کیک تولد


سر کلاس به ظاهر به درس گوش می دادم!... پیام های امروزم را مرور می کردم...
" دینگ دینگ! "
یک دفعه چرا زنگ خورد! همه نگاهم می کردن... با آرامش خاصی جمع و جورش کردم:
- استاد، مادر هستن... 
- سریع فقط!

سریع از کلاس زدم بیرون... گوشی را جواب دادم.
- الو؟

- الو و کوفت...

- چرا شاکی میشی کامی؟

- آخه بد موقع زنگیدی...

- وللش... بیا، دعوت داریم. از طرف...

- من سر کلاسم!

- خب، بپیچونش...

- نمیشه!

- احمق. می خوای از دست بدی... پارتی خفنیه! یعنی بپیچون! بدو... فعلا

-ولی...

ولی را داشتم به اپراتور می گفتم!


وارد کلاس شدم...
- استاد، مشکلی برای یکی از فامیلامون به وجود اومده... باید برم بیمارســـ...

- نمیشه... باید با دفتر ماهنگ بشه... یا اجازه نامه کتبی بیاری...

در فکرم گفتم: بزار برم.. اجازه که ندارم... چی بگم..

صداهایی از پشت کلاس می شنوم، پچ پچ زیاد و بلند...

چیزی مرا تکان می دهد...از پشت!
کاغذی ــست! اجازه نامه! دست به دست از ته کلاس آمده بود...
محمد را دیدم که چشمک می زند... کار او بود... او اجازه اش را به من داده...
سری برایش تکان می دهم. می خواستم اجازه را بکوبونم توی صورت معلم ولی دیدم الکی خودم رو خراب می کنم...

مختصر سری برای محمد تکان دادم


...

تا خونه ی امیر آخرش هزار قدم بیشتر نمی شد ولی چی شد که من وقتی رسیدم شب بود...

زنگ آیفن رو زدم...

- کیه؟

- کامبیزم!

- بزن بالا...


پله ها را دوتا یکی پریدم... به بالا که رسیدم دیدم عجب جمعیه... پسرها یه طرف! دخترا هم یه طرف!

همین که وارد اتاق شدم...

سوپرایز! 

تولد، تولد، تولدت مبارک!


وای، اصلا یادم نبود که امروز تولدمه... خودم خندم گرفت... عجب کلکایی بودن اینا...

دخترا هم هیچ کدومشون رو نمی شناختم... نگو از فامیلای بچه ها بودن! خیلی حال داد بهم!

دانیال منو انداخت روی مبل. کیک و اینا هم خودشون پول گذاشتن خریدن!

حیف که الآن بیشتریاشون نیستن... آخرین سال بود که با هم بودیم... سه سال گذشت!

توی این سه سال خیلی عوض شدم... عادت هام عوض شده. زندگی رو جور دیگه ای می بینم...

خاطره ی خوشی بود! حیف عکسی ندارم ازش...



کامبیز دیوسالار

دوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!