه می کرد. از میله های دروازه شرقی استادیوم هم بالا رفتم با کمک حسین و پارسا.. باز هم میگویم، اگر می خواهید تقصیر کسی بیاندازید آن فرد، بنده ام! از طرف خودم هم متاسفم و شرمنده! به زودی هم کادوی شما سید جان و امیر خان را میدهم. نگران نباشید! :)
 
بیا از قبل تر از این نگویم که برای خودش چه داستان ها که ندارد.. روز مادر رسید. کادویی گرفتم و همین چند لحظه پیش همراه سوپرایز پدر، تقدیم کردم. نمی دانم خوشش آمد یا نه، باید خوشش آمده باشد!
دیگر ابراز علاقه ام را می سپارم به شاهین! با آن لهجه ی شیوا و اصیل گیلانی اش، چه کرد با دِل بی صاحب من.. چه کرد!
پ.ن: متن آهنگ را گذاشتم در ادامه! دوست داشتید می توانید ببینید!
 
 
 
 
:: " مادر " ::
:: "شاهین نجفی" ::
 
 
 
 
پـایـانــ..|..
 
 
 
ادامه مطلب...
۲۰ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۳۰ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

ژورنال "خاص" من!

چرا همیشه اینگونه است.. می آیی یک نگاهی می کنی به اتفاقات اخیر.. بعد عنوان را می نویسی! بعدَش نیم نگاهی می اندازی به عنوان و تنها یک کلمه در ذهنت نقش میبندد: مسخره!

- باشد.. باشد! عنوان مسخره است.. میدانم! نمی خواهد برایم گوشزد کنی!


تو که اصلن نمیدونی با خودت چند چندی بدبخت! حداقل یه چیز بهتر مینوشتی..


- چرا نمیدونم.. نه! راست میگی، نمیدونم! ولی چیزیه که نوشتم..


اصلن هم نمی خوای به این فکر کنی که اگه کسی بخونه، خنده اش بگیره و تو رو به عنوان یه " دیوانه و روانیِ خل و چل" صدا کنه؟


- سعی نکن دستَم بندازی.. بزار شروع کنم به نوشتن!


خود دانی، من بهت گفتم که با این عنوان مسخره، کارِت به جایی نمیرسه.. جز مورد تمسخر قرار گرفتن توسط دیگران!


- بزار مسخره کنن، چه سودی به حالشون داره..؟ چه ضرری برای من داره؟ بگو دیه..


تو میدونی.. من هم میدونم. بیا بیخیال بشیم پسر! بشین بنویس.. اما نگی که نگفتی!


|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|


کَفِ افکارَمو مُوکِت کَردم

 کِه صِدای سَرَم نَره بیرون


توی اندازه های یِک دَر یِک

قَد سلول شخصی حَلزون


خب، شروع ـَش واقعا سخت است! در حدی که نمی توان بگویم و آن را توصیف کنم.. چرا سختَش کنم.. ساده می گویم بِرَوَد پِی کارَش!

چند وقتی ـست که پلی لیست گوشی و پی سی و تَب و هرچیز دیگر، شده است شاهین و رضا یزدانی و مرلین منسون! فکر کنم گویا باشد حال و هوای این چند روزه ام با این آهنگ ها..

گذشته از آن، کتاب خوانی هایم شروع شده.. عجیب است! بعد از دو سال باز هم رمان خواندن و فکر کردن به فصل بعدی کتاب و حدس زدن درباره ی اینکه " پرومتئوس " چه ربطی به " جیم " و " عمو ادوارد " دارد، واقعا عجیب است!

از نظر دین هم تغییر نکرده ام که هیچ، بیشتر هم در مرداب این وضعیت گیر کرده ام! فرقه و دین و مکتب های مختلف را مطالعه می کنم و هنوز هم آنچه می خواهم را پیدا نکرده ام! به نظر خودم، باید یک مکتب به نام " کامبیزیسم " درست کنم که به دَردم بخورد! :دی

در کل، چند وقتی که سرم شلوغ بوده، یعنی دو ماه اخیر، واقعا سَرَم شلوغ بوده! به علاوه.. چند وقتی شده که رسیدم به یک نقطه ی عجیب! رهایی از " ویلی ونکا "و چسبیدن به بیخ ریش " ریتا اسکیتر " مصاحبه گر! :دی

همه میپرسند چرا ریتا؟ چرا شخصیتی رو برداشتی که مخالف خود کامبیزه؟

باید بگم واقعا سخته به جای یک زن بنویسی! تجربه نوشتن با ریتا یک تجربه ی سودمنده.. ورود به مرگخواران و زیر سایه لرد و همچنین نوشتن مسخره آمیز ترین جمله ها در چت باکس سایت، واقعا باید جالب بشه..



از بیست و دوم بهمن فکر نوشتن یک پست اعتراضی به ذهنم آمد.. اما عملی نشد! حس کردم باید اتفاقی بیفتد تا باز هم تکانی به خودم بدهم! بشوم همان کامبیزِ همیشگی!

در کل، این چند وقت با سهیل ها، یکی معصوم و آن یکی زرین پور، حسین، محمد و مصطفی خیلی خوب بود.. بیشتر وقت ها می خندیدیم، حتی با آن ضربه ی مهلک محمد وسط حیاط به من و سقوط من به زمینِ کثیفِ خاکی.. دوستان قطعا یادشون میاد! :))



یک مدت هم مُد شده بود با حسین میرفتیم عکس هنری می انداختیم.. :دی

البته کار قشنگی بود، نمی دونم چرا حالا انجامش نمیدهیم.. ولی باز هم خوب بود آن دو، سه روز!

پارسا هم پایش ضربه دید، گچ گرفت و حالا برای ما ناز میکند.. ولی تاثیری در مسخره بازی هایش نداشته و احتمالا نخواهد داشت! دَرس عبرت نمی گیرد که..



راستی، کَل آن یک سه ای ها را خواباندیم در والیبال! الکی میگفتند ما فلانیم.. ما فلانیم! ولی در بازی مشخص شد که هیچ چیز نبودند.. بردیم تا دَرس ـشان را بگیرند و دیگر کَل کَل نکنند!

خوب بود این چند وقت! به قول رضا یزدانی « زندگیم بر خلاف تاریخه! »

تاریخ همیشه اینگونه رقم نمی خورد.. بی شک از آن " اسفند " های خوب زندگی ام را تجربه کردم..!


کَفِ افکارَمو مُوکِت کَردم

واسِه نَشتیِ زَهر اَشعارَم


بوی چَسب موکِت خَفَم کرده

اُدکُلُن میزنم بِه اَفکارَم!

۱۶ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۵۲ ۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

مروری بر آنچه گذشت..


فلش بک :: یک سال قبل ::


قدم می گذاری روی خوابت.. قدم می گذاری روی آن طالع نحس زندگی ات.. گذشته ات! قدم هایت را بر می داری.. زیر پایَت ناگهان خالی می شود.. می افتی درون اتاقی تاریک. به صندلی ای تو را بسته اند.. نمی توانی تکان بخوری.. چهره های آشنا از پیش رویت می گذرند.. درست مثل شب اول! شب اول؟ نه، بیخیال.. معلوم نیست چه فکر هایی دور تا دورت را احاطه کرده! خاطرات تکانَت می دهند. حرف نمی زنند.. تنها نگاه می کنند به صورت وحشت زده ات و می خندند..

بیدار میشی، میبینی درون مترو خوابیده ای... پسرکی فال فروش می آید جلو.. فال هایش را به سمتت دراز می کند. معلوم است که به این خرافات اعتقاد نداری. ولی چیزی تو را به پیش می کشد.. دستت را بر روی جیبت فرو میبری. یکی از آن اسکناس های کثیف بی ارزش را بیرون میکشی. دستت را دراز می کنی، نیت می کنی.. دستت خود به خود حرکت می کند. میرود و فالی را بر میدارد. پول را به پسرک می دهی و فال را پرت می کنی درون کیف! فعلا حس خواندن نداری.. می خواهی باز هم بخوابی و ادامه داستان را با چشم خودت ببینی..

فلش بک :: عید سال پیش ::

نگاهی به دور و برت می کنی. چیزی برایت آشنا نیست... نه، صبر کن! بعضی چیز ها را به یاد داری.. صندلی... چهره ها... خواب چند ماه پیش.. آن فال مزخرف.. به خودت می آیی! می ترسی. اما سرت را بالا میگیری. داد و بیداد های پشت هندزفری « علی سورنا » را خفه میکنی. نگاهت دنبال چیز های آشنای دیگر است. اطرافت را که نگاه می کنی، متوجه میشوی کجایی! زادگاهت! الببته اگر دقیق تر نگاه کنیم میشود ساحل مورد علاقه ات... با آن غروب های غم انگیز پر حرف و ماهی گیر هایی که بیشترشان را می شناسی..
« دهنو » همیشه اولین جاییست که به آن فکر می کنی.. نه برای اینکه زادگاهت است... برای اینکه چیزی تو را به سمتش می کشد. حسی عجیبی به آن داری.. از اینکه در جایی آشنا هستی، خوش حال میشوی ولی کم کم لبخندت کم رنگ میشود... چهره ی عزیزانت را می بینی... انگار درون « قدح اندیشه ای » هستی. کسی تو را نمی بیند ولی تو میبینی و می شنوی.. فریاد می کشی اما کسی گوش نمیدهد.. گریه ات میگیرد. سخت است. مثل روحی در دنیای آدم ها گرفتار شدی.. روح! کمی خاطرات را مرور می کنی.. روح، شب اول.. دیگر ذهن هم کار نمی کند. لغات را پیش هم می گذاری.. کاری که درون آن استادی! کمی فکر می کنی. متوجه میشوی.. اول لبخند میزنی، بعد گریه می کنی.. شک نداشتی که درست حدس زده ای! تو مرده ای!

مروری بر آنچه بر من در این یک سال گذشت..
تهران چندان تغییر نکرده.. فقط خیابان ها کمی عوض شده اند و آدم ها کمی عوضی تر! دوست ها دشمن شدند و دشمن ها ادعای دوستی می کنند. خیانت برای همه دیگر تکراری شده است. مردم هم دل خودشان رو خوش کرده اند به این چالش های...
تنها چیزی که شاید تغییر نکرده باشد، شوخی های مزخرف پارسا باشد که آن هم احتمالا  تا چند وقت دیگر تغییر می کند.
و من اینجایم! در کنار کوله باری کار و مشغله فکری و احساسی که اگر از همه ی آنها فارغ شویم، من می مانم و این نوشته های دردناک! البته، این بدبخت مفقود شده هم تغییری نکرده... در اصل برای همین است که بیشتر از اینکه با دوستانم حرف بزنم، درد دل هایم را اینجا میریزم.. بلاگ عزیزم! میدانم تغییر کرده ام و شاید اگر کمی به من امید داشتی، امیدت را نقش بر آب کردم.. ولی امروز آمده ام تا برایت جبران کنم.. جبران لحظه هایی که اشتباه کردم و به حرفت گوش ندادم! جبران آن همه داد زدن.. جبران آن همه شعری که برایت ننوشتم و از یادم رفتند. امروز تولد توست.. آمدم جبران کنم!



امروز، وب شخصی من یک ساله شد. یک سال گذشت و من با چشم هایم تک تک لحظه ایش را به یاد می آورم. از لحظه ای که وب را باز کردم و اولی مطلبم با عنوان " پرش بالا " نوشتم. می دانم که الآن آن مطلب ها به تاریخ پیوسته اند و آن بلاگ هم نابود شده. می دانم گیج شده اید. به پست اول این وب مراجعه کنید.. قطعا متوجه میشوید.
امروز، از اول صبح، هدفم نوشتن بود. در راه مدرسه با خودم فکر می کردم که چی بنویسم.. واقعیت را؟ اینکه کامبیز واقعی کیست؟ نه! بیشتر کسانی که مرا میشناسند می دانند کیستم و چیستم! بگویم که از یه راه دو بار گزیده شدم؟ بگویم داستان غم انگیز " آشق " و معشوق؟ نه.. میدانم که کسی دوست دارد بشنود و من هم خسته از زندگی... بیا خلاصه کنیم:

یک سال بر من گذشت.. سالی که گذشت را نه می توانم خوب ببینم و نه می توانم بد ببینم! خوبی های خودش را داشت. محکم تر از قبل شدم.. بیرحم تر از لاشخور های بیابان شدم.. بدی هایش را دیگر همه میدانند! بخواهم بگویم، پس طولانی میشود. بیا به این شعر سورنا گوش بدهیم و پـــایـــانــ|..!

تا ته شونو دیدم

از کلفت و ساده شون

پیر و حروم زاده شون !

از نر تا ماده شون !

میخورن ،‌ میخوابن ،‌ میخوابن میخورن !

واسشون برج

میکنن میسازن ، میسازن میکنن

واسشون میکُنن میکنُن میخونم ازشون

هر اتفاقی که باعث حضور دردمه

کثافت صدای من کثافت شهرمه

مهم نیست بردن

مهم نیست بهترین شدن بدون جرئت

مهم نیست فرصت

مهم نیست هر روز زیاد تر شدن عقده ت

توی حس قدرت

مهم نیست دشمن !‌

بهم بگو راست بگو چپ

بگو داغ بگو سرد

بگو شاد بگو تلخ

بگو باد بگو برف

بگو لات بگو رد

بگو این دیوونه ست

واسه ی من مهم نیست گفتت !‌


۱۵ دی ۹۳ ، ۱۴:۱۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

این داستان ادامه دارد...

عجیب بود! خیلی عجیب تر از آنکه در زندگی کامبیز روی دهد. از برگشتن دوباره به تیم والیبال مدرسه تا این کلمه ی مزخرف... " خداحافظ تا... "

کلمه ها نمی آیند. نمی آیند تا بتوانم برای ـتان توصیف کنم. بزار این گونه شروعَـش کنم:

سر کلاس ریاضی نشسته ای، با خودکارت بازی میکنی و به حرف های آقای جاویدی گوش میدهی. در می زنند. مربی ات می آید سر کلاس. نا خودآگاه بلند می شوی. از صبح حس کرده بودی قرار است اتفاقی برایت بیفتد!


- کامبیز، فردا لباس بیار. برگشتی به تیم پسر!


تنها همین یک جمله اش را متوجه میشوی، نمی فهمی در ادامه چه میگوید برای تو! فقط لبخند می زنی و سامان را لعنت می کنی که چرا زودتر به مربی نگفته بود.سر تمرین ها حاضر میشوی به موقع و میشوی پاسور دوم تیم مدرسه!



یکی دو روز می گذرد. البته به راحتی نگذشت! تمرین ها فشرده بودند و خستگی اش از تَن به زور در میرفت. زمان مثل برق و باد گذشت و اولین روز مسابقات انتظار ما را می کشید. بازی اول رو سَر جو سالن باختیم. ولی بازی دوم جبران شد و دو برد پی در پی ما را برد به نیمه نهایی!

یک روز بین مسابقات فاصله بود. روز دوم به امید قهرمانی رفتیم،اما نشد! خیلی سطح بالا رفته بود و من هم بازی اول پایَم پیچ خورد و دکتر مسابقات گفت بازی نکند. لعنتی..!

باختیم... بازی اول به راحتی بازنده به رختکن رفتیم و منتظر شدیم تا حریف ـمان در رده بندی مشخص شود. سامان بدجور قاطی کرده بود. کوبید بر روی صندلی. دَرک می کنم... خیلی ساده بازی را به آن ها دادیم. رده بنده هم که بدشانسی آوردیم. سرویس های سِیِدی زدند. از آن ها که به لبه ی تور گیر می کند و می افتد بر زمین و آرزوهای یک تیم را بر باد میدهد. در آن لحظه نابود شدیم. به چهارمی مسابقات منطقه قانع شدیم.

از این حرف ها که بگذریم، امتحان ها نزدیک است. شاید کم تر در فضاهای مجازی دیده شوم و نام اسلین کُرد شبستری یا کامبیز یا هر چیز دیگری از من را کمتر بشنوید. واقعا فرا رسیدن این ماه سخت رو به همه تسلیت می گویم... :)

راستی... تولدم بود! البته با اربعین حسینی هم زمان شده بود و نمی توانستم تولد آنچنانی بگیرم. همین که از دور و آشنا برایم تبریک فرستادند کافی است. برایم جالب بود. کسانی را که فکرشان را هم نمی کردم، به من تبریک گفتند. از همین جا از همه ی این دوستان عزیز تر از جانم تشکر می کنم و قول میدهم جبران کنم! :)



بگذار از همین جا به تو هم بگویم. میگویی کلی مانع بین ـمان است. میگویی من خانواده ام اینگونه است و خانواده تو آنگونه. تو می گویی اصلا ممکن نیست ولی من میگویم ممکن است. پس بگذار...

این داستان زندگی ما ادامه دارد... اگر تو بخواهی. اگر تو بخواهی، همه چیز درست می شود. یادت هست گفته بودم ایمان داشته باشی تمام می شود همه چیز؟ پس ایمان داشته باش خانوم خاص!


پــایــانـــ...|..

۲۵ آذر ۹۳ ، ۱۴:۴۴ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

دیوار...!

یک ماه گذشت! دقیقا یک ماه. تاریخ آخرین پست خودم را که نگاه می کنم، شوکه می شوم!

هفتم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

سریع گذشت. یک ماه و چند روزی گذشت تا من باز هم دستم به نوشتن عادت بکند. شک دارم که بتوانم این پست را آنچنان که شایسته ی این این وب است، بنویسم. کمی بلاگ های دیگران را می خوانم! از گاه نوشته های یک کلاغ تا حتی جدید ترین دوست فانتزی ام، تراوشات یک ذهن دخترانه!

فکر می کنم عنوان این پست، مسخره است! دیوار...! چرا دیوار؟ این همه عنوان جالب تر که به روز هایم بخورد. مثل همان پست آخر اینستا یَم! هعی... روزگار.


یه دیواره آجری ته این کوچه ی بن بست

کم شده دیگه طاقتش آخه فرسوده و خستست

پُره تنش از خاطره خط خطی های قدیمی

یه دنیا حرف از خوشی از دوری و اسیری


شاید مثل همان دیواری باشم که ته این کوچه است. شاید همان خسته ی روزگار منم! شاید من را می گوید. همان که زمانی پیش همه عزیز بود. اما حالا چه؟ شده هرزه ی این زندگی!
دیگر چه فایده. اگر هم با من باشد، برایم فرقی ندارد. به قول یکی از دوست هایم... به ت***!


مرا میبینی؟ الآن اینگونه نیستم! مو هایم را کوتاه کردم. دیگر آن لباس مردانه ی دوست داشتنی را از تنم در آوردم. شاید دیگر آن را به تن نکردم، شاید هم کردم. مهم نیست. خیلی وقت بود که منتظر پاییز بودم. حالا که آمده، می گویم چرا آمدی لعنتی! چرا آمدی و حالم را پاییزی کردی؟ چرا خانه ی ویران شده ام را خراب تر کردی؟ چرا باریدی، وقتی من چتری نداشتم؟


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار

تو نمی دانی! به والله نمی دانی چه بر من گذشت این چند ماه! می پرسی چطوری! می گویم از کسی که سایه ای ندارد چه انتظاری داری؟ حرف هایی به هم می زنیم که مثل مرا تسکین دهد. خب، لامصب! تو خود مُسَکّنی! بعد می گویی به خودت مسلط باش...


میبینی، حتی سایه ام هم از من فراری است! میگوید ول کن دیگر... نمی خواهی باشی، خب نباش! اگر هدفی داری، برو پی آن. اگر هم نداری... به درک! چرا مرا عذاب می دهی دنبالت بیایم.


هیشکی مهمونش نبود

واسه رنگ آجراش

واسه همه یه سایه بود

یه سنگی که حسی نداشت

شبا توی خوابش می دید

یکی رو لبش پنجره می کاره

همه میبینن تو دلش

یه باغ ِ از ستاره

ما انسانیم! به چشم خودمان اراده دادیم، اما کنترلش دست ما نیست. تنها ظاهر را میبینیم و باطن را نمی بینیم. از دور می گویند آن پسر چقدر خوشبخت است. حتما ستاره ای دارد در میان آن همه ستاره در آسمان. اما کمی که از درد هایم را به تو میگویم، می فهمی بدبخت تر از این پسر نیست. نه تنها ستاره ای ندارد، بلکه وجودی هم از خودش ندارد. شخصیت هایش در هم رفته اند. شخصیت مغرورش همیشه کار دست او داده. همیشه! می نشینی کنارم و می گویی می گذرد پسر، بیخیال. اما جای من نیستی که ببینی مشکلاتم چقدر زیادند! من هم مثل تو نیستم. مثل تو به همه ی دختر های محله تیکه نمی اندازم. این از هرزگی هم بدتر است.


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار


حرف قشنگی گفت به من! مهم نیست چه کسی را می گویم. مهم آن چیزی است که گفته:
 « هر کس با یه واقعه... با یه اتفاق خودشو پیدا می کنه.. هدفشو، آرزوهاشو، شخصیتشو! و تو تا آن واقعه فقط می توانی گزینه هایت را برای " بودن " دسته بندی کنی! »
اما جوابی به او دادم که خودم هم در آن ماندم. گفتم: کسی که بهانه ای برای " بودن " ندارد چه؟




خودم هم تکلیفم را با خودم مشخصی نکرده ام. حرفی که همان اول زدم. کسی را می خواهم که درکم کند! اگر می توانی درکم کنی، می توانی از همین لحظه شروع کنی. اگر نمی توانی درک کنی مرا، به من نگو درست میشود همه چیز! نمی شود... خودم هم بخواهم درست نمی شود.


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار


...

منم اون دیواره خسته

تنم زیر این بار شکسته..


شاید این یک پست برای این ماه کافی باشد. وقت زیادی ندارم برای نوشتن. همین که تحمل می کنم درد هایم را خودش کافیست. می توانم راحت ترین گزینه را انتخاب کنم. ولی تو... خود تو... تا به حال دیده ای چیزی با راه آسان تر حل شود؟ جوابش دیگر به خودت مربوط است!


پــایـــانــ...!
۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۸:۴۸ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار
چهارشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۳، ۰۷:۴۴ ب.ظ کامبیز دیوسالار
بوی خون!

بوی خون!

توجه: این مطلب برای همه توصیه نمی شود! خواندنش هم ضرری ندارد! بابت عکس متأسفم!



اسید پاشی


شاید این پست را کسی نخواند، شاید حتی بین این همه سایت های خبری که این مطالب را می گذارند، کسی به این پست توجه نکند. این پست را می نویسم، نه به عنوان کامبیز مغرور، بلکه به عنوان یک آدم! آدمی که در این جامعه زندگی می کند.

بگذارید داستان را از سال هشتاد و سه آغاز کنم! ده سال پیش، درست ده سال پیش! آمنه بهرامی که به خواستگارش جواب منفی می دهد و پاسخ خواستگار، تباه کردن آینده او بود. نابود کردن زندگی او!

در همین گوشه ی شهر ما اتفاق افتاد، در همین سید خندان! آمنه، قربانی اسید پاشی شد. او بخشید! او آن خواستگار را بخشید با اینکه می دانست کار اشتباهیست! اما پیش بینی نمی کرد که تعداد قربانی های اسید پاشی اصفهان، نصف جهان، به پانزده برسد!

چه کنم؟ نگویم درد ملّتم را؟ نگویم این ناامنی را؟ به زبان نیاورم اسم افرادی مثل آمنه را؟

چَشم! نمی گویم درباره ی قربانیان بیچاره! نمی گویم درباره ی آن اسید پاش. اما بعضی حرکات ما عجیب است.

چرا فکر می کنم خنده دار است این مرگ و میر ها؟ چرا وقتی میبینیم عده ای از همین پسران روی دختر ها آب میریزند و دختران فکر می کنند اسید است دیگران می خندند؟
چرا جامعه ام به حدی خراب شده که خشک شدن زاینده رود را به بدحجابی نسبت می دهند؟ چرا؟ چرا باید همیشه ملت باشد که درد بکشد، زخم بخورد، آخر هم همه شانه خالی کنند از رسیدگی به این کار ها؟

دیگر امنیت نیست! دیگر نمی توان راحت بیرون رفت. خدایا، به کجا میرویم؟ خودت راهنمایی کن ما را!

ای ثار الله! این همه انسان! این همه شیعه! چرا راه راست را نشان نمی دهی؟ فکر می کنی کارمان تمام است؟ گردن همه ی ما از زیر تیغ صاحب الزمان می گذرد؟به والله دیر نیست! 

ثار الله

دیگر محرم آمده! محرم الحرام! ماه خون! ماه شهادت! ماه توبه!
دعاهایتان را حسین (ع) گوش میدهد! حرف دل هایتان را حسین (ع) می داند. بخواهید از او. بخواهید هدایتمان کند. این پست کمی به این سمت رفت. می دانم هیچ کس این پست را جدی نمی گیرد.
می گوید کودک است، نوجوان است! هنوز سنش به آن حد نرسیده که این حرف ها را بگوید،هضم کند و درک کند.
هنوز 15 سالم تمام نشده، درست! ولی درک می کنم در جامعه ام چه اتفاقاتی می افتد. می بینم فساد را، حتی با چشمان بسته هم حس می کنم. بگذریم!

آخرای پستم است! حیف این پستم طولانی می شود، وگرنه اتفاقات دیگری را هم می نوشتم! در کل، ما هم انسانیم، ما هم می فهمیم. پس بس کنید این خاله زنک های مزخرف را! ما سن ـمان می کشد چه می گوییم!

پایانــ../.

۰۷ آبان ۹۳ ، ۱۹:۴۴ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تک پر!

باز هم یک پست و کلی داستان که باید تعریف کنم! شروع مدارس، آغاز جالبی داشت. پارک لاله میزبان کلی آدم بود که شاید دوست داشتند برای آخرین بار، دور هم باشند. هیچ ترسی هم از مدرسه نداشته و نخواهند داشت. آنها به قول استاد " یاران ابدی یک دیگر " اند!


در این میان، نام های طلایی زیادی دیده می شد. اول از همه و شاید هم در صدر این لیست بلند بالا " پارسا " بود. پارسا که می تواند با یک تک زنگ کوچک، تعداد زیادی آدم را جمع کند. او را می توان به عنوان سر گروه اکیپ " بچه های کانونی " دانست. حرفَ ـش را همه قبول دارند. پسری پر از رمز و راز. می رسیم به نایب قهرمان این لیست! " امیر حسین " را می توان به عنوان یکی از آن دسته آدم هایی تلقی کرد که همیشه آماده اند. یک نوجوان خوش پوش و خوش تیپ. چیزی از ظاهر کم ندارد، اخلاقش هم... هی، بدک نیست! اگر کسی را بخواهیم در جایگاه سوم این لیست قرار دهیم، قطعا " علی اصغر " این جایگاه را دارد. پسری که مدال های رنگارنگ تکواندو را در سطح تهران دارد. یکی از آنهایی که همیشه می توانی سریع رفیقش بشوی. طنزش هم خوب است. " علیرضا " را می توان یکی از آن خوش رنگ های این اکیپ دانست. پسری که مشکوک میزند. سَرَش همیشه درون موبایل است و این حرف ها. ترکیب چهره ای خوبی دارد. مو هایش را به حالت خاصی مدل میدهد که به او می آید. " محمد علی " هم هست. ساده و بی ریا. از آن هایی که نماز هایش سر وقت است و همیشه پایه هر کاری ـست! در پَس این شخصیت های دوست داشتی ما، من هستم!


" کامبیز " را می توان از آنهایی دانست که با همه فرق دارد. کتاب می خواند. در دنیایی به نام فانتزی زندگی می کند. می گویند که چند وقتی ـست که تک پر شده! بین اکیپ بچه ها نشسته، اما فکرش جایی دیگر است.


از این حرف ها بگذریم، جای خالی چندین نفر را می توان در این لیست پیدا کرد.
جای خالی بچه هایی مثل " مصطفی  " یا " سید رضا " راحت احساس میشد. نمک همه ی تفریحات ما. " مصطفی " که همه او رو مُصی صدا می کنیم، از آن پسر هایی است که می توانی راحت با او جور شَوی! " سید " را که چه عرض کنم. باید ببینید این بَشَر را. موجودیست پر از فان! " وحید " هم نبود، گرچه من فکر کنم شاید تنها فردی بودم که به او فکر می کردم. 

گذشت، به سرعت برق و باد گشت! شاید انقدر درگیر مدارس شده بودیم که هیئت پنج شنبه شب ها را به زور می رفتیم. دورهمی بعدی ما، دو نفره بود! من و حسین. شاید اگر امسال هم کلاسی نمیشدیم این حرکت روز پنج شنبه پیاده نمیشد.
کتاب خانه قدیریان میزبان ما دو تا بود. میدان حر شلوغ بود. آن آب هویج بستنی فروشی معروفش، مثل همیشه شلوغ بود و کتابخانه در مقایسه با جمعیت آن آب هویج بستنی فروشی مظلوم واقع شده بود. به زور وارد کتابخانه شدیم. کارت عضویت نداشتیم. البته برای من ماه پیش باطل شده بود. دربان اجازه نمی داد وارد کتاب خانه شویم و من دیگر اعصابم خرد شده بود و یک تماس به مادر که شما به مدیر این کتابخونه زنگ بزن و بفرما که پسر بدبختِت پشت دَرِ کتابخونه منتظر شماست. مادرم که یک زمان هایی کتابدار همین جا بود، یک زنگی زد و تمام! رفتیم داخل نشستیم و مطالعه را شروع کردیم تا پاسی از غروب. همان غروب معروف جمعه شب ها!

همین چند روز پیش بود که دعوت شدم به یک مراسم در مجتمع فرهنگی شهید حیدریان که من هم رفتم. جالب بود، یادگاری هم یک عکس شیک در همین آسانسور ها بود.


این هم از گزارش کاری بنده در طی این دو هفته ی اخیر.
تمامـــ..|.

+ یه تشکر ویژه از وب شینوبی که منو به چالش دعوت کرد. جالب بود! شما هم سر بزنید.
++ کم پیدا میشم، ولی بالاخره پیدا میشم.
+++ به زودی...!




۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۷:۵۲ ۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

من نبوده ام! " کامبیز " بود!

نمی خواهم از آن دسته آدم هایی باشم که همیشه حق با آن هاست ولی.. " دیدی حق با من بود! "

شروع درگیری های این شهریور، سفر هایی با مقصد های مختلف بود. یکی شیراز، آن یکی نصف جهان، اصفهان! از آن سمت هم اردبیل و سَرعین! هر کسی نظری داشت. مادر که عاشق آثار باستانی ـست، به شیراز و اصفهان پایبند بود و پدر هم به دلیل آب و هوا، اردبیل و سرعین را ترجیح می داد. خودمانیم، خَرجَش هم کم تر بود! باز هم من ماندم و یک عدد قلم و دفتر و کلی بار و بندیل که دیگر جملاتی همانند « وسایل ـَت را جمع کن! » یا « فلان چیز را برداشته ای؟ فلان شارژر چی؟ » را نشنوم! دیگر مقصد مهم نبود. خوش بگذرد فقط! همین. آخر هم بر سر اینکه بلیط ها همه فروخته شده بود، به همان تعاونی شماره ی یازده ترمینال غرب پناه آوردیم و یک بلیط مستقیم به رودسر! شاید هم اگر دقیق تر بگویم، شهر کلاچای، محله واجارگاه و روستای گاوماست! اگر به منابع ناموثق و نا معلوم گوش بدهیم، پدرِ پدر بزرگ من یک رابطه ی نزدیکی با " میرزا کوچک جنگلی " داشته و به همین دلیل، نام خانوادگی " میرزازاده " را از طرف مادری به دوش می کشم! باز هم اگر به همین منابع گوش دهیم، نام این روستا یا به قول معروف این دِه از این آمده که گاو های این محل برای استفاده از شیر بهترین بوده اند. به خاطر غذای سالم و چراگاه های عالی!

برگردیم به حال و این منابع را هم کنار بگذاریم. شاید بگویم این سفر را بیش تر به دلیل برنامه ریزی هایم می پسندیدم! صبح ها قدم زدن تا بالای کوه و شب ها هم روی کاناپه ی قدیمی بیرون خانه لَم دادن و گوش کردن به صدای جیرجیرک ها! شاید هم دیدن فامیل هایی که از اول تابستان، تنها یک بعدازظهر هم شاید کامل ندیده باشم. آن روز ها کمی درگیر بودم. درگیر یک سِری بازی های بچگانه که مرا غرق می کرد در اینکه « گوشی ام آنتن نمی دهد، نکند پیامی داشته باشم از او؟ » و دیگر فرصتی برای فامیل نداشته باشم!

هدف اصلی و اول این مسافرت، عروسی بود! یکی از فامیل های نه چندان نزدیک و در آنجا بود که معنای یک شادی واقعی را دَرک کردم. معنای یک روز زیبا! در یک عروسی که کنار باغ برگذار می شد. صفای این عروسی ها را بعضی ها در خواب هم نمی توانند تصور کنند!

لباس هایم مهم نبود. یک جین آبی روشن-سفید. یک کت قهوه ای برّاق با یک پیراهن مردانه سفید با سر آستین ها و یقه ای مشکی! یک عینک را هم که بگذاری روی این لباس ها، تکمیل می شود!



روز اول با یک عروسی کاملا با صفا و رویایی شروع شد. فکرَش را هم نمی کرده ام که اینگونه استارت بخورد تفریحات آخر تابستان ما!

چند روز بعد گذشت با آشنایی و اینکه هر کسی مرا تازه می دید، سلام و احوال پرسی هایشان را جواب می دادم و کم کم این خبر پخش شد که نوه ی محروم میرزازاده بزرگ آمده و این حرف ها! آخر پدربزرگم را قبول داشته اند و همه به عنوان یک خانواده ی با اصل و نَسَب به ما نگاه می کرده اند. بگذریم!

حالا دیگر وقت داشتم تا به پیاده روی بروم! میرفتم تا دِه بعدی و برمیگشتم. یک روز، در یکی از همین پیاده روی ها چیزی توجه مرا جلب کرد. دختر بچه ای روستایی! واقعا صحنه ای بود که مرا میخ کوب کرد! با خودم گفته ام که دنیا را باش! از این آدم ها هم پیدا می شوند. مهربان و فداکار! دختر بچه به صورتی زیبا داشت پسر کوچک یکی از همسایه ها را به خانه ای دیگر می برد. چون مادر آن پسرک، کار های زیادی داشت! عکس گرفته ام تا بتوانید بهتر دَرک کنید که چه می گویم!



زندگی در روستا واقعا سخت است! کم آبی شدید دیگر دیوانه ام کرده بود ولی تجربه های جدیدی به من یاد داد! چگونه من از چاه آب بگیرم. نوع زندگی روستایی ها دیگر برای خودِ ـشان عادی بود! کار بر سر باغ! حمام هایی دیر به دیر در آن آفتاب! خب.. من که دیگر نمی توانستم تحمل کنم.

آب را هدر ندهید! جدی می گویم. زندگی را بدون آب تصور نمی توان کرد. نابودی خود  انسان ها که ابتدای کار است! درختان و جانوران. حتی مواد غذایی ما هم به آب نیاز دارند. از بحث دور نَشَوَم ولی.. آب را هدر ندهید!


یکی از روز ها به سَرَم زد که دریا برم! شنا نه! بروم و روی سنگ ها بِنِشینم و به خودم فکر کنم... و رفتم! با پسردایی رفتم تا تنها نمانم و مهم تر از همه اینکه گُم نَشَوم! :)

با هم به ساحل بی کران خدواند رفتیم و هر کسی رفت سراغ کار های خودش! من به آهنگ های چارتار گوش می داده ام و پسر دایی هم رفت بازار!





سعی دارم کم تر بگویم تا مثل من مجبور نَشَوید تا یک ژلوفن بزنید و وسط بازار چشمان ـتان سیاهی برود و بیفتید و بروید دکتر و سِرُم و ... ! :)

روز های بعد هم که می گذشت و شاید بهترین چیزی که از این سفر نصیب من شد، کباب های عالی بود! واقعا خوب بود! آتش را به کمک پدر روشن کردیم و من هم که طبق معمول، عکس از آتش! عنصر وجودی من! یکی از عکس ها را بیشتر از همه دوست داشته ام و خواهم داشت! شعله های آتش که دیگر چه عرض کنم... اصلا کلا مرا با خود می بَرَد به آسمان ها این عکس! این هم همان عکس مذکور بوده!



شاید یکی از بهترین عکس های زندگی ام را گرفته باشم. این عکس بالا زیباست، ولی منظور من این عکس نیست!

من یک خاله ای دارم و از قضا یک پسر خاله و یک زنِ پسر خاله و یک دخترک ملوس و نُنُر که نمی دانم چرا رابطه اش همیشه با من خوب بوده! :) با هیچ کس مثل من نیست. همه را رَد می کند ولی من را مگر می شود رد کرد! عشقی که من به این دختر لوس و نُنُر دارم، به هیچ کسی نداشته و نخواهم داشت! حالا از این ها که بگذریم، من یک عکسی در روز آخر از این دخترک نُنُر گرفته ام که عجیب زیبا شده! البته دَست اینستاگرام هم درد نکند ولی دیگر این عکس را من گرفته ام و تنها یک تِم سیاه و سفید را از اینستاگرام گرفته ام و بَس!



این که عنوان می گوید « من نبوده ام! کامبیز بود! » دُرُست است و جای هیچ حرفی ندارد! این که من یک هفته ی عالی را گذرانده ام، بدون تکاپوی نِت و بازی معتاد کننده ی کِلَش آف کلنز و همین بلاگ فقید شده و خیلی چیز های دیگر... کار من نبوده! اصلا کامبیز نمی تواند اینگونه با زندگی کنار بیایید. مگر می شود او با نِت سَر و کار نداشته باشد؟ مگر می شود... ؟


پایانــ...

۳۰ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۱۲ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

آشوبَـم!

یا زندگی دارد آسان می گیرد یا این آرامش قبل از طوفان است!


به صورت عجیبی، زندگی من آرام تر از همیشه است. با یک سِری فعالیت های تازه و بعضا قدیمی! پلی لیست گوشی که چه عرض کنم. از گروه " چارتار " و " نه فرشته ام، نه شیطان " همایون شجریان بگیر تا آهنگ های " دایان " و شاید هم " شاهین " که با آهنگ هایش نظم عجیبی به من می دهد!

خوابَـــم نمی برد. تایم این پست را که نگاه کنی، متوجه میشوی که تازه به شب رسیدیم! ولی یک چیزی در من کم است. گُم است. ناپیدا ـست!  نمی دانم چه چیزی، ولی احساسم می گوید به آن نیاز دارم. نیازی عجیب به چیزی که نه می دانم چیست و نه می دانم کجا به کار من می آید!

دیگر از فکر همه چیز بیرون آمده ام! بخشی از زندگی ام دست کانون است و بخش دیگر هم دست خانواده و خودم! ولی این زندگی نیست که مرا بازی می دهد. خودم است! خودِ خودِ من. چنان آشوبی در دلِم است که می خواهم فریاد بزنم! فریاد بزنم که چرا خودم را دور می زنم. چرا با خودم بازی می کنم!


تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی


تو فارغ از وفور سایه هایی


باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد


تو می روی که ابر غم ببارد


به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا


گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها


شمرده تر بگو با من حروف رفتنت


تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

#چارتار، آشوبـــَم!


باز هم وقتی نگاه خسته ی اطرافیانم بر روی زندگی را می بینم، دَرک می کنم که چه سخت است! همین پارسای خودمان! نگاهش به گونه ای ذوب کرد مرا که مصمم شدم یک پست بنویسم!


پارسا!


چرا اینگونه است. زندگی را نمی گویم، رفتار های خودمان را می گویم. چرا جِدی می گیریم همه چیز را! چرا فکر می کنیم زندگی ارزش این کار ها را دارد. ارزش این همه عذاب!


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


سحر اضافه کن به فهم آسمانم


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

#چارتار، آشوبـــَم!


خودم را که نگاه می کنم در آیینه، می بینم چقدر تغییر کرده ام! زمستان سال قبل اصلا اینگونه نبودم. مدل مو خاصی نداشتم، لباس های معمولی می پوشیدم، اصلا عکس نمی گرفته ام. حالا ببین مرا! مدل مو های مدل ساده و به سمت چپ، لباس های معمولا سِت، پلی لیستی با آهنگ های سنتی! اصلا من که سنتی گوش نمی دادم! اصلا سِت نمی کرده ام! من چقدر عوض شدم!


من!



بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم


من از عطش ترانه آفریدم


به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا


گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها


شمرده تر بگو با من حروف رفتنت


تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

#چارتار، آشوبـــَم!


به پایان پُست که نزدیک می شوم، حس می کنم دور می شوم، از گناه! دیگر نماز هایم سَر وقت است. حرف هایم را کنترل می کنم. بی دلیل نیست این حرف ها، من یک " کانونی " ام! باید طوری رفتار کنم که اصالت و غرور درونم موج بزند! نمی گویم که یک بسیجی ام! اصلا هم اینگونه نیستم. من فردی ام که خدا را قبول دارم. گناه را هم قبول دارم و می دانم که می تواند چه بلا هایی سَر من بیاورد! ولی اینگونه رفتار نمی کنم که یک بسیجی رفتار می کند. آهنگ گوش می دهم، شوخی می کنم، هر کاری دِلَم بخواهد انجام می دهم. ولی خودم را تعیین کردم که چه ها بِکُنم و چه ها را کنار بگذارم!


آشوبم، آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


سحر اضافه کن به فهم آسمانم


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

#چارتار، آشوبـــَم!


خلاصه کنم. حرف هایم کم شده، اصولا آدم پر حرفی هستم ولی دیگر لغات را کوک نمی زنم. دیگر سوزن لغاتم کار نمی کند. همین چند سطری هم که نوشتم، با هزاران خط خطی های بچه گانه بود! البته شما نسخه به اصطلاح تکمیل شده را می خوانید و دیگر خبری از خط خطی ها نیست! اتفاقاتی در راه است که اگر بگویم، شاید ضایع شود. ولی می گویم که اگر غِیبَم زد، وب نابود نشود!

پـایـانـــ../.


+ سفری ـست به سوی زادگاه نامِ کامبیز ( کَمبوجیه! )، شیراز، در کنار کوروش بزرگ! ( کنسل شد! )

++ احتمال تشکیل گروه موسیقی سنتی تلفیقی وجود دارد! شاید شاعِرَش هم من باشم! ببینیم چه می شود! ( در حال تشکیل! )

+++ شعر های کوتاه و بلندی در راه است! از آن هایی که خودِ من را هم مجذوب می کند! دیگر شاعرِ شعر های سنتی و عِرفانی شدیم! :)

۱۵ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۵۸ ۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

نوستالژی!

یادَت را بر باد میسِپارم! ای کسی که همیشه عاشقش بودم، همیشه هستم و همیشه خواهم بود! تو، خودت تلنگری بودی که مرا به خود واقعی واقعی ام رساندی! همراه این مطلب، گوش کن این مویسقی بی کلام را، هر چند اگر " من " باشی، این شعر، بی کلام نیست! پس، ببین این نوستالژی غم هایم را! ببین این درد هایم را! ببین و بشنو حرف هایم را!

من!

 

 

 

نوستالژی؟ ساده بگویم، همان کاری است که تو با من کردی! نه! به خودت نگیر، منظورم از دید من بود! منظورم، همان کاری بود که باعث شد، عاشق شوم! رو به روی آینه بِایست. دَرک می کنی چه می گویم!

نوستالژی، همان لحظات خوب و بدی بوده که سپری کرده ام، تا به الآن! همان لحظاتی که با صدای بلند، پشت تلفن می خندیدم یا آن موقع که دیگر نوشتن را در آسمان ها می دیدم! خیلی دور!

 

نوستالژی یعنی سال اول ابتدایی، همان موقع که نوشتن را یاد گرفتم!

 

نوستالژی یعنی دوستان خوب، همان هایی که تا آخر با من بوده اند و خواهند بود!

 

نوستالژی یعنی کلاسِ زبانِ مختلط! :) هم گروهی با " نگار" 

 

نوستالژی یعنی شروع نابودی زندگی، شروع اینترنت!

 

نوستالژی یعنی گریه های شبانه! یعنی گاه و بی گاه، خندیدن!

 

نوستالژی یعنی سفر به نوشهر، خانه ی ویلایی ما، فامیل های عزیزتر از گُل!

 

نوستالژی یعنی غروب " دهنو ".  ماهی گیریِ تفریحی در " هتل صحرا " !

 

نوستالژی یعنی بستنی های " شقایق" که همیشه بوده و هست!

 

نوستالژی یعنی دست فروش های خیابان جیحون!

 

نوستالژی یعنی دوچرخه سواری های طولانی!

 

نوستالژی یعنی یواشکی به پارک رفتن. یواشکی بستنی دستگاهی خوردن!

 

نوستالژی یعنی کتک خوردن از مامان! یعنی شیطنت های بچگی!

 

نوستالژی یعنی " هفتم تیر" . آرزوی هر بچه ی ابتدایی طرفِ ما!

 

نوستالژی یعنی اول راهنمایی، آغاز بزرگ شدن!

 

نوستالژی یعنی سیاهی، یعنی مرگ، یعنی از دست دادن مادربزرگ مهربانم!

 

نوستالژی یعنی رنگ زدن مدرسه! آغاز سالی نو!

 

نوستالژی یعنی هوشمندی مدرسه، آغاز تکنولوژی!

 

نوستالژی یعنی سال دوم راهنمایی، یعنی قدم های نو!

 

نوستالژی یعنی وحید، یعنی امیر حسین، یعنی پارسا!

 

نوستالژی یعنی تقلب رسانی های زورکی سر امتحان!

 

نوستالژی یعنی گذراندن سال دوم با نمرات عالی!

 

نوستالژی یعنی سوم راهنمایی، شروع آزمون های سخت!

 

نوستالژی یعنی دی ماه، تولد جادوگران!

 

نوستالژی یعنی چشم در چشم اعضای جادوگرانی!

 

نوستالژی یعنی خوردن غذای اشتباهی " مهدی "  در تولد جادوگران!

 

نوستالژی یعنی زمستان، یعنی برف بازی!

 

نوستالژی یعنی عید! یعنی آغاز داستان ما!

 

نوستالژی یعنی خرداد، یعنی قبولی در البرز، یعنی پایان یک دوران تحصیل دیگر!

 

نوستالژی یعنی تابستان، یعنی گیتار، یعنی شروعی دوباره!

 

نوستالژی یعنی اینستاگرام! یعنی عکس های پشت سر هم!

 

نوستالژی یعنی اتمام کلاس زبان!

 

نوستالژی یعنی تَرک تو! یعنی گِت اِوِی فِرام می!

 

نوستالژی یعنی کانون، یعنی خط های قرمز من! یعنی آغاز بی تو بودن!

 

نوستالژی یعنی امروز! یعنی روز دختر! روزی که برایت برنامه ها داشتم!

 

نوستالژی یعنی امروز! تولد بابا!

 

نوستالژی یعنی... یعنی من تو را دیگر دور ریخته ام! یعنی من آزادم، مثل پرنده ای پر زده از قفس! نوستالژی یعنی تو بدون من خوشحال تَری!

 

حالا شاید کمی از معنای واقعی نوستالژی را فهمیده باشی!

پایانــ.. . .

 

+ این ها خاطرات من بود! از امروز به بعد خودم را اینگونه خالی می کنم!

++ عکس های جدیدی نیست، همان قدیمی هاست!

+++ اردویی در پیش است، کرج، ما در راهیم!

۰۶ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۵۵ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

خط قرمز!

هه! علیکِ سَلامَش را هم که می دهی، به من می خندد! دلیلش را نمی دانم، شاید به خاطر بازدید های جدید وبم باشد که مرا با یکی دیگر اشتباه می گیرند، شاید هم به خاطر همین پست هایی ـست که لَحنَم تغییر کرده! این هم از زندگی ماست دیگر!

می گوید بیا بیرون! لباس هایت را می پوشی، میروی دنبالشان! لب جوی نشسته اند و ال سی دی گوشی خیره شدند! پارسا را که میشد فهمید خوش حال است! امیر حسین را که چه عرض نمایم! :)

می نشینم بغل دست ـشان! با گوشه ی چشم، مادرم را می بینم که از آن سوی خیابان من را زیر نظر دارد. لبخندی تلخ می زنم. حرف میزنیم. از سفر آخر ـشان به مشهد و عکس هایی که گرفته اند! آخر حرف هایمان به مسجد ختم شد. آخر این دو تا، بچه های مسجدی اند! از آن هایی که همیشه هستند. دنبال تفریح و مزه پرانی های بیخود و گاهی هم خنده دار! 

گفتند پاشو بیا مسجد، یه فُرمی بنویس و بعد هم ثبت نام. بیا عضو شو! اسم گروه ـشان " کانونی " بود! بچه های کانون! خیلی حرف ها درباره ی آن ها شنیده بودم. اتفاق های خنده داری که بعد از کلاس داشته اند و آن روز هایی که توی استخر با هم می جنگیدند. علاقه ای به عضویت نداشته بودم آن زمان ها! ولی حرف پارسا جرقه ای شد که خودش را پشیمان کرد! گفتم زنگ بزن، می خواهم ثبت نام کنم! شماره را به من داد، همان لحظه زنگ زدم!  مشغول بود. گفتم اینم از این. اصلا شانس ندارم. ولی بعد، جواب داد! اسمش " محمد پیمانی " بود! با او حرف زدم، گفتم مُعَرف من پارسا ـست! همین دیگر! پارسا برای خودش برو و بیایی دارد! قطع کردم و با بچه ها رفتیم مسجد!


...


از آن روز یک هفته هم نمی گذرد ولی حالا دیگر کانونی شده ام! عضوی از بچه های درس خوان و بعضا درس نخوانی که همیشه با هم اند! بیشتر اعضا را می شناختم! بعضی ها را از مدرسه جدید و بعضی ها را هم از مدرسه ی قبل ام! مصطفی جدید بود! پسر جالبی است! معروف به مصطفی پاشا! :) بقیه را هم میشناختم! سعید، علی رضا، محمد، سید سپهر، امیر حسین و ... .


مرتضی پاشا!

روز اول را که یادم نمی رود! اول محمد را دیدم! بعد هم مصطفی را با اِسی (!) دیدم! قیافه اش مسخره شده بود! خنده ـمان که تمام شد، دست دادیم و رفتیم داخل! کلاس ها رنگ و رویی نداشتند. بعد از کلاس، وقت اضافه داشتیم. زودتر از زمین فوتبال رفتیم بیرون! ساندویچی زدیم به حساب من! اون روز تموم شد!

روز بعدی دیر کردم، البته تقصیر من نبود! به من زنگ نزده بودند! خودم را رساندم و دیدم بچه ها سر کلاس اند! پس بدو بدو رفتم داخل! " کامیاب غلامی " معاون کلاس بود! از آن جوان های خوشتیپ که خودش را وقف ما کرده بود! داشت فیزیک درس میداد. تا آمدم بشینم، زنگ خورد. پس رفتیم برای جلسه معارفه و از این حرفا! جلسه خیلی طولانی بود ولی به درد بخور! تجربه های این جوانان بود! نمی خواستند ما به خلاف کشیده بشویم! " محمد " شروع کرد:

- خب، بچه ها! جلسه امروز درباره ی جوونیه! به نظر من حیف شما هاست که قاطی بچه های دیگه بشید! شماها کانونی هستید.  به نوعی خادم های آقامون حسین. جوون های امروزی، واقعا خراب شدن! بیشتری ها بیشتر از درس، به دختر ها علاقه نشون میدن! این چیزا خیلی پیش میاد برای همتون! به نظرم بهتره که برای خودتون یه خط قرمزی مشخص کنید! این خط قرمز رو دور چیزایی نکشید که نباید سمتشون برید! بلکه بر دور خودتون بکشید! جدی میگم! شماها نمونه اید! باید نمونه باشید! همین الآن بچه های سال بالا تر از شم دارن برای امشب غذا درست می کنن برای شام امشب مسجدی ها! شماها هم به اون درجه میرسید، پس بهتره از همین الان خط قرمزخودتونو بکشید! جلسه تمومه! برید!

 رفتیم پارک. نشستیم روی چمن ها، بدون اینکه از کثیف شدن لباس های ـمان نگران بشویم! عادت بچه ها بود که بعد از کانون، به پارک میرفتن! بحث ها شروع شد! پارسا و امیر حسین همیشه صحبت می کردند! حرف های زیادی داشتند! از جاهای مختلف و... شخص های مختلف! ولی من که پایه ثابت وراجی های همیشگی بودم، ساکت بودم! به حرف های " آقای پیمانی " فکر می کردم! مطمئن بودم که خط قرمز برایم بهتر است! بهتر است که همه را از خودم بِرانَم! نه همه! فقط کسانی که می دانم بدون من راحت ترند را رها می کنم! برای هر کسی بهتر است که بدون من سَر بِکُند!


پارسا!



امیر حسین!

پارسا مرا صدا می کند! می گوید به چه فکر می کنم! می گوید شبیه عرفانی ها شدی. همه خندیدند! منم خندیدم! کانون بهترین اتفاق تابستان من بوده! از آن اتفاق هایی که تو را از گم شدگی نجات می دهد! مثل اینکه در تاریکی باشی و ماه را پیدا کنی که به تو علامت میدهد! ستارگان به تو چشمَک می زنند و تو... دور همه ی آن ها خط قرمز کشیده ای!

۰۴ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تو و یک تهران غریب!


تو تهرانی که شده مُدِ تازه لاتی و پُرِ مازراتی

بگو واسه تو چی مونده؟

همه چی قَروُ قاطی، نمی دونی حتی دیشب

دوست دخترت با کی بوده!


قدم هاتو که میزاری توی تهران، به دنیایی وارد میشی که حتی آشنا هاش هم بهت میگن: " تو چی میگی دیگه؟ " یا حتی عابر هایی که برای تنوع هم شده، یه نگاهی به لباسای خیس شده ات می کنند و فاز آدم شناسی بر میدارند و کلی حرف میزنند که اگر برای خودشـان گفته بودند، وضع ـشان بهتر از اینی بود که سر صف نان به پاچه نفر جلویی بپیچند!
تهران دیگه اون طهران قدیم نیست! شاید دلیلش رفتن تو باشد یا حتی اینکه از چشم یک دبیرستانی تازه به دوران رسیده حرف میزنم دلیل این پست باشد! یادش بخیر! وقتی که از کنار مغازه های قدیمی همین محله های فقیر نشین رد میشدم، شناختنم آسان بود. من را همه با همون لقب همیشگی خودم میشناختن! " کامبیز " همیشه همینی بودم که حالا هم هستم! یک عدد کامبیز بیخیال از دنیای اطراف، فقط یک هدفون بیتس قدیمی بود با یه MP3 سونی! موزیک هایش را که به ترتیب پلی می کرد، از Z Bazi و  TM Bax تا آهنگ های توپاک و EMIN3M!

اگه دنیا اینه بذار دنیا بازی‌ باشه

اگه اوضاع اینِ نزار دوزا پایین باشه

هر جایی‌ بریم هر کاری کنیم بازم اینجاییم بازم اینجاییم


 ولی حالا تهران، اون نیست که میشناختمش! قدیما دخترا این مدلی نبودن! همه معیارا فرق داشت... بحث پول و یه موزیک ویدیو و ترک دادن نبود... 
بیخیال! منحرف نشم از دل نوشته هام که اگه بمونه توی دلم، خیلی بد میشه...
حالا چی شدم؟؟ یه بدبخت چِت کرده که از جلوی پی سی بلند نمیشه چون... چِت کرده!
من یه داغونی هستم که قدیما خیلی ها منو میشناختن، الان نه کسی رو نمیشناسه و نه می خواد کسی رو بشناسه. فقط می خواد فکرشو از این آزاد کنه که فردا امتحان فیزیک رو خوب بده، یا جلوی اون معلمِ شیمی کم نیاره! زیادی بزرگ شدم، وقتشه کمی بچگی کنم! :))


دیگه منو تو نداره اینجا همه رد کردیم تک تکمون

الکی‌ می‌زنیم الکی‌ می‌خوریم الکی‌ می‌کنیم

اینجا الکی‌ خوشیم ولی‌ تقصیر ما که نیست هست؟؟

این شهر اونی‌ نیست که بزرگ شدیم توش

همرو میشناختیم چی‌ شد گم شدیم توش

همه چی‌ عوض شد ... همه چی‌ عوض شد!


۲۷ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۵۱ ۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

من چِتَم! تو چِتِه؟؟!؟

در آستانه دویست ـمین روز کاری این بلاگ، من.. کامبیز دیوسالار، خسته شدم! نمی خوام ادامه بدم.. نمی تونم ادامه بدم.. سختی دیدن عشق یک طرفه، به چه باید ختم شود! پس... تمام ـش کنم بهتر است!


بخند مصنوعی! | گاه گفته های یک دیوانه!


" هعی! زندگیا رو نگا! "


توی بازی زندگی، تو باز نری ب*گ*ا!


من.. همون داغون، همون چِتَم!


ولی توی مُدِ یه دلقک وِلَم!


یه بزرگی بود که همیشه میگفت: کاری نکن روزی برسه که وقتی این پاتو میندازی رو اون یکی، اون یکی نگه از این ورا!!!

می دونی چیه؟ این که وقتی می فهمی یه رو دست بزرگ خوری، اونم یکی از اون بزرگا، تازه میفهمی بعضی کارا بدون مفهوم شدن!

 دیگه نیازی نیست بعضی چیزا رو ادامه بدی!

هعی! من چی میگم، تو چی میگی.. تو، تو فکر اینی که چه طوری با من بازی کنی، چه طوری منو دور بزنی... من، هنوزم وقتی میگم عاشقتم، قلبم درد میگیره! تیر میکشه و هی میگه: ول کن این دوست داشتن رو، بزار هر دومون راحت بشیم!

شاید حق با اون باشه، شایدم این تصورات فکر باستانی منه. عشق در یک نگاه! نه؟  #من دیوانه ام!


"ولی الآن توی خرابه ی رویا تک و تنهام


بزار خراب شه این دنیا


منه غمگین، منه تنها


من که حبسم تو بیقوله ی دنیا


دارم پاک می کنم خاطرات و یواش


وقتی میبینم میمیری، اینجوری تو براش


منه غمگین، منه تنها


منو یادت میاد، من همونم آآآآآ "

#دایان!


خدایا! می ترسم بگم شُکرِت! می دونی چرا؟ چون ممکنه فکر کنی دارم تیکه میندازم! :) نترس، زندگیم خوبه!  خودمم خوبم، اطرافیانم که به لطف تو خوبن! منم که دیگه غمی ندارم...

حالا که رسیدیم به اینجا! از من فقط یه گیتار مونده که برات یه سلطان قلب ها بزنم و دِلِتو شاد کنم... :) از اعتقاداتم که فقط یک خدا مانده و یک دایان! از دوستانم که فقط یک عدد پارسا مانده با مخلفات! از عشق هم... نه، نترس، چیزی نمانده! :)

اینکه من چِتَم، مهم نیست! مهم اینه که تو چِتِه؟؟!؟ موقع تنهایی ها، شبا، روزا، هفت روز هفته، چهار هفته ماه، دوازده ماه یک سال را باعث شدی من به تو فکر کنم! تو واقعا چِتِه کامبیز؟


" من هر شب، قاتِلَم ِ بارون!


لعنت به تو اون خاطره هامون!


خراب کردی، هر چی از عشق کشیدم


بدیش اینکه دیگه به سمتش نمیرم!


عجب طالع ِ نحسی دارم..


هه... دل خوش به کام ِ ته سیگارم! "

#دایان!


این بود هر آنچه باید میگفتم، به خوبی یک نامه خداحافظی دراماتیک نبود، ولی خب، بود! اینکه بود، خودش خیلی بود! واقعا خیلی بود!
تقدیم به تو، مای لاو!
پایانــ..|..
۰۲ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۴۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

Me VS Fucking Life

من!
 :: در مقابل ::
 این زندگی به فاک رفته!

خب، بیا شروع کنیم! اول من خودمو معرفی می کنم...
یه روزی، شاید یه پسری رو همه میشناختن، باهوش و بامزه! یه پسری که وقتی چهارهمین سالگرد زندگیش رسید، مرده بود! نه از برون، بلکه از درون مرده بود. دیگر بویِ گندُ و حال به هم زنِ جســدِ کودکِ درونش، همه جا را به گند کشیده بود! دیگر راهی برای نجاتش نبود. مرده ی متحرکی که می نویسد! جالب است، نه؟

حالا این مرده ی متحرک ما، دارد میشود یک اسطوره ی عجیب و غریب در داستان های " هرمان هسه " که زندگی اش را وقف دست یافتن به اهدافی گذاشته که دست نیافتنی اند!

حالا همه ی هَـــم و غـــم این پسرک نوشتن است! نوشتن از کجا و چه کسی، خودش می داند. اما وقتی قلم را بر میدارد، نمی داند چه بگوید! پیش نویس هایش را گذاشته برای روز مبادا. پس آن روز مبادا احتمالا روز پر کاری باید باشد، این طور نیست؟



بگذریم! بگذریم از آن نگاری که از اول زندگی ام، آرزوی آن را داشتم یا این که از گفته های با غم که اسم ـشان را گذاشته ام " حرف دل " .
حتی دیگر از گشتن بی هدف برای حرف هایی که ته دلَ ـم مانده فایده ای ندارد!

این فاجعه ای است که من در آن دست و پا میزنم! درست است؟

دیدم دارم غرق می شود در خاطرات با او. در لحن گفته هایش. در گریه کردن های بی خودش! زیادی خودم را در او می دیدم، شاید هم نه. زیادی او را در خودم می دیدم!
گیتار را از انباری در آوردم، حس کردم او هم دل ـش با من است! پس رفتم و گشتم تا یک استادی گیر بیاورم و همین طور هم شد!
" استاد آرمین " واقعا استاد است! اسمش را شنیده بودم... سخت گیر است، اما مهربان! می دانم که دل ـش می خواهد از شَــرَم خلاص شود!
دیدم زیبا زندگی کردن اینگونه است... فهمیدم که چرا " رُبـَــکا " دلش می خواهد انسان باشد! حال فهمیدم چرا
" نانسی " قصه ی الیور تویست، دوست دارد زندگی پاکی را شروع کند!
حال فهمیدم که تقریبا در حال تبدیل به یکی از اسطوره های کتاب های " هرمان هسه " هستم! همیشه تحسینَ ـش می کردم!
حالا تو زندگی، فکر کنم فهمیدی که چه کسی برنده ی این مسابقه است!
۲۶ تیر ۹۳ ، ۲۲:۳۶ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار
سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۳۵ ب.ظ کامبیز دیوسالار
شــــآت، آپ!

شــــآت، آپ!

نمی خواستم بنویسم... یعنی، موضوعی نداشتم که بنویسم. وقتی هیچ موضوعی نداری که بگی، میری سراغ داستان های جالب و قدیمی زندگی ـت... میگردی بین خاطرات خودت! عکس های قدیمی خودتو که میبینی، جا می خوری!
به خودت میای... می بینی چقدر تغییر کردی! میگی چقدر ترسناک بود وضعیتت! تنها بودی :"(


همین جور که پایین میری و غرق عکس های قدیمی ـت میشی، میرسی به عکس های دست جمعی! و بعد...
اونو میبینی! و همین جور میری پایین و باز هم اون! و باز... و باز... و باز...
دیگه علاقه نداری به عکسا نداری. روی دکمه بَــــک کلیک میکنی و خلاص!

اسم مطلب رو همین جوری انتخاب نکردم! این شــــآت آپ مفهوم خاصی داره. شاید فقط برای من! منظورش اینه که، ببند! بعضی وقتا شاید بهتره ننویسی! شاید بهتره به حرف های دیگران گوش کنی و بری دنبال چیز هایی که در آنها کمی استعداد داری! مثل گیتار، والیبال یا هرچی!
ولی درونت می گوید: اینها همه ک*شعر های کسانی است که چشم دیدن تو را ندارند!
پس، باید بعضی وقت ها، دیگران را نبینی! بگویی شــــــــــآت آپ. خلاص و کلامَ ـت را کوتاه کنی...

خلاصه بگویم. نه به تو بلاگ عزیزم! تو که می فهمی! خلاصه کردن را برای کسانی می کنم که نمیفهمند!
سعی کنید تصمیم های خودتان را بگیرید، نه برای من را! وقتی یک حرکتی میکنم یا یک جایی میروم یا یک عکسی را توی این شبکه های اجتماعی، به قول معروف " شِـــــیر " می کنم، اگر میبینی زیباست، خب آن لایک را بزن که بفهمم هستی! اگر نه، نبین! مثل همین تبلیغات از روی عکس من رد شو. بهتر از این است که بگویی ژستت نافرم است و دستت کج است و چشمانت...

پس آن موقع است که از من، شــــــــآت آپ ـی می خوری و بعد هم دلخور میشوی! پس سعی کن برای خودت هم که شده، به حال من فکر نکنی!

اصلا با این پست، نمی خواهم کسی را مخاطب قرار دهم یا به قول این تازه به دوران رسیده ها بگویم:
" مخاطب خاص دارد این پست! "
منظورم به همه بود. اگر کسی دلخور شد از این پست، ناراحت نباشد. اصلا منظورم او نبوده!
تویی هم که فکر می کنی اصلا این پست درباره ی تو نیست و تو گُلی و بهترینی و خدایی و اصلا آس هستی، بدون که منم همون جوکر یا ژوپیتری هستم که میاد برای تفریح هم که شده، توی جعبه ی کارتا قرار میگیره! ولی اینو بدون! همون دلقک که توی بازی هیچ استفاده ای نداره، توی جای دیگه از حکم هم مقام و مرتبه اش میپره بالا تر! بالاتر از تویی که آس هستی!


وقتی به یه محله قدیمی سر میزنی و یکی از هم بازی های بچگی خودتو میبینی، تازه میبینی نه تنها تو تغییر کردی، بقیه هم تغییر کردن!
اونوقته که یه شــــــــآت آپ به خودت میگی و توی دلت میگی که کاشکی این پست رو نمی گذاشتم!
۱۷ تیر ۹۳ ، ۱۷:۳۵ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار
دوشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۳، ۱۲:۲۵ ق.ظ کامبیز دیوسالار
سلامتی...!

سلامتی...!


آخرین قطره ی خونم را فقط برای تو ریختم! پس بزن به سلامتی، آن هم با این پیک! :")




روز ها می گذرد و من هم می گذرم از روی افراد... از روی کسانی که دوستشان داشتم! کسانی که دوستشان دارم!

بیخیال فردا. میگویند هدف بگذار برای زندگی ات. حتی یکی از همین شماها که می خوانید هم گفته... می گوید هدف نگذاری، زندگی ات را از دست می دهی. آخرش هم نابود می شوی!


اما کو گوش شنوا! نبودنم هم بهانه ای شده که تند تند تیکه بیندازند و پیوست کنن به ما! نبودم... اما هستم حالا.

اما دیدم تفننی هم که شده، برای خودم برنامه بگذارم! هدف مشخص کنم و سگ دو بزنم تا به اهدافم برسم!

اول، تصمیم گرفتم بعضی ها را حذف کنم از زندگی ام!

حذف کردن آدم ها از زندگی تان به معنای این نیست که از آنها متنفرید، به معنای ساده این است که برای خودتان ارزش قائلید!

هر فرد که نمی تاند تا ابد برای شما و همراه شما باشد!


دوم، ریسک پذیر تر شوم! به قول یه نویسنده که اسمش رو یادم نیست(!) " Bad choices make good stories " اتفاقات بد، داستان های خوبی رو رقم میزنه! یکمی ریسک بهتره...


هدف های بیشتری هم دارم! ولی حیف که برنامه ای ندارم برایشان! زندگی را شاید بهتر تجربه کنم. خدا کند آن روی دیگر خود را نشانم بدهد...


کوتاه بود این نوشته هم! دل نوشته نامی بهتر است! نامی که تو آن را ساختی! نامی که تو آن را از بین می بری...

ولی، مانده تا تمام شود! بخاطر این است که هنوز می نویسم!


پـــایـــانــــ.../.


+ ای کاش یا بــــودی، یا از اول نبودی! اینکه هستی و کنارم نیستی، دیوانه ام میکند!

++می گویند گذشته ها گذشته! ولی من هنوز غرق گذشته ای هستم که مدت هاست نمی گذرد!

۱۶ تیر ۹۳ ، ۰۰:۲۵ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

عنوان ندارد ... غم دارد!

این زندگیست که مرا له می کند!

غم داشتم که نوشتم!



گاهی وقتا، وقتی میبینم چقدر تنهام خنده ام میگیره! در صورتی که باید گریه کنم، ولی بازم می خندم...

روز ها همش شده دیدن فیلم و سریال که از آپدیت روز عقب نمونم، شبا هم شده دیدن این فوتبال ها که داره کم کم حوصله ادم رو سر میبره...

روز های تعطیل، همش توی اتوبوس و مترو دنبال یه سری واقعیت... واقعیت هایی که حتی از توهم هم توهمی تر اند!

وقتی میبینی که هیچ رفیقی نداری که دَرکِت کنه، یا یه داداش یا آبجی که بتونی باهاشون حرف بزنی، شاید حتی فقط برای چند دقیقه که مثلا بگی خودتو خالی کردی یا هر چیز دیگه، سر و کارِ هر روزت میشه سر زدن به بلاگ فقیدِت و نوشتن از هر چیزی که فکرشو می کنی و نمی کنی...

الآن کم کم نیاز دارم طرف مقابلم هم باهام حرف بزنه، بگه از دردای خودش...

بگه چه مشکلاتی داره.. ولی الآن من باید با بلاگ صحبت کنم؟ بلاگی که محکوم به فناست!


- بگو بلاگم... بگو عزیزدل!


جوابی نمی دهد، فشار هم که بیشتر میشود! چه کنم با این سرنوشت و زندگی و آخرت و بقیه این چیزا؟

وقتی " هوم پیج " مرورگرِت یه صفحه ی سفید و خالی باشه دُرُست مثل آینده ات(!) دیگه امید نداری به آینده... درست همون موقع هستش که می خندی... فقط و فقط می خندی و بعد یکهو حالت جدی به خودت میگیری.. انگار دوباره بیدار شدی، متولد شدی...


- چه بگویم برایت؟


اینجاست که فکر می کنی توهم زدی! چشمانت را که بر دیوار خیره و چیره کرده بودی را کمی می چرخانی به سمت مانیتور! آنگاه میبینی که بلاگت سخن می گوید...

ناگهان میبینی که زندگی هست، شادی هست! خنده هست! تو هستی و بلاگَت هم هست!

دستت را که بر روی کیبورد می گذاری، احساس می کنی که این تو نیستی که می نویسد، بلکه حرف هایند که می نویسند!

چشمانت را که می بندی، احساس می کنی یک دخترک با مو های فر خورده برایت دست تگاه می دهد...

او برایت دست تکان می دهد! " پگاه " است که برایت دست تکان میدهد!

و تو همان جا می ایستی تا او بیاید و تو را در آغوش بگیرد... ولی همان که به چند قدمی ات میرسد، چشمانت را باز می کنی!

مانیتوری را می بینی با یک سری کلمات با فونت ساده و کوچک اما خوانا!

بعد هم بلاگت را میبینی که دارد به تو لبخند میزند!

درست است که او نمیتواند با تو حرف بزند اما تو که می توانی، مگر نه؟ D:


۰۶ تیر ۹۳ ، ۱۸:۰۸ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

سکوت اشک!



سنگینی اشک هایم را بر شانه هایم میکشم...

امّا شانه هایم، تا کی سکوت مرا در خود نگاه می دارد؟

روزی که شانه هایم به تکان افتند...

                             شکست سکوت...
                                          
                                                   و...
              
                                                      روز مرگ من است!
                                                                      
                        اما... 

زندگی « در جویبار لحظه ها جاری است! »

                      شاید...

این مرگ سکوت، زندگی دوباره...

                   به جان بی رمقم ببخشد..

                                    و مرا به خدا امیدوار تر کند!

         نمی دانم... اما می دانم...
    
                           کسی مرا به خویش...
 
                                      می خواند. شاید وقتی دیگر!



+ متن من نیست... برای بابامه! دوران جوانی و این حرفا... :)
++ نیومده دوباره باید برم!
۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۲:۲۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

سفر نامه!

This is a summary of my stupidly trip!

میدونم وقتی جمله ی اول رو میخونی برات هیچ مفهمومی نداره ولی برای من این جمله، کلی مفهموم داره!

یه سفر ابلهانه، با کلی کش مکش ذهنی و فکری، با کلی خارش دست و پا بخاطر پشه، با کلی خون و خونریزی از نوع زخم، با کلی شن و ماسه وقتی پا برهنه روی شن های ساحل، ساعت 5 صبح راه میری!

اولش خوندم راضی نبودم که سفر برم، ولی مجبور شدم که برم! حداقل برای این که بتونم یه بار چهره ی اونو ببینم... وقتی که با هم دعوا می کنیم،تیکه میندازیم یا هرچی...

فکر نمی کردم بحث هامون به کجا ها که کشیده نمیشه... نمی دونستم چه چیزی در انتظارمه. یه دل شکستگی دیگه! یه بار دیگه دیوونه شدن. خیلی بد بود که به اینترنت دسترسی نداشتم تا همون لحظه حال خودمو توصیف کنم.

وقتی سوار ماشین شدم، خبر نداشتم میخوام یه زجر واقعی رو تحمل کنم. نمی دونستم وقتی برگردم با یه آدم جدید رو به رو میشم. البته خودم وقتی برگشتم تهران واقعا تغییر کرده بودم.

وقتی رسیدم، مستقیم رفتم به سمت جنگل. از در پشتی باغ رفتم توی جنگل، نشستم زیر درخت بلوط مورد علاقم. نشستم فکر کردم، خیلی فکر کردم. طوری که خسته شدم و خوابم برد. وقتی بلند شدم، دیدم ساعت 8 شبه! 5 ساعت زیر درخت نشسته بودم... کلافه شده بودم که این 5 ساعت به هیچ نتیجه مثبتی نرسیدم.

وقتی برگشتم خونه، واقعا حالم بد بود، من که همیشه ساعت 7 صبح برپا بودم، صبح که نه، ظهر ساعت 1 بلند شدم!

دیدم دارم دیوونه میشم... آخه اون اولین عشق من بود، اولین علاقه من نسبت به یه دختر! از بچگی همیشه هم بازی بودیم. خیلی دختر دیوونه ای بود از همون بچگی...

حالا من باید چی بگم، برم بهش بگم که دوستت دارم؟ یه نامه عاشقانه؟ به یکی بگم که بهش بگه... لعنتی! کامبیز احمق! آخه اون مثل آبجی کوچیکته... دیوونه! داری چی کار میکنی... مگه نگفتی هیچ وقت عاشق نمیشی؟ چی شد؟

کلنجار های من فقط سر این موضوع بود. صبح ها بلند میشدم به امید اینه که ببینمش! چی بگم!

این بلاگ منه! برای خود منه! جایی هستش که من بتونم خودمو خالی کنم... ذهنم رو پاک کنم! اینجا مثل یه هارد اضافی میمونه... چیزایی که می نویسم همیشه جاودانه!

بعد از 4 روز کامل، دیدمش. مثل همیشه. هیچ فرقی نکرده... من موندم که چرا جلوی اون دست و پامو گم کردم! از اون روز، دیگه عادی شده بود... می رفتیم توی باغ، با هم حرف میزدیم. مثل همیشه! من مشکلامو بهش می گفتم و اونم بالعکس!

کار و روزم شده بود همین... بشینم باهاش حرف بزنم!

نمی فهمم چرا همیشه موقع خواب، این چند تا کلمه رو مرور میکردم:

" عشق خیلی نامرده! "

واقعا هم همینجوره. هیچ وقت کل زندگیم اینجوری عاشق نشده بودم! نه، صبر کن! یه بار شدم. خیلی هم ناجور شدم! ولی عاقبت نداره! میدونم که میگم...

ولی آخرش، اون گفت! من هیچی نگفتم! اون گفت! حرف دل خودشو زد... نشسته بودم روی علف ها! زیر درخت... صدای قدم هاشو شندیم ولی به روی خودم نیاوردم. چشمامو بستم. وقتی اومد بالا سرم و دید که خوابیدم، نشست بقل دستم! سرشو گذاشت روی شونَم! بی حرکت بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. دیدم داره آروم با خودش جمله ای رو زمزمه می کنه:

" من دوستت دارم! من دوستت دارم! من ... "

صورتمو چرخوندم... گفتم: منم دوستت دارم!

با این حرفم، خودشو جمع و جور کرد! آروم گفت: فکر کردم خوابی... ببخشید بیدارت کردم.

نمی تونستم بگم که خودمو زدم به خواب. گفتم: ایرادی نداره.


حرفام از ته دل میومد. ضربان قلبم رو حس میکردم. عرق کرده بودم. البته نه به خاطر هوا! نمیدونم که بعدش چه اتفاقی افتاد. چون واقعا خوابم برد... هنوز هم یادم نمیاد... وقتی داشتم میرفتم به شهر پدری... همش به اون فکر میکردم.

نمیدونم چرا من دوباره عاشق شدم... واقعا نمیدونم چ جوری گفتم که دوستش دارم! هنوزم موندم!

نمیتونم ولش کنم! دیوونه میشم. نمی تونم یاهاش باشم! چون هنوز میترسم، میترسم دوباره بشکنه این دل لامصب!

وقتی رسیدم " نوشهر " یه سره رفتم پای PC! رفتم ببینم وضع اینجا چه جوریه! با نظر های متفاوتی رو به رو شدم...

رفتم پیش پسر عمو که برام آهنگ بریزه. گفت: فازتو عوض کنم؟

گفتم: مثلا چه فازی؟

- راک اند رول چطوره؟

هیچ تجربه ای درباره ی راک نداشتم. با سر بهش اوکی دادم که بریزه... حالا می فهمم راک چیه! واقعا پیشنهاد می کنم راک گوش بدید.

موقع برگشتن به تهران، فقط به طبیعت مقابلم نگاه میکردم و با خودم می گفتم که کی میشه ایم مسیر رو دوباره بیام...

خاطراتم همین جا تموم نمیشه... ولی تا همینجا باشه، بهتره! ادامشو دوست ندارم... شایدم زیاد مهم نیست! 

اینم از اولین روز تیر ماه!


+ نمی خواستم رمز مطلب کبوتر رو بگم ... ولی میگم! " Stupid "

۰۱ تیر ۹۳ ، ۱۴:۱۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

فوری! فوری!

+ فوری! فوری! +



بچه ها، دوست ها، دشمن ها، رفیقا، نارفیقا! با همه ی شما هام... شما رهگذران! شمایی که برای تبلیغ بلاگ خودت پیام میزاری!

همین الآن، درست یه نیم دقیقه پیش، خبری رو فهمیدم که خیلی منو تکون داد!

رفیقم! دوستم! همه کَس من! یکی که بخشی از قلبم برای اونه، سه شنبه ی هفته ی آینده، درست همین هفته ای که می خواد بیاد، عمل جراحی قلب داره! آقا امیر ما، دوست خوبم! رفیق گُل من! کسی که باهاش یه سال تموم رو گذروندم... کسی که خدایی همیشه رفیق بوده... نارفیق نبوده... مرد بوده، نامرد نبوده!

هی بهش میگم یه عمل جراحی داری، بخیر میگذره! میگه: نه! گفتن 1 درصد زنده می مونم!

خدایا! منو چرا با این همه بدبختی نکشوندی به آخر خط، اونوقت، رفیق من، امیر منایی رو رسوندی به جایی که داره آگهی فوت خودش رو پخش میکنه! :(

از همه ی شما دوستانی که این پیام رو می خونین، امیدوارم یه آمین از ته قلبتون بگین...

آقا امیر، یکی یه چیزی رو به من یاد داد، من هم الآن اون رو به تو میگم... هیچ وقت نگو هرگز، اگه زندگی تو رو زد زمین، بلند شو، بگو تموم تلاشت همین بود!


نمی دونم، الآن هرکی که اینارو می خونه میگه، داره خالی می بنده یا هرچی...

اصلا مهم نیست! به جهنم! سَر دَر اینجا رو نخوندی؟


بلاگ شخصی من!


پس به کسی ربطی نداره چی دارم می نویسم یا راست یا دروغ! هیچی هم از کسی تاحالا نخواستم و نخواهم خواست! فقط یه آمین بگو که حداقل یکی دیگه زنده بمونه!

حرفی ندارم! از اینجا هم دل خوشی ندارم! کلا فقط میام اینجا که بقیه بدونن من زنده ام! فقط نفس کشیدن نیست!

دارم بیراهه میگم... از بحث اومدم بیرون... تموم شد!


+ امیر! تنها کاری که از دستم بر میومد! تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم... نوکرتم رفیق!

++ نیستم، یه یه هفته ای مرخصی گرفتم از زندگی... میرم یه جایی که آنتن موبایل هم جواب نمیده...


۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۱ ۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
کامبیز دیوسالار

کبوتر بـا کبوتر، باز...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۱۹ ۲ نظر
کامبیز دیوسالار

Leben Leben ...

زمان: چند شب پیش، پارک لاله!



تون فاز خودم بودم! با آهنگ " Leben Leben " سوگند تازه فاز گرفته بودم. هیچی از آهنگش نمی فهمیدم ولی از نوع خوندن داد میزد که غمگینه. مثل اینکه زیادی توی آسمون ها، روی ابر ها بودم، چون وقتی تلفن خونه زنگ خورد، اصلا نشنیدم. بعد از هزار بار زنگ خوردن، بالاخره شنیدم! تلفن رو برداشتم:

- الو؟

- هان!

- کامبیز، خودتی؟

- آره!

- بدو بیا دم در. می خوایم بریم والیبال

چشمام اینگاری برق می زد! بعد از مدت ها، یه والیبال دست جمعی...

- اومدم!

لباس هامو پوشیدم! هدفون رو برداشتم و رفتم...

...

زیاد بودیم! ده نفر و شاید هم بیشتر. من بین این همه فقط دو سه تا رو میشناختم! انصافا بازیشون عالی بود!

یکی از اون ها، همون عوضی که با توپ زد تو دستم، توی لیگ دسته سه تهران بازی می کرد!

سرویس رو زد، نوبت من بود که دریافت کنم. یکدفعه، عوضی با آرنج خوابوند توی صورتم. همون جوری که برای دریافت رفته بودم، با دست راست خوردم زمین! دست راستم زیر بدنم گیر کرد و... تق!


از درد گریه می کردم! واقعا درد داشتم. افتاده بودم زمین. اشکم در اومده بود. پسره با دست زد تو سرش و گفت که بدبخت شدم، دستش شکست!

نگاهی به دستم انداختم...

- نترس! نشکسته... بلند شو

با چشم هام دنبال کسی بودم که این حرف رو زده. پشت سرم بود دقیقا! برگشتم و کسی رو دیدم که اولین بار، والیبال رو با من کار کرد! آقا علی! مربی قدیمی من.

چهره اش تغییر نکرده بود! فقط مدل مو هاش یکمی عوض شده بود.

خوش و بش های من و آقا علی تموم نمی شد. یادمه اون موقع، 4 سال پیش، توی لیگ دسته دو جوانان ایران بازی می کرد! ازش پرسیدم هنوز بازی می کنه که در جواب گفت:

- هه! چی میگی؟ از اون موقع 4 سال گذشته... والیبال رو بوسیدم و گذاشتم کنار

باورم نمی شد! در هر صورت، زندگی خودش بود و از من هم 6 سالی بزرگ تره! بهتر میتونه برای خودش تصمیم گیری کنه!

نگاهی به دستم کرد. سریع مشکل دستم رو فهمید. گفت:

- مچ دستت در رفته! مخی تونم جا بدازم، ولی درد میگیره! گفتم که بدونی...

دستم رو گرفت، یه فشار کوچیک اما سریع داد و... تق!

از درد به خودم می پیچیدم! زیادی درد داشت ولی دستم بهتر شده بود.

بلند شدم. با آقا علی یه خداحافظی کردم، البته شماره موبایلشو گرفتم. دیگه نمی تونستم بازی کنم. دستم بدجوری درد میکرد.

حالا امروز که بانداژ دستم رو باز کردم، خیلی بهتر شده. می خواستم این خاطره رو دیروز بنویسم، ولی درد دستم نمیزاشت.

حالا نوشتم!



+ تصمیم گرفتم زبان انگلیسی رو ول کنم و برم آلمانی بخونم!

++ احتمالا یه مدت نیستم بلاگ رو آپ کنم!

+++ زیادی به من گیر ندید! بزار تو حال خودم باشم!

++++ گیتار رو فکر کنم ادامه بدم!

+++++ عنوان رو برو به آلمانی ترجمه کن! :دی

۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۵۲ ۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

سرزمین واژه هایم...


ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﺳﺖ :
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ "\ ﮔﻨﺞ "\ ، "\ ﺟﻨﮓ "\ ﻣﯿﺸﻮﺩ !
ﺩﺭﻣﺎﻥ "\ ، "\ ﻧﺎﻣﺮﺩ"\ ﻭ "\ ﻗﻬﻘﻬﻪ "\ ، "\ ﻫﻖ ﻫﻖ
ﺍﻣﺎ "\ ﺩﺯﺩ "\ ﻫﻤﺎﻥ "\ ﺩﺯﺩ "\ ﻭ "\ ﺩﺭﺩ"\ ﻫﻤﺎﻥ "\ ﺩﺭﺩ"\ ﻭ "\
ﮔﺮﮒ "\ ﻫﻤﺎﻥ "\ ﮔﺮﮒ ......!
ﺁﺭﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ،ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ "\ ﻣﻦ "\ ، "\ ﻧﻢ
"\ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﯾﺎﺭ"\ ، "\ ﺭﺍﯼ "\ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺭﺍﻩ "\ ﮔﻮﯾﯽ "\ ﻫﺎﺭ"\ ﺷﺪﻩ
ﺭﻭﺯ"\ ﺑﻪ "\ ﺯﻭﺭ"\ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ .
ﺁﺷﻨﺎ "\ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺩﺭ "\ ﺍﻧﺸﺎ "\ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﯽ
ﻭ ﭼﻪ "\ ﺳﺮﺩ "\ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ "\ ﺩﺭﺱ"\ ﺯﻧﺪﮔﯽ !!!
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ"\ ﻣﺮﮒ"\ ﺑﺮﺍﯾﻢ "\ ﮔﺮﻡ "\ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ "\ ﺩﺭﺩ"\ ﻫﻤﺎﻥ "\ ﺩﺭﺩ "\ ﺍﺳﺖ .
۱۷ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۲۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

در خلوت گفته هایم...

دلگرفته از این همه که نیستم ... از این همه خیابان که حرف های نگفته ام را راه بروم


از بس که کسی نبود که دلش را به حرف هایم بنشاند ....


دنیا از شدت مجذوبیت دارد دور خودش می چرخد و من آنقدر از گذشته ام


درد می گیرم که تنها مستقیم می روم ....


تا مبادا توقف دوباره مرا به دست ِ گذشته ام برساند


... سُر می خورم در جوی های ولیعصر ...


یا پیاده روی های زیر آفتاب آزادی...


یا گذشتن از پارک ملت، کنار ملتی که والیبال می زنند و بستی ها را لیس می زنند


در گریه های نسلی که از لاله زار تا تجریش 


دیگر چه اهمیت دارد حجم کتابخانه ای که شب ها


رویت می کشی تا درونیاتت سرما نخورد وقتی تمام دنیای اطرف


هنوز خودش را درست نمی خواند ... چه برسد به اینکه خودش را بنویسد


دیگر چه اهمیتی دارد آمبولانسی که از تو می گذرد یا در تو می ایستد


وقتی که مدت هاست به مرده های در خیابان سلام میکنی .......


دیگر به کدام شعر شاملو ، شب های باران خورده را پناه بردن ....


دیگر به کدام پرنده از دست های بی فروغ گفتن ....


دیگر چه مانده از این همه غروب در لجن افتاده ......


باید بروم و گم شوم در میان انسان هایی که حتی این گونه درد ها


به ذهنشان خطور هم نمی کند ....


بهترین جای پنهان شدن برای آدمی که از درد به تختخوابگی هایش می پیچد


جنوبی ترین جای شهر است ....


جایی که مشغله به هیچ چشم غارتگری فرصت ِ بروز در تنم را نمی دهد ........


باید بروم از راه آهنی که تا شوش کشیده ام ...


باید انتهای لنج های هرمزگان پنهان شوم ....


و هرگز یادم نیاید کتابخانه ام را به چه قیمتی فروختم


که در فکر هیچ کسی فرو نمی روند .............


و من


در خلوت کوتاه گفته هایم


مرده ام!

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۴۱ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

عرض از مبدا!

دنیاهمینست مرد 


فحش های نجویده ای زیر برج میلاد ... 


پیک های که سرت را گرم ِ بی کسی هایت کند 


و مردمی که شبیه گلبول هایت از سر ِ وظیفه می روند و می آیند 


آنوقت تو می خواهی جهان را


با چتری نجات دهی که برای سنگینی های دلت هم جا ندارد...


چاقو را کنار بگذار ... این رگ های گردن شکسته گناهی ندارند 


من و تو تنها اشتباه به دنیا آمده ایم .........


حالا تو هی خودت را به زندگی بزن ........


ما در نهایت ِ بزرگی ، نهنگی خواهیم بود ... 


که حتی برای خود کشی نمی توانیم جزیره هایشان را کثیف کنیم.


نه برای آرامش


نه برای یافتن جایی که در آن خلوت کنیم


آری! برای من و تو، تنها


فاصله هاست که باید کم شود...

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۲۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

روز هایم....

روز هایم دانه دانه، قدم به قدم طی می شود.
زیباست....رویا هایم را می گویم!
همان کودکانه های من.
زرنگ ترین بچه ی محله، حالا زیر سوالای زندگی از پا در آمده!
همانی که امید اول بود، حالا آخرین شانس شده..،
همان پسرک سالم، حالا دیوانه شده...
بیخیال، سر تو را درد نیارم بلاگ عزیزم.
روز هایم الکی سپری می شود...
بی هیچ هدفی...
بدون رویا، آرزو و هر چیزی شبیه این ها!
بی اعتنا...
برای درک کردنم، کمی با کفش هایم راه برو!
شاید آن وقت می فهمی من چگونه راه می روم...
صبح که بیدار می شوی، شام دیشب را زیر دندانت حس می کنی. آب دهانت را به زور قورت می دهی..
طعم بد آن را تحمل می کنی... سلامی بی هیجان می کنی و ...
صبحانه که چه عرض کنم، یه تکه نان، پنیر و کره، چایی هم هول هولکی می خوری و کیف را می زاری روی دوشِ ـت...

زنگ اول را با مزخرفات دبیر دینی می گذرانی، ادبیات و ریاضی و علوم هم پشت سرش هستند...

از مدرسه که می آیی، حرف هایی به ذهنَت میاید.
می نویسی بر روی کاغذ، تا بعدا ادامه دهی...
فریاد های مادرت را می شنوی، حمام را پناهگاهی امن می یابی...
آب سرد، بدنت را بی حس می کند...
تکان نمی خوری... نیم ساعت فقط چشم هایت را می بندی و فکرت را آزاد می کنی...
یادت می آید، زندگی و کار و مشق و اینا هم هست...
تمام که میشود، پی سی را روشن می کنی، بلاگ را باز می کنی...
لغات را می چینی کنار هم...
ترکیب زیبایی به وجود می آوری...
می نویسی از زمان و مکان و این دل صاحاب مرده!
همین دیگر، خسته که می شوی، بدون آنکه بفهمی خوابت می برد.
و دوباره همان آش و همان کاسه...
همین بود دیگر، زندگی اینگونه است.
به به! صدای باران هم که می آید...
رعد و برق و طوفان...
ولی...
باز هم روز ها همانند که بودند!
۰۶ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

یاد گرفتم...

دیشب، یادگاری ام را گرفتم...
یادگاری این روز ها...
خاطره ها...
حرف ها..

دیشب، یاد گرفتم...

یاد گرفتم بعضی وقت ها نیازی به سکوت هستش...

یاد گرفتم روز ها رو برای شمردن سپری نباید کرد...

یاد گرفتم بعضی چیز ها رو نباید به زبون آورد...

یاد گرفتم بلند حرف زدن نشانه ی قوی بودن نیست....

یاد گرفتم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...

یاد گرفتم زندگی رو دست کم نگیرم...

یاد گرفتم که دنیا دو روزه، یه روزش پیش رفیقا، روز بعدی پیش خدا!

یاد گرفتم احساسات فقط توی کلمه ها جا نمی گیره...

یاد گرفتم الکی به کسی که درک نمی کنه، درد دل نکنم...

یاد گرفتم رفیقا همون قدر که خوب هستن، می تونن بد باشن...

یاد گرفتم که کره ی زمین گرده، اگه تکون نخوری برمیگردی سر جای اول!

یاد گرفتم درس همه چیز نیست...

یاد گرفتم دخالت توی کارای دیگران اسمش کنجکاوی نیست، فوضولیه!

یاد گرفتم همیشه کمک حال بقیه باشم...

یاد گرفتم به روزگارم قانع باشم...

یاد گرفتم اشتباهاتمو گردن دیگران نندازم...

یاد گرفتم درباره ی خودم اغراق نکنم...

یاد گرفتم صبور باشم...

یاد گرفتم سریع عصبانی نشوم...

یاد گرفتم عاشق نشوم...

یاد گرفتم...

زیاد اند این یاد گیری ها...
دنیا بر پایه ی همین آموخته هاست که می چرخه...
زیادی حرف زدم، کلا آدم پر حرفی هستم!
ولی، بیان ـش که موردی ندارد! دارد؟
۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۲۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

یک اشک، آغاز کار، این است!



تنها... تنهای تنها...
نشسته ام...
کنج اتاقم...
گیتاری میزنم...
به خودم فکر می کنم...
شاید تنوع لازم باشد...
شاید یک اتفاق...
شاید یک دوستی...
یه شماره...
یه حرف...
یه تیکه ی بی مزه...
مثل یه حرفی می مونم که قبل از اینکه بیاد بالا، میره پایین...
بغضی دارم...
نمی شکند لامصب...
تا کمی خالی شوم...
خودم را با آهنگ " The Secret Garden " خالی میکنم...
نمی شود..
نمی ترکد.
بغضم!

- کامی؟ عزیزم... کوشی؟

می شنوم... ولی خودم را به کر بودن میزنم...

- کامبیز؟

یه ضربه ای به گیتار می زنم تا شاید بدانند که من هستم!

زیاد از حد دارم فشار میارم...
شاید نتوانم...
دوام بیاورم..
رفت.. تمام شد...
او دیگر نیست که تو را ببیند...
دیگر نیست که ببیند گریه هایت را...
شاید بتوانی کمی آرامش کنی..
ولی تو نیستی...
صدای من در نمی آید...
ولی این...
گیتار است که حرف هایم را می گوید...
می داند درد من چیست...
می اند طول می کشد خوب شوم...
صبح ها عینک به دست از خانه خارج می شوم...
می خوام دنیا را جور دیگری ببینم...
تاثیری ندارد..
ولی، چه می شود کرد...
دست هایم را به سمت چشم هایم بردم...
خیس بودند... خیس...
آری...
بغض ترکید...
کلمات را نمی خوانم...
فقط می نویسم...
چون دل نوشته این است...
یعنی حرف دل...
یعنی فی البداهه گفتن...
در سکوت خود حرف زدن...
به دیگران اعتنایی نکردن...
دل نوشت این است...
یعنی حرف هایت را بیان کنی...
نه با عقل...
بلکه با دل...
لغات را تو انتخاب نکنی...
دلت انتخاب کند...
بغض ترکید...
اولین قدم را برداشته ام...
تا آخرش خیلی مانده...
ولی...
شاید...
ول کن...
حرف هایم جاری شده...
هر چه دارم را می خواهم بنویسم...
دیگر مهم نیست...
یک صفحه یا صد صفحه...
خواندی باشد...
کافیست!

کامبیز دیوسالار

سوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۰۳ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

ضیافت...

کیک تولد


سر کلاس به ظاهر به درس گوش می دادم!... پیام های امروزم را مرور می کردم...
" دینگ دینگ! "
یک دفعه چرا زنگ خورد! همه نگاهم می کردن... با آرامش خاصی جمع و جورش کردم:
- استاد، مادر هستن... 
- سریع فقط!

سریع از کلاس زدم بیرون... گوشی را جواب دادم.
- الو؟

- الو و کوفت...

- چرا شاکی میشی کامی؟

- آخه بد موقع زنگیدی...

- وللش... بیا، دعوت داریم. از طرف...

- من سر کلاسم!

- خب، بپیچونش...

- نمیشه!

- احمق. می خوای از دست بدی... پارتی خفنیه! یعنی بپیچون! بدو... فعلا

-ولی...

ولی را داشتم به اپراتور می گفتم!


وارد کلاس شدم...
- استاد، مشکلی برای یکی از فامیلامون به وجود اومده... باید برم بیمارســـ...

- نمیشه... باید با دفتر ماهنگ بشه... یا اجازه نامه کتبی بیاری...

در فکرم گفتم: بزار برم.. اجازه که ندارم... چی بگم..

صداهایی از پشت کلاس می شنوم، پچ پچ زیاد و بلند...

چیزی مرا تکان می دهد...از پشت!
کاغذی ــست! اجازه نامه! دست به دست از ته کلاس آمده بود...
محمد را دیدم که چشمک می زند... کار او بود... او اجازه اش را به من داده...
سری برایش تکان می دهم. می خواستم اجازه را بکوبونم توی صورت معلم ولی دیدم الکی خودم رو خراب می کنم...

مختصر سری برای محمد تکان دادم


...

تا خونه ی امیر آخرش هزار قدم بیشتر نمی شد ولی چی شد که من وقتی رسیدم شب بود...

زنگ آیفن رو زدم...

- کیه؟

- کامبیزم!

- بزن بالا...


پله ها را دوتا یکی پریدم... به بالا که رسیدم دیدم عجب جمعیه... پسرها یه طرف! دخترا هم یه طرف!

همین که وارد اتاق شدم...

سوپرایز! 

تولد، تولد، تولدت مبارک!


وای، اصلا یادم نبود که امروز تولدمه... خودم خندم گرفت... عجب کلکایی بودن اینا...

دخترا هم هیچ کدومشون رو نمی شناختم... نگو از فامیلای بچه ها بودن! خیلی حال داد بهم!

دانیال منو انداخت روی مبل. کیک و اینا هم خودشون پول گذاشتن خریدن!

حیف که الآن بیشتریاشون نیستن... آخرین سال بود که با هم بودیم... سه سال گذشت!

توی این سه سال خیلی عوض شدم... عادت هام عوض شده. زندگی رو جور دیگه ای می بینم...

خاطره ی خوشی بود! حیف عکسی ندارم ازش...



کامبیز دیوسالار

دوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۱۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

نمی دانم چم شده؟


حرف هایم را درون گوش خودم فرو می کنم...
می خندم به روزگار خودم...
خیابان را دوست دارم، همانند خودم است!
شلوغ... پر از آدم هایی که میایند و می روند ولی هیچ کدام نمی دانند که من شکستنی ام!
اگر همه اینگونه باشند، عمر و اساس زندگی من زود به پایان می رود.

اساس چیست دیگر؟ از همان گفته های توی زندگیم است که نمی دانم چیست ولی می گویند خوب است و اعصاب می خواهد!
اعصاب چیست..؟ همانی که همه توقع ـش را از من دارند...
توقع چیست؟ همانی که همه دارند و من ندارم...
از گفت هایم عبرت بگیر... عاشق نشو... هرگز... به کسی دل ببند که بتواند حرف دلت را به خوبی استفاده کند، آرامت کند...
نه کسی که بر علیه ـت استفاده کند...
زیبایی های دنیا همیشه به یک شکل نیست! من را نبین که مقاومت کرده ام!

" الآن چهل و پنج دقیقه هستش که می خوام این پستو بزنم ولی نمیشه! وحید ول کن نی که! "

اگه عاشق شوی...
روز ها به خاطر او بیداری...
شب ها هم به امید دیدنش می خوابی...
ولی اگر او را نبینی... افسرده می شوی...
درست مثل من!

دیگر چیزی نمانده که نگویم بلاگ عزیزم!
الآن که مطلبمو درباره ی خیابون و این حرفا گفتم، یاد آهنگ خیابون از بهرام افتادم.... واقعا قشنگه! من که ندارمش ولی هر کی داره، بشینه یه بار هم شده، گوش بده!


سرتون رو درد نیارم...
حرف هام همین بوده! حالا باز هم شما جدی نگیرید! D:


کامبیز دیوسالار
اول خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!
۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تنهایم... تنها! می فهمی؟



" خــــــــــــــــدا!

تو تنهایی و همه به دنبالت!

 مـــــــــــــــــــا!

به دنبال همه ولی باز هم تنهاییم! "


آخرین روز اردیبهشت است! ماه بدی بود! تنها شدم! عوض شدم! ولی اتفاقات خوبی هم افتاد! تو آمدی در زندگی من! تو بلاگ عزیزم!

اردیبهشت هم دارد می گذرد... هوا هم بارانی ـست! مثل شب های تنهایی ام!

می نشینم در خلوت خود! سکوت را به جان می خرم! شاید حرف زدن یادم برود و دیگر نتوانم نامش را بر زبان بیاورم!

هعی! چه میشود کرد؟ چه در توان دارم که انجام دهم! هیچ!


کوتاهش کنم بلاگ عزیزم! دلم پر است! پر از حرف هایی که اصلا برایم مهم نبود... ولی حالا مهم شده! طول می کشد تا بفهمم اطرافم چه اتفاقاتی می افتد... طول می کشد تا یادم بیاید که مرا ول کرد!

اوه... قول داده بودم درباره اش نگویم! خب،خب! چیزی ندارم که بگویم! فقط به دنبال هر کسی که می رویم یا به او دل می دهیم، دل را می شکند با اینکه رویش نوشته بودم که شکستنی ـست!

انتظاری از تو ندارم! از هیچ کسی ندارم! اصلا برایم مهم نیست چه می شود... بیایید ببینید.. من خالی ام! از خالی هم چیزی گیرتان می آید که به من طعنه می زنید... یا اینکه حتما کسی باید باشد تا طعنه هایتان بیهوده در دلتان نماند و مثل من جمع نشود و سر یک نفر خالی نشود! { وحید! خیلی خیلی ببخشید بابت امروز! اعصاب نمیزارن برامون که! }

به آخرای یک سال دیگر می رسیم! مدرسه را می گویم! تنها... یک،دو... بیست و یک روز دیگر مانده تا تنهای تنها شوم! بعد هم از اینجا می رویم و شاید برنگردیم... روزگار است دیگر، چرخ ـش به هر طرف می گردد! ولی نمی دانم چرا از هر طرفی که چرخ می رود، باید یکی را زیر کند؟ آن یک نفر هم چرا من؟


باید بگم که دوستانم را خیلی دوست دارم! با اینکه بعضی از آنان واقعا اعصابم را خط خطی می کنند ولی باز هم من دوستشان دارم!


+ عنوان این مطلب و اون حرف های اول و کلا، این مطلب رو مدیون یکی از بهترین دوستانم هستم!پارسا،دمت گرم!

+ افراد توی عکس :: از راست به چپ :: امیرحسین! -_-_- علی! -_-_- خودم! -_-_- پارسا!


کامبیز دیوسالار

سی و یکم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

زندگی را پیش رویم می بینم...

زندگی را پیش رویم می بینم!

" دوست دارم صحبت کنیم... همیشه خواسته ام این بوده... کسی باشد که حرف دلم را بشنود! کسی که گاه گفته های یک دیوانه ای مثل من را بشنود... پیدا نمی کنم لغات را... اعصاب ندارم! نمی توانم بنویسم! "

کیبرد را هل میدهم جلو! کلماتی ذهنم را مشغول کرده!

اولی، زندگی، دومی، پیش رو! سومی، دیدن!

پیدا کردم! « زندگی را پیش رویم می بینم! »


" هعی... چی بگم! مشکلاتم در حال کم شدن هستن! ذهنم را مشغول نگه می دارم تا دردم را حس نکنم... ولی... نمی شود.

این زندگی با من بد تا می کند... رقم زدن هم چنین سرنوشتی... عوضم می کنه! دارم پیش میرم به سوی آینده... کم کم دارم به این می رسم که باید انتخاب رشته کنم... نمی دونم! دردسر های فیزیک رو به جون بخرم یا اینکه علاقمو به گیتار! یا اصلا بشینم ادبیات بخونم...! خودم هم نمی دونم چی می خواد پیش بیاد! در هر حال، زندگی را پیش رویم می بینم! "


کمی فکر می کنم... چیزی را از قلم انداختم! آهان!


" البته! یادم اومد که بگم با زندگی میونه ی خوبی ندارم! یعنی اون حوصله ی یه آدم امیدواری مثل من رو نداره! یکی که هی می خوره زمین... ولی بازم بلند میشه... آره دیگه، همه دشمن دارن، ما هم داریم... اونم از اون انتقام بگیراش! "


مطلبم رو چک می کنم! یه دفعه بارون می خوره تو صورتم! بلند میشم! پنجره ی اتاق رو می بندم! دوباره می شینم می نویسم!


"هوا داره بارونی میشه! از بوی خاک خوشم میاد! می تونم حس کنم که حداقل خدایی اون بالا هستش که به فکر من باشه! "


فکر کنم دیگه چیزی نمونده باشه... شایدم نه!


" بلاگ عزیزم! دوس دارم همیشه باشی... چون که نباشی، منم از بین میرم! با بودن تو، من هنوز دلیلی دارم که صبح ها، چشم هایم را به این دنیای خسته کننده، باز کنم! "


همه چیز تکمیل است! البته، عکس هایم را کپی کرده ام! باید یکی را انتخاب کنم! آهان... این یکی خیلی خوبه! یکمی که افکت بگیره، خوب میشه! آهان! تکمیل شد! اینم از انتشار!



کامبیز دیوسالار 
سی ام اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۳۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

کامبیز... من تو را می شناختم!

می دانم! سعی کردم درد هایم را پنهان کنم ولی نمی شود! هی پی سی را خاموش و روشن می کنم، از بس که چیزی از قلم می افتد! صدایت را می شنوم که می گویی:


من تو را می شناختم کامبیز! -


شاید! شاید تو مرا می شناختی... ولی... من فرق کردم، دوباره خالی و پر شدم... دوباره ذهنم را شست و شو کردم... دوباره شدم کامبیزِ سه سال پیش! همانی که معنی عشق را نمی فهمید!


ولی... تو مرا دوست داری! -


چرا! تو را دوست دارم بلاگ عزیزم! ولی عشق ، چیز دیگریست... فراتر از یک دوست داشتن است...


... -

نمی خواهد چیزی بگویی... فقط گوش کن! حرف هایم را برایت می نویسم! فقط برا تو، بلاگ عزیزم، تنها برای تو می نویسم

آره، دیگه چی بگم؟ از همون حرف های احمقانه ام... یا آن بی شرفی که با موتور بهم زد! یا اون بنده خدایی که کلاهمو بهش هدیه دادم که از سرما نمیره! از اون خنده های احمقانه بعد امتحان! یا اون رفیقایی که دلمو شاد می کردن! یا اون کبوتری که بهش غذا می دادم! یا مثل « شازده کوچولو » به گلم محبت می ورزیدم! یا اینکه بلاگمو آپ می کردم که از صفحه ی روزگار حذف نشه!

همه اینا مال دورانی بود که... اسم دوران چی بود؟ آهان... یادم اومد! دوران قبل از شروع بدبختی!

آره، بدبختی ام شروع شد... عاشق شدم... دیوانه شدم... دوران بدبختی رو گذروندم! فانتزی شدم! مثل یه خیال باف! حالا به همه ی اون کَسا یا چیزایی که بهشون کمک می کردم، نیاز مند شدم... ولی اونا چی؟


حرف هام دیگه احمقانه نبود! اون بنده خدا، گم و گور شد! امتحانا دیگه خنده دار نیست! رفیقا همه رفتن! کبوتره از غم دوری یارش...مُــرد! شازده کوچولو هم برگشت به ستاره ی خودش و من رو تنها گذاشت! ولی... تو، نرفتی... با اینکه به یادت نبودم ولی باز هم هوایم را داشتی... فقط تو بلاگ عزیزم!


رسیدی به حرف هام؟ -


کدوم حرفات؟ منظورت چیه؟


اینکه تو را می شناسم؟ من تو را می شناسم... کامبیز -


نمی تونم جواب رو بدم! یعنی جوابی ندارم! نمی دونم، ولی فقط اینو می دونم که تو تا آخرش هستی با من! تا آخر این جاده! تا ته ته ته ته ته! اون موقع که رسیدم به آخر خط، جوابت رو می دم! اون موقع می فهمی!



کامبیز دیوسالار 
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۰۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

ویژه خواهیم شد! ویژه خواهیم ماند!

آری... به اینجا رسیدیم بلاگ، ترکم کرد! برای همیشه... منم پاک کردمَش... چون دیگر آنقدر ها هم مهم نیست...

نیازی به گفتن هم نبود. فکر کنم به مطالب قبلی برگردی متوجه می شوی درونم چه می گذرد... 

خشم از آنی که دور زد! همیشه در فکر یک داستان جالب بوده ام... فکر کنم توانستم پیدایش کنم...


" ویژه خواهیم شد، ویژه خواهیم ماند! "


« روزی روزگاری، پسر غریبی بود، گم شده! ترک شده که بر روی صندلی نشسته بود. از هدفون درون گوشش که فریاد میزد " Someone like you! " می شد فهمید که چقدر تنهاست... »


شروع داستان غم انگیز من باید همین گونه باشد... فریاد هایم به گوش کسی جز تو نمی رسد، بلاگم! :(

باز هم تو بودی که به حرف هایم گوش دادی... آری تو یار خوبی هستی... بر خلاف آنی که رفت و تنهایم گذاشت!

باز هم تو، نامردی نکردی و حرف هایم را در دل خود جا دادی... من و تو، همیشه یار هم خواهیم ماند! تا ابد!

صبح ها به یاد آنی از خواب پا می شدم که دورم زد! حال برای تو، بلاگ عزیزم ، بیدار خواهم شد!

غروب، زود تر از همیشه پیش تو بر می گردم تا با تو بنشینم! با تو درد دل کنم! با تو باشم!

دیگر لغات را می شناسم! می دانم چه تاثیری می تواند بگذارد! اگر هم بر کسی نذارد، بر خودم که می گذارد!

من حتی دارم خودم را می شناسم! به چه سرعت خوب شدم! به چه سرعت زخم هایم خوب شد! ولی باید منتظر بمانم! باید منتظر بمانم که خودم را در پیش رویش نبازم!

به امید دیدار وبلاگ عزیزم!



کامبیز دیوسالار 

بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۵۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

زخم عمیق دلم خوب خواهد شد...

رفتم درون پیله تنهایی خودم ،
شاید رها شوم
حالا؛
فضای پیله ام ،
سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ.
اما،
من خواب دیده ام،
طاقت اگر بیاورم
یک روز زخم عمیق دلم خوب می شود ...!!!

من خواب دیده ام ،
طاقت اگر بیاورم
یک روز عاقبت پروانه می شوم...!!!

در آسمان ها پرواز خواهم کرد...
از کوه و دشت و دریا می گذرم،
تا به تو برسم...
ولی تو نیستی و من هنوز پروانه نشده ام...
حتی هنوز زخم دلم خوب نشده...
پیله ای هم وجود ندارد!
و من سال ها رها نخواهم شد!

پس ناراحت نباش،
که برگشتن من سال ها به طول خواهد انجامید!
ولی...
شاید...
روزی...
من باز گردم!
و تو زخم دلم را ببینی که چگونه از بین رفته!
و ببینی که من توانسته ام خودم را به تو برسانم!
طول خواهد کشید! می دانم!
ولی زخم ها، طول می کشند تا بسته شوند!




کامبیز دیوسالار
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۰۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

بر ف*ک رفته!

نشسته ام پشت این کیبورد! سعی می کنم حرفی بزنم! چیزی بنویسم! ولی کلمه ها دیر لود می شوند! مثل همان « دایال آپ » یا همون « ســِگا » که یک ربع اول فقط منتظر می ماندیم! خیره به صفحه ی تلویزیون! حال من الآن همون جوریه... نشستم و به زندگی سگیِ سگیِ خودم نگاه می کنم! موبایلم هی داره زنگ می خوره. رو صفحه نوشته: به ف*ک رفته!
نگاهی که یه اسم ـش می کنم، نا خودآگاه خندم میگیره! یادم میاد که عاشق فیلم بر باد رفته بود این بنده خدا... من هم اسمش رو گذاشته بودم که همیشه بخندیم! یادش بخیر! 3 سال گذشت!
هر چه که تلاش هم می کنم، می بینم یه چیزی رو کم دارم! تو!
یه چیزی از درونم میگه: نه بیخیال، اون الآن یه جای دیگه خوش و خرم داره حالشو می بره! یکی مثل من رو دور زده و الآن نمی دونه اون بدبخت دور خورده داره لای دستای زندگی چه بُری می خوره!

گوشی رو بر می دارم...
- الو؟
- الو و مرض!
- هان چیه؟
- کامی... مگه قرار نبود امروز...
- اَه.. حال و حوصلتو ندارم...
- کامی... زدحال نباش... همه هستن...
- همه؟
-اومممم... نه همه ی همه...
- پس خفه شو به ف*ک رفته!

گوشی رو قطع می کنم، خاموش می کنم و میفتم رو تختم...
اصلا برام این جمله ی آخری خنده دار نبود... بالعکس، خیلی هم مزخرف بود. موندم چرا زندگی داره اینجوری بُر می زنه! لعنتی داره به ف*ک می ده منو! نمی دونه من کشش ندارم این همه بدبختی رو...
عمومن با زندگی کاری ندارم، البته تا وقتی که با من کاری نداشته باشه! اگه کاری داشته باشه، مطمئنم که یه مشکل به جمع مشکلاتم اضافه میشه! آخه من کلکسیونرم! کلکسیونر بدبختی و مشکل و غم و هر چی شبیه اینا باشه!

کامبیز دیوسالار
بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

دروغگو نبودم...

توی مترو نشسته بودم. خاطراتم را مرور می کردم تا ببینم کجای این قصه دروغگو بودم که داستان ما به بیراهه رفت! سطل آشغال ذهنم رو باز کردم. روی دفترچه خاطراتم رفتم و دکمه ی « ریـستور » رو زدم! پیام اومد که مطمئنی که می خوای برش گردونی؟
خیلی فکر کردم! مطمئن که نبودم و نیستم... ولی... نمی تونم بگم چقدر دوس دارم دوباره بخونم ـشون!
- آره! باز کن ببینم چیا داریم!

غرق در خاطراتم شدم... چه روز هایی، چه آرزو هایی، چه رویا هایی! با این که می دونستم هیچ وقت رویا به واقعیت نمی پیونده ولی باز هم رویا پردازی می کردم! از اون دیوونگی هام! از اون...

خسته شدم... سریع خاطرات خوب رو « اِسکیپ » کردم که برسم به اون بدهاش!
خوندم... خوندم... بازم خوندم...

- کامبیز! تو دیوونه ای!

خندم گرفت! خیلی ها بهم میگفتن این رو!

   - هی کامبیز! کوشی؟

یه لحظه چشمام رو باز کردم... دیدم رفیقم پیشم نشسته! یکی مثل من!
- تو هم یه رویایی؟ مگه نه؟

- نه بابا توهمی! کوشی تو؟ الآن سر کلاسیم!

 - نه! تو هم منو ترک کردی! تو هم یک رویای توهمی هستی، درست مثل بقیه!

چشمام رو باز کردم... ساعت پنج و نیمه! چه رویایی بود! دوباره یه روز جدید شروع شد! کلی مکافات! کلی درگیری! و دوباره باید برگردم به زندگی مزخرف قدیمی!

یادم بمونه امشب موقع خواب، دفترچه خاطرات گذشته ام رو پاک کنم. « دیـــلیــــت » خالی نه! « شــــیفت، دیـــلیــــت »!


کامبیز دیوسالار
بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تغییر خواهم کرد

هعی زندگی... چی بگم آخه؟ از کجا شروع کنم؟ از همون کلمه ی مزخرف؟ « عشق! » بیخیال...

نپرس چرا برگشتی به نِت و فانتزی چون که داستانش طولانیه. زندگیم داره تغییر می کنه. با این که هنوز هیچی نشده ولی دارم احساسش می کنم. از درون!


همه علایقـَم! نوع لباسام! مدل حرفام! حتی همونی که می دونی داره عوض میشه! یه چیزایی داره از زندگیم میره ولی شاید یه چیز بهتر بیاد...

عشقم به گیتار دوباره شروع شده! میشینم هی آهنگ رُمَنس رو میزنم... اصلا دارم داغون میشم!


نمی دونم چی شده منو... جو گیر شدم! شایدم مثل بقیه چیزای این زندگی مزخرف، اینم یه مسخره بازی ذهن بیمار من باشه دیگه!

انقدر از دنیای ادبیات فانتزی دور شدم که روی کیبورد چند سانتی خاک نشسته بود... الآنم اینقدر غلط دارم تو نوشته که هی برمیگردم درستشون میکنم بعد یادم میره چی داشتم میگفتم.


نمی دونم چِم شده! نشستم دارم آهنگای عاشقونه گوش میدم! اصلا من موندم چرا یک دفعه رو آوردم به مرتضی پاشایی... شایدم همینا، همون تغییرات باشه!

در هر صورت فکر کنم طوفانی داره به پا میشه... که هر چی خاطرات بد دارم رو جم میکنه می بره! همینا باعث شد سری به بیان بزنم! یادم رفته بود حتی یوزر و پسوردم رو! نشستم به خودم فشار آوردم که بعله... یادم اومد! همون سایه شانس خودمونه! نشستم پای پی سی... نشستم چند تا داستان و این چرت و پرتا خوندم بلکه نویسندگی یادم بیاد! یاد اون همه جایزه قدیمی افتادم که بابت همین نویسندگی گرفته بودم... بالاخره تونستم خودم رو پیدا کنم! خودم رو شناختم! من واقعی! همون کامبیز دیوونه! همونی که رفیقاش تا آخر باهاش بودن! من تونستم...


من برگشتم!


کامبیز دیوسالار 

بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۵۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار