من!
 :: در مقابل ::
 این زندگی به فاک رفته!

خب، بیا شروع کنیم! اول من خودمو معرفی می کنم...
یه روزی، شاید یه پسری رو همه میشناختن، باهوش و بامزه! یه پسری که وقتی چهارهمین سالگرد زندگیش رسید، مرده بود! نه از برون، بلکه از درون مرده بود. دیگر بویِ گندُ و حال به هم زنِ جســدِ کودکِ درونش، همه جا را به گند کشیده بود! دیگر راهی برای نجاتش نبود. مرده ی متحرکی که می نویسد! جالب است، نه؟

حالا این مرده ی متحرک ما، دارد میشود یک اسطوره ی عجیب و غریب در داستان های " هرمان هسه " که زندگی اش را وقف دست یافتن به اهدافی گذاشته که دست نیافتنی اند!

حالا همه ی هَـــم و غـــم این پسرک نوشتن است! نوشتن از کجا و چه کسی، خودش می داند. اما وقتی قلم را بر میدارد، نمی داند چه بگوید! پیش نویس هایش را گذاشته برای روز مبادا. پس آن روز مبادا احتمالا روز پر کاری باید باشد، این طور نیست؟



بگذریم! بگذریم از آن نگاری که از اول زندگی ام، آرزوی آن را داشتم یا این که از گفته های با غم که اسم ـشان را گذاشته ام " حرف دل " .
حتی دیگر از گشتن بی هدف برای حرف هایی که ته دلَ ـم مانده فایده ای ندارد!

این فاجعه ای است که من در آن دست و پا میزنم! درست است؟

دیدم دارم غرق می شود در خاطرات با او. در لحن گفته هایش. در گریه کردن های بی خودش! زیادی خودم را در او می دیدم، شاید هم نه. زیادی او را در خودم می دیدم!
گیتار را از انباری در آوردم، حس کردم او هم دل ـش با من است! پس رفتم و گشتم تا یک استادی گیر بیاورم و همین طور هم شد!
" استاد آرمین " واقعا استاد است! اسمش را شنیده بودم... سخت گیر است، اما مهربان! می دانم که دل ـش می خواهد از شَــرَم خلاص شود!
دیدم زیبا زندگی کردن اینگونه است... فهمیدم که چرا " رُبـَــکا " دلش می خواهد انسان باشد! حال فهمیدم چرا
" نانسی " قصه ی الیور تویست، دوست دارد زندگی پاکی را شروع کند!
حال فهمیدم که تقریبا در حال تبدیل به یکی از اسطوره های کتاب های " هرمان هسه " هستم! همیشه تحسینَ ـش می کردم!
حالا تو زندگی، فکر کنم فهمیدی که چه کسی برنده ی این مسابقه است!