تنها... تنهای تنها...
نشسته ام...
کنج اتاقم...
گیتاری میزنم...
به خودم فکر می کنم...
شاید تنوع لازم باشد...
شاید یک اتفاق...
شاید یک دوستی...
یه شماره...
یه حرف...
یه تیکه ی بی مزه...
مثل یه حرفی می مونم که قبل از اینکه بیاد بالا، میره پایین...
بغضی دارم...
نمی شکند لامصب...
تا کمی خالی شوم...
خودم را با آهنگ " The Secret Garden " خالی میکنم...
نمی شود..
نمی ترکد.
بغضم!

- کامی؟ عزیزم... کوشی؟

می شنوم... ولی خودم را به کر بودن میزنم...

- کامبیز؟

یه ضربه ای به گیتار می زنم تا شاید بدانند که من هستم!

زیاد از حد دارم فشار میارم...
شاید نتوانم...
دوام بیاورم..
رفت.. تمام شد...
او دیگر نیست که تو را ببیند...
دیگر نیست که ببیند گریه هایت را...
شاید بتوانی کمی آرامش کنی..
ولی تو نیستی...
صدای من در نمی آید...
ولی این...
گیتار است که حرف هایم را می گوید...
می داند درد من چیست...
می اند طول می کشد خوب شوم...
صبح ها عینک به دست از خانه خارج می شوم...
می خوام دنیا را جور دیگری ببینم...
تاثیری ندارد..
ولی، چه می شود کرد...
دست هایم را به سمت چشم هایم بردم...
خیس بودند... خیس...
آری...
بغض ترکید...
کلمات را نمی خوانم...
فقط می نویسم...
چون دل نوشته این است...
یعنی حرف دل...
یعنی فی البداهه گفتن...
در سکوت خود حرف زدن...
به دیگران اعتنایی نکردن...
دل نوشت این است...
یعنی حرف هایت را بیان کنی...
نه با عقل...
بلکه با دل...
لغات را تو انتخاب نکنی...
دلت انتخاب کند...
بغض ترکید...
اولین قدم را برداشته ام...
تا آخرش خیلی مانده...
ولی...
شاید...
ول کن...
حرف هایم جاری شده...
هر چه دارم را می خواهم بنویسم...
دیگر مهم نیست...
یک صفحه یا صد صفحه...
خواندی باشد...
کافیست!

کامبیز دیوسالار

سوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!