گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پگاه» ثبت شده است

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۳۵ ب.ظ کامبیز دیوسالار
شــــآت، آپ!

شــــآت، آپ!

نمی خواستم بنویسم... یعنی، موضوعی نداشتم که بنویسم. وقتی هیچ موضوعی نداری که بگی، میری سراغ داستان های جالب و قدیمی زندگی ـت... میگردی بین خاطرات خودت! عکس های قدیمی خودتو که میبینی، جا می خوری!
به خودت میای... می بینی چقدر تغییر کردی! میگی چقدر ترسناک بود وضعیتت! تنها بودی :"(


همین جور که پایین میری و غرق عکس های قدیمی ـت میشی، میرسی به عکس های دست جمعی! و بعد...
اونو میبینی! و همین جور میری پایین و باز هم اون! و باز... و باز... و باز...
دیگه علاقه نداری به عکسا نداری. روی دکمه بَــــک کلیک میکنی و خلاص!

اسم مطلب رو همین جوری انتخاب نکردم! این شــــآت آپ مفهوم خاصی داره. شاید فقط برای من! منظورش اینه که، ببند! بعضی وقتا شاید بهتره ننویسی! شاید بهتره به حرف های دیگران گوش کنی و بری دنبال چیز هایی که در آنها کمی استعداد داری! مثل گیتار، والیبال یا هرچی!
ولی درونت می گوید: اینها همه ک*شعر های کسانی است که چشم دیدن تو را ندارند!
پس، باید بعضی وقت ها، دیگران را نبینی! بگویی شــــــــــآت آپ. خلاص و کلامَ ـت را کوتاه کنی...

خلاصه بگویم. نه به تو بلاگ عزیزم! تو که می فهمی! خلاصه کردن را برای کسانی می کنم که نمیفهمند!
سعی کنید تصمیم های خودتان را بگیرید، نه برای من را! وقتی یک حرکتی میکنم یا یک جایی میروم یا یک عکسی را توی این شبکه های اجتماعی، به قول معروف " شِـــــیر " می کنم، اگر میبینی زیباست، خب آن لایک را بزن که بفهمم هستی! اگر نه، نبین! مثل همین تبلیغات از روی عکس من رد شو. بهتر از این است که بگویی ژستت نافرم است و دستت کج است و چشمانت...

پس آن موقع است که از من، شــــــــآت آپ ـی می خوری و بعد هم دلخور میشوی! پس سعی کن برای خودت هم که شده، به حال من فکر نکنی!

اصلا با این پست، نمی خواهم کسی را مخاطب قرار دهم یا به قول این تازه به دوران رسیده ها بگویم:
" مخاطب خاص دارد این پست! "
منظورم به همه بود. اگر کسی دلخور شد از این پست، ناراحت نباشد. اصلا منظورم او نبوده!
تویی هم که فکر می کنی اصلا این پست درباره ی تو نیست و تو گُلی و بهترینی و خدایی و اصلا آس هستی، بدون که منم همون جوکر یا ژوپیتری هستم که میاد برای تفریح هم که شده، توی جعبه ی کارتا قرار میگیره! ولی اینو بدون! همون دلقک که توی بازی هیچ استفاده ای نداره، توی جای دیگه از حکم هم مقام و مرتبه اش میپره بالا تر! بالاتر از تویی که آس هستی!


وقتی به یه محله قدیمی سر میزنی و یکی از هم بازی های بچگی خودتو میبینی، تازه میبینی نه تنها تو تغییر کردی، بقیه هم تغییر کردن!
اونوقته که یه شــــــــآت آپ به خودت میگی و توی دلت میگی که کاشکی این پست رو نمی گذاشتم!
۱۷ تیر ۹۳ ، ۱۷:۳۵ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار
دوشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۳، ۱۲:۲۵ ق.ظ کامبیز دیوسالار
سلامتی...!

سلامتی...!


آخرین قطره ی خونم را فقط برای تو ریختم! پس بزن به سلامتی، آن هم با این پیک! :")




روز ها می گذرد و من هم می گذرم از روی افراد... از روی کسانی که دوستشان داشتم! کسانی که دوستشان دارم!

بیخیال فردا. میگویند هدف بگذار برای زندگی ات. حتی یکی از همین شماها که می خوانید هم گفته... می گوید هدف نگذاری، زندگی ات را از دست می دهی. آخرش هم نابود می شوی!


اما کو گوش شنوا! نبودنم هم بهانه ای شده که تند تند تیکه بیندازند و پیوست کنن به ما! نبودم... اما هستم حالا.

اما دیدم تفننی هم که شده، برای خودم برنامه بگذارم! هدف مشخص کنم و سگ دو بزنم تا به اهدافم برسم!

اول، تصمیم گرفتم بعضی ها را حذف کنم از زندگی ام!

حذف کردن آدم ها از زندگی تان به معنای این نیست که از آنها متنفرید، به معنای ساده این است که برای خودتان ارزش قائلید!

هر فرد که نمی تاند تا ابد برای شما و همراه شما باشد!


دوم، ریسک پذیر تر شوم! به قول یه نویسنده که اسمش رو یادم نیست(!) " Bad choices make good stories " اتفاقات بد، داستان های خوبی رو رقم میزنه! یکمی ریسک بهتره...


هدف های بیشتری هم دارم! ولی حیف که برنامه ای ندارم برایشان! زندگی را شاید بهتر تجربه کنم. خدا کند آن روی دیگر خود را نشانم بدهد...


کوتاه بود این نوشته هم! دل نوشته نامی بهتر است! نامی که تو آن را ساختی! نامی که تو آن را از بین می بری...

ولی، مانده تا تمام شود! بخاطر این است که هنوز می نویسم!


پـــایـــانــــ.../.


+ ای کاش یا بــــودی، یا از اول نبودی! اینکه هستی و کنارم نیستی، دیوانه ام میکند!

++می گویند گذشته ها گذشته! ولی من هنوز غرق گذشته ای هستم که مدت هاست نمی گذرد!

۱۶ تیر ۹۳ ، ۰۰:۲۵ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

عنوان ندارد ... غم دارد!

این زندگیست که مرا له می کند!

غم داشتم که نوشتم!



گاهی وقتا، وقتی میبینم چقدر تنهام خنده ام میگیره! در صورتی که باید گریه کنم، ولی بازم می خندم...

روز ها همش شده دیدن فیلم و سریال که از آپدیت روز عقب نمونم، شبا هم شده دیدن این فوتبال ها که داره کم کم حوصله ادم رو سر میبره...

روز های تعطیل، همش توی اتوبوس و مترو دنبال یه سری واقعیت... واقعیت هایی که حتی از توهم هم توهمی تر اند!

وقتی میبینی که هیچ رفیقی نداری که دَرکِت کنه، یا یه داداش یا آبجی که بتونی باهاشون حرف بزنی، شاید حتی فقط برای چند دقیقه که مثلا بگی خودتو خالی کردی یا هر چیز دیگه، سر و کارِ هر روزت میشه سر زدن به بلاگ فقیدِت و نوشتن از هر چیزی که فکرشو می کنی و نمی کنی...

الآن کم کم نیاز دارم طرف مقابلم هم باهام حرف بزنه، بگه از دردای خودش...

بگه چه مشکلاتی داره.. ولی الآن من باید با بلاگ صحبت کنم؟ بلاگی که محکوم به فناست!


- بگو بلاگم... بگو عزیزدل!


جوابی نمی دهد، فشار هم که بیشتر میشود! چه کنم با این سرنوشت و زندگی و آخرت و بقیه این چیزا؟

وقتی " هوم پیج " مرورگرِت یه صفحه ی سفید و خالی باشه دُرُست مثل آینده ات(!) دیگه امید نداری به آینده... درست همون موقع هستش که می خندی... فقط و فقط می خندی و بعد یکهو حالت جدی به خودت میگیری.. انگار دوباره بیدار شدی، متولد شدی...


- چه بگویم برایت؟


اینجاست که فکر می کنی توهم زدی! چشمانت را که بر دیوار خیره و چیره کرده بودی را کمی می چرخانی به سمت مانیتور! آنگاه میبینی که بلاگت سخن می گوید...

ناگهان میبینی که زندگی هست، شادی هست! خنده هست! تو هستی و بلاگَت هم هست!

دستت را که بر روی کیبورد می گذاری، احساس می کنی که این تو نیستی که می نویسد، بلکه حرف هایند که می نویسند!

چشمانت را که می بندی، احساس می کنی یک دخترک با مو های فر خورده برایت دست تگاه می دهد...

او برایت دست تکان می دهد! " پگاه " است که برایت دست تکان میدهد!

و تو همان جا می ایستی تا او بیاید و تو را در آغوش بگیرد... ولی همان که به چند قدمی ات میرسد، چشمانت را باز می کنی!

مانیتوری را می بینی با یک سری کلمات با فونت ساده و کوچک اما خوانا!

بعد هم بلاگت را میبینی که دارد به تو لبخند میزند!

درست است که او نمیتواند با تو حرف بزند اما تو که می توانی، مگر نه؟ D:


۰۶ تیر ۹۳ ، ۱۸:۰۸ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار