آری... به اینجا رسیدیم بلاگ، ترکم کرد! برای همیشه... منم پاک کردمَش... چون دیگر آنقدر ها هم مهم نیست...

نیازی به گفتن هم نبود. فکر کنم به مطالب قبلی برگردی متوجه می شوی درونم چه می گذرد... 

خشم از آنی که دور زد! همیشه در فکر یک داستان جالب بوده ام... فکر کنم توانستم پیدایش کنم...


" ویژه خواهیم شد، ویژه خواهیم ماند! "


« روزی روزگاری، پسر غریبی بود، گم شده! ترک شده که بر روی صندلی نشسته بود. از هدفون درون گوشش که فریاد میزد " Someone like you! " می شد فهمید که چقدر تنهاست... »


شروع داستان غم انگیز من باید همین گونه باشد... فریاد هایم به گوش کسی جز تو نمی رسد، بلاگم! :(

باز هم تو بودی که به حرف هایم گوش دادی... آری تو یار خوبی هستی... بر خلاف آنی که رفت و تنهایم گذاشت!

باز هم تو، نامردی نکردی و حرف هایم را در دل خود جا دادی... من و تو، همیشه یار هم خواهیم ماند! تا ابد!

صبح ها به یاد آنی از خواب پا می شدم که دورم زد! حال برای تو، بلاگ عزیزم ، بیدار خواهم شد!

غروب، زود تر از همیشه پیش تو بر می گردم تا با تو بنشینم! با تو درد دل کنم! با تو باشم!

دیگر لغات را می شناسم! می دانم چه تاثیری می تواند بگذارد! اگر هم بر کسی نذارد، بر خودم که می گذارد!

من حتی دارم خودم را می شناسم! به چه سرعت خوب شدم! به چه سرعت زخم هایم خوب شد! ولی باید منتظر بمانم! باید منتظر بمانم که خودم را در پیش رویش نبازم!

به امید دیدار وبلاگ عزیزم!



کامبیز دیوسالار 

بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!