یا زندگی دارد آسان می گیرد یا این آرامش قبل از طوفان است!


به صورت عجیبی، زندگی من آرام تر از همیشه است. با یک سِری فعالیت های تازه و بعضا قدیمی! پلی لیست گوشی که چه عرض کنم. از گروه " چارتار " و " نه فرشته ام، نه شیطان " همایون شجریان بگیر تا آهنگ های " دایان " و شاید هم " شاهین " که با آهنگ هایش نظم عجیبی به من می دهد!

خوابَـــم نمی برد. تایم این پست را که نگاه کنی، متوجه میشوی که تازه به شب رسیدیم! ولی یک چیزی در من کم است. گُم است. ناپیدا ـست!  نمی دانم چه چیزی، ولی احساسم می گوید به آن نیاز دارم. نیازی عجیب به چیزی که نه می دانم چیست و نه می دانم کجا به کار من می آید!

دیگر از فکر همه چیز بیرون آمده ام! بخشی از زندگی ام دست کانون است و بخش دیگر هم دست خانواده و خودم! ولی این زندگی نیست که مرا بازی می دهد. خودم است! خودِ خودِ من. چنان آشوبی در دلِم است که می خواهم فریاد بزنم! فریاد بزنم که چرا خودم را دور می زنم. چرا با خودم بازی می کنم!


تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی


تو فارغ از وفور سایه هایی


باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد


تو می روی که ابر غم ببارد


به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا


گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها


شمرده تر بگو با من حروف رفتنت


تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

#چارتار، آشوبـــَم!


باز هم وقتی نگاه خسته ی اطرافیانم بر روی زندگی را می بینم، دَرک می کنم که چه سخت است! همین پارسای خودمان! نگاهش به گونه ای ذوب کرد مرا که مصمم شدم یک پست بنویسم!


پارسا!


چرا اینگونه است. زندگی را نمی گویم، رفتار های خودمان را می گویم. چرا جِدی می گیریم همه چیز را! چرا فکر می کنیم زندگی ارزش این کار ها را دارد. ارزش این همه عذاب!


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


سحر اضافه کن به فهم آسمانم


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

#چارتار، آشوبـــَم!


خودم را که نگاه می کنم در آیینه، می بینم چقدر تغییر کرده ام! زمستان سال قبل اصلا اینگونه نبودم. مدل مو خاصی نداشتم، لباس های معمولی می پوشیدم، اصلا عکس نمی گرفته ام. حالا ببین مرا! مدل مو های مدل ساده و به سمت چپ، لباس های معمولا سِت، پلی لیستی با آهنگ های سنتی! اصلا من که سنتی گوش نمی دادم! اصلا سِت نمی کرده ام! من چقدر عوض شدم!


من!



بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم


من از عطش ترانه آفریدم


به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا


گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها


شمرده تر بگو با من حروف رفتنت


تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

#چارتار، آشوبـــَم!


به پایان پُست که نزدیک می شوم، حس می کنم دور می شوم، از گناه! دیگر نماز هایم سَر وقت است. حرف هایم را کنترل می کنم. بی دلیل نیست این حرف ها، من یک " کانونی " ام! باید طوری رفتار کنم که اصالت و غرور درونم موج بزند! نمی گویم که یک بسیجی ام! اصلا هم اینگونه نیستم. من فردی ام که خدا را قبول دارم. گناه را هم قبول دارم و می دانم که می تواند چه بلا هایی سَر من بیاورد! ولی اینگونه رفتار نمی کنم که یک بسیجی رفتار می کند. آهنگ گوش می دهم، شوخی می کنم، هر کاری دِلَم بخواهد انجام می دهم. ولی خودم را تعیین کردم که چه ها بِکُنم و چه ها را کنار بگذارم!


آشوبم، آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


سحر اضافه کن به فهم آسمانم


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

#چارتار، آشوبـــَم!


خلاصه کنم. حرف هایم کم شده، اصولا آدم پر حرفی هستم ولی دیگر لغات را کوک نمی زنم. دیگر سوزن لغاتم کار نمی کند. همین چند سطری هم که نوشتم، با هزاران خط خطی های بچه گانه بود! البته شما نسخه به اصطلاح تکمیل شده را می خوانید و دیگر خبری از خط خطی ها نیست! اتفاقاتی در راه است که اگر بگویم، شاید ضایع شود. ولی می گویم که اگر غِیبَم زد، وب نابود نشود!

پـایـانـــ../.


+ سفری ـست به سوی زادگاه نامِ کامبیز ( کَمبوجیه! )، شیراز، در کنار کوروش بزرگ! ( کنسل شد! )

++ احتمال تشکیل گروه موسیقی سنتی تلفیقی وجود دارد! شاید شاعِرَش هم من باشم! ببینیم چه می شود! ( در حال تشکیل! )

+++ شعر های کوتاه و بلندی در راه است! از آن هایی که خودِ من را هم مجذوب می کند! دیگر شاعرِ شعر های سنتی و عِرفانی شدیم! :)