گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پارسا!» ثبت شده است

تک پر!

باز هم یک پست و کلی داستان که باید تعریف کنم! شروع مدارس، آغاز جالبی داشت. پارک لاله میزبان کلی آدم بود که شاید دوست داشتند برای آخرین بار، دور هم باشند. هیچ ترسی هم از مدرسه نداشته و نخواهند داشت. آنها به قول استاد " یاران ابدی یک دیگر " اند!


در این میان، نام های طلایی زیادی دیده می شد. اول از همه و شاید هم در صدر این لیست بلند بالا " پارسا " بود. پارسا که می تواند با یک تک زنگ کوچک، تعداد زیادی آدم را جمع کند. او را می توان به عنوان سر گروه اکیپ " بچه های کانونی " دانست. حرفَ ـش را همه قبول دارند. پسری پر از رمز و راز. می رسیم به نایب قهرمان این لیست! " امیر حسین " را می توان به عنوان یکی از آن دسته آدم هایی تلقی کرد که همیشه آماده اند. یک نوجوان خوش پوش و خوش تیپ. چیزی از ظاهر کم ندارد، اخلاقش هم... هی، بدک نیست! اگر کسی را بخواهیم در جایگاه سوم این لیست قرار دهیم، قطعا " علی اصغر " این جایگاه را دارد. پسری که مدال های رنگارنگ تکواندو را در سطح تهران دارد. یکی از آنهایی که همیشه می توانی سریع رفیقش بشوی. طنزش هم خوب است. " علیرضا " را می توان یکی از آن خوش رنگ های این اکیپ دانست. پسری که مشکوک میزند. سَرَش همیشه درون موبایل است و این حرف ها. ترکیب چهره ای خوبی دارد. مو هایش را به حالت خاصی مدل میدهد که به او می آید. " محمد علی " هم هست. ساده و بی ریا. از آن هایی که نماز هایش سر وقت است و همیشه پایه هر کاری ـست! در پَس این شخصیت های دوست داشتی ما، من هستم!


" کامبیز " را می توان از آنهایی دانست که با همه فرق دارد. کتاب می خواند. در دنیایی به نام فانتزی زندگی می کند. می گویند که چند وقتی ـست که تک پر شده! بین اکیپ بچه ها نشسته، اما فکرش جایی دیگر است.


از این حرف ها بگذریم، جای خالی چندین نفر را می توان در این لیست پیدا کرد.
جای خالی بچه هایی مثل " مصطفی  " یا " سید رضا " راحت احساس میشد. نمک همه ی تفریحات ما. " مصطفی " که همه او رو مُصی صدا می کنیم، از آن پسر هایی است که می توانی راحت با او جور شَوی! " سید " را که چه عرض کنم. باید ببینید این بَشَر را. موجودیست پر از فان! " وحید " هم نبود، گرچه من فکر کنم شاید تنها فردی بودم که به او فکر می کردم. 

گذشت، به سرعت برق و باد گشت! شاید انقدر درگیر مدارس شده بودیم که هیئت پنج شنبه شب ها را به زور می رفتیم. دورهمی بعدی ما، دو نفره بود! من و حسین. شاید اگر امسال هم کلاسی نمیشدیم این حرکت روز پنج شنبه پیاده نمیشد.
کتاب خانه قدیریان میزبان ما دو تا بود. میدان حر شلوغ بود. آن آب هویج بستنی فروشی معروفش، مثل همیشه شلوغ بود و کتابخانه در مقایسه با جمعیت آن آب هویج بستنی فروشی مظلوم واقع شده بود. به زور وارد کتابخانه شدیم. کارت عضویت نداشتیم. البته برای من ماه پیش باطل شده بود. دربان اجازه نمی داد وارد کتاب خانه شویم و من دیگر اعصابم خرد شده بود و یک تماس به مادر که شما به مدیر این کتابخونه زنگ بزن و بفرما که پسر بدبختِت پشت دَرِ کتابخونه منتظر شماست. مادرم که یک زمان هایی کتابدار همین جا بود، یک زنگی زد و تمام! رفتیم داخل نشستیم و مطالعه را شروع کردیم تا پاسی از غروب. همان غروب معروف جمعه شب ها!

همین چند روز پیش بود که دعوت شدم به یک مراسم در مجتمع فرهنگی شهید حیدریان که من هم رفتم. جالب بود، یادگاری هم یک عکس شیک در همین آسانسور ها بود.


این هم از گزارش کاری بنده در طی این دو هفته ی اخیر.
تمامـــ..|.

+ یه تشکر ویژه از وب شینوبی که منو به چالش دعوت کرد. جالب بود! شما هم سر بزنید.
++ کم پیدا میشم، ولی بالاخره پیدا میشم.
+++ به زودی...!




۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۷:۵۲ ۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

آشوبَـم!

یا زندگی دارد آسان می گیرد یا این آرامش قبل از طوفان است!


به صورت عجیبی، زندگی من آرام تر از همیشه است. با یک سِری فعالیت های تازه و بعضا قدیمی! پلی لیست گوشی که چه عرض کنم. از گروه " چارتار " و " نه فرشته ام، نه شیطان " همایون شجریان بگیر تا آهنگ های " دایان " و شاید هم " شاهین " که با آهنگ هایش نظم عجیبی به من می دهد!

خوابَـــم نمی برد. تایم این پست را که نگاه کنی، متوجه میشوی که تازه به شب رسیدیم! ولی یک چیزی در من کم است. گُم است. ناپیدا ـست!  نمی دانم چه چیزی، ولی احساسم می گوید به آن نیاز دارم. نیازی عجیب به چیزی که نه می دانم چیست و نه می دانم کجا به کار من می آید!

دیگر از فکر همه چیز بیرون آمده ام! بخشی از زندگی ام دست کانون است و بخش دیگر هم دست خانواده و خودم! ولی این زندگی نیست که مرا بازی می دهد. خودم است! خودِ خودِ من. چنان آشوبی در دلِم است که می خواهم فریاد بزنم! فریاد بزنم که چرا خودم را دور می زنم. چرا با خودم بازی می کنم!


تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی


تو فارغ از وفور سایه هایی


باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد


تو می روی که ابر غم ببارد


به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا


گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها


شمرده تر بگو با من حروف رفتنت


تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

#چارتار، آشوبـــَم!


باز هم وقتی نگاه خسته ی اطرافیانم بر روی زندگی را می بینم، دَرک می کنم که چه سخت است! همین پارسای خودمان! نگاهش به گونه ای ذوب کرد مرا که مصمم شدم یک پست بنویسم!


پارسا!


چرا اینگونه است. زندگی را نمی گویم، رفتار های خودمان را می گویم. چرا جِدی می گیریم همه چیز را! چرا فکر می کنیم زندگی ارزش این کار ها را دارد. ارزش این همه عذاب!


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


سحر اضافه کن به فهم آسمانم


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

#چارتار، آشوبـــَم!


خودم را که نگاه می کنم در آیینه، می بینم چقدر تغییر کرده ام! زمستان سال قبل اصلا اینگونه نبودم. مدل مو خاصی نداشتم، لباس های معمولی می پوشیدم، اصلا عکس نمی گرفته ام. حالا ببین مرا! مدل مو های مدل ساده و به سمت چپ، لباس های معمولا سِت، پلی لیستی با آهنگ های سنتی! اصلا من که سنتی گوش نمی دادم! اصلا سِت نمی کرده ام! من چقدر عوض شدم!


من!



بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم


من از عطش ترانه آفریدم


به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا


گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها


شمرده تر بگو با من حروف رفتنت


تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

#چارتار، آشوبـــَم!


به پایان پُست که نزدیک می شوم، حس می کنم دور می شوم، از گناه! دیگر نماز هایم سَر وقت است. حرف هایم را کنترل می کنم. بی دلیل نیست این حرف ها، من یک " کانونی " ام! باید طوری رفتار کنم که اصالت و غرور درونم موج بزند! نمی گویم که یک بسیجی ام! اصلا هم اینگونه نیستم. من فردی ام که خدا را قبول دارم. گناه را هم قبول دارم و می دانم که می تواند چه بلا هایی سَر من بیاورد! ولی اینگونه رفتار نمی کنم که یک بسیجی رفتار می کند. آهنگ گوش می دهم، شوخی می کنم، هر کاری دِلَم بخواهد انجام می دهم. ولی خودم را تعیین کردم که چه ها بِکُنم و چه ها را کنار بگذارم!


آشوبم، آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


سحر اضافه کن به فهم آسمانم


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

#چارتار، آشوبـــَم!


خلاصه کنم. حرف هایم کم شده، اصولا آدم پر حرفی هستم ولی دیگر لغات را کوک نمی زنم. دیگر سوزن لغاتم کار نمی کند. همین چند سطری هم که نوشتم، با هزاران خط خطی های بچه گانه بود! البته شما نسخه به اصطلاح تکمیل شده را می خوانید و دیگر خبری از خط خطی ها نیست! اتفاقاتی در راه است که اگر بگویم، شاید ضایع شود. ولی می گویم که اگر غِیبَم زد، وب نابود نشود!

پـایـانـــ../.


+ سفری ـست به سوی زادگاه نامِ کامبیز ( کَمبوجیه! )، شیراز، در کنار کوروش بزرگ! ( کنسل شد! )

++ احتمال تشکیل گروه موسیقی سنتی تلفیقی وجود دارد! شاید شاعِرَش هم من باشم! ببینیم چه می شود! ( در حال تشکیل! )

+++ شعر های کوتاه و بلندی در راه است! از آن هایی که خودِ من را هم مجذوب می کند! دیگر شاعرِ شعر های سنتی و عِرفانی شدیم! :)

۱۵ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۵۸ ۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

نوستالژی!

یادَت را بر باد میسِپارم! ای کسی که همیشه عاشقش بودم، همیشه هستم و همیشه خواهم بود! تو، خودت تلنگری بودی که مرا به خود واقعی واقعی ام رساندی! همراه این مطلب، گوش کن این مویسقی بی کلام را، هر چند اگر " من " باشی، این شعر، بی کلام نیست! پس، ببین این نوستالژی غم هایم را! ببین این درد هایم را! ببین و بشنو حرف هایم را!

من!

 

 

 

نوستالژی؟ ساده بگویم، همان کاری است که تو با من کردی! نه! به خودت نگیر، منظورم از دید من بود! منظورم، همان کاری بود که باعث شد، عاشق شوم! رو به روی آینه بِایست. دَرک می کنی چه می گویم!

نوستالژی، همان لحظات خوب و بدی بوده که سپری کرده ام، تا به الآن! همان لحظاتی که با صدای بلند، پشت تلفن می خندیدم یا آن موقع که دیگر نوشتن را در آسمان ها می دیدم! خیلی دور!

 

نوستالژی یعنی سال اول ابتدایی، همان موقع که نوشتن را یاد گرفتم!

 

نوستالژی یعنی دوستان خوب، همان هایی که تا آخر با من بوده اند و خواهند بود!

 

نوستالژی یعنی کلاسِ زبانِ مختلط! :) هم گروهی با " نگار" 

 

نوستالژی یعنی شروع نابودی زندگی، شروع اینترنت!

 

نوستالژی یعنی گریه های شبانه! یعنی گاه و بی گاه، خندیدن!

 

نوستالژی یعنی سفر به نوشهر، خانه ی ویلایی ما، فامیل های عزیزتر از گُل!

 

نوستالژی یعنی غروب " دهنو ".  ماهی گیریِ تفریحی در " هتل صحرا " !

 

نوستالژی یعنی بستنی های " شقایق" که همیشه بوده و هست!

 

نوستالژی یعنی دست فروش های خیابان جیحون!

 

نوستالژی یعنی دوچرخه سواری های طولانی!

 

نوستالژی یعنی یواشکی به پارک رفتن. یواشکی بستنی دستگاهی خوردن!

 

نوستالژی یعنی کتک خوردن از مامان! یعنی شیطنت های بچگی!

 

نوستالژی یعنی " هفتم تیر" . آرزوی هر بچه ی ابتدایی طرفِ ما!

 

نوستالژی یعنی اول راهنمایی، آغاز بزرگ شدن!

 

نوستالژی یعنی سیاهی، یعنی مرگ، یعنی از دست دادن مادربزرگ مهربانم!

 

نوستالژی یعنی رنگ زدن مدرسه! آغاز سالی نو!

 

نوستالژی یعنی هوشمندی مدرسه، آغاز تکنولوژی!

 

نوستالژی یعنی سال دوم راهنمایی، یعنی قدم های نو!

 

نوستالژی یعنی وحید، یعنی امیر حسین، یعنی پارسا!

 

نوستالژی یعنی تقلب رسانی های زورکی سر امتحان!

 

نوستالژی یعنی گذراندن سال دوم با نمرات عالی!

 

نوستالژی یعنی سوم راهنمایی، شروع آزمون های سخت!

 

نوستالژی یعنی دی ماه، تولد جادوگران!

 

نوستالژی یعنی چشم در چشم اعضای جادوگرانی!

 

نوستالژی یعنی خوردن غذای اشتباهی " مهدی "  در تولد جادوگران!

 

نوستالژی یعنی زمستان، یعنی برف بازی!

 

نوستالژی یعنی عید! یعنی آغاز داستان ما!

 

نوستالژی یعنی خرداد، یعنی قبولی در البرز، یعنی پایان یک دوران تحصیل دیگر!

 

نوستالژی یعنی تابستان، یعنی گیتار، یعنی شروعی دوباره!

 

نوستالژی یعنی اینستاگرام! یعنی عکس های پشت سر هم!

 

نوستالژی یعنی اتمام کلاس زبان!

 

نوستالژی یعنی تَرک تو! یعنی گِت اِوِی فِرام می!

 

نوستالژی یعنی کانون، یعنی خط های قرمز من! یعنی آغاز بی تو بودن!

 

نوستالژی یعنی امروز! یعنی روز دختر! روزی که برایت برنامه ها داشتم!

 

نوستالژی یعنی امروز! تولد بابا!

 

نوستالژی یعنی... یعنی من تو را دیگر دور ریخته ام! یعنی من آزادم، مثل پرنده ای پر زده از قفس! نوستالژی یعنی تو بدون من خوشحال تَری!

 

حالا شاید کمی از معنای واقعی نوستالژی را فهمیده باشی!

پایانــ.. . .

 

+ این ها خاطرات من بود! از امروز به بعد خودم را اینگونه خالی می کنم!

++ عکس های جدیدی نیست، همان قدیمی هاست!

+++ اردویی در پیش است، کرج، ما در راهیم!

۰۶ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۵۵ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

خط قرمز!

هه! علیکِ سَلامَش را هم که می دهی، به من می خندد! دلیلش را نمی دانم، شاید به خاطر بازدید های جدید وبم باشد که مرا با یکی دیگر اشتباه می گیرند، شاید هم به خاطر همین پست هایی ـست که لَحنَم تغییر کرده! این هم از زندگی ماست دیگر!

می گوید بیا بیرون! لباس هایت را می پوشی، میروی دنبالشان! لب جوی نشسته اند و ال سی دی گوشی خیره شدند! پارسا را که میشد فهمید خوش حال است! امیر حسین را که چه عرض نمایم! :)

می نشینم بغل دست ـشان! با گوشه ی چشم، مادرم را می بینم که از آن سوی خیابان من را زیر نظر دارد. لبخندی تلخ می زنم. حرف میزنیم. از سفر آخر ـشان به مشهد و عکس هایی که گرفته اند! آخر حرف هایمان به مسجد ختم شد. آخر این دو تا، بچه های مسجدی اند! از آن هایی که همیشه هستند. دنبال تفریح و مزه پرانی های بیخود و گاهی هم خنده دار! 

گفتند پاشو بیا مسجد، یه فُرمی بنویس و بعد هم ثبت نام. بیا عضو شو! اسم گروه ـشان " کانونی " بود! بچه های کانون! خیلی حرف ها درباره ی آن ها شنیده بودم. اتفاق های خنده داری که بعد از کلاس داشته اند و آن روز هایی که توی استخر با هم می جنگیدند. علاقه ای به عضویت نداشته بودم آن زمان ها! ولی حرف پارسا جرقه ای شد که خودش را پشیمان کرد! گفتم زنگ بزن، می خواهم ثبت نام کنم! شماره را به من داد، همان لحظه زنگ زدم!  مشغول بود. گفتم اینم از این. اصلا شانس ندارم. ولی بعد، جواب داد! اسمش " محمد پیمانی " بود! با او حرف زدم، گفتم مُعَرف من پارسا ـست! همین دیگر! پارسا برای خودش برو و بیایی دارد! قطع کردم و با بچه ها رفتیم مسجد!


...


از آن روز یک هفته هم نمی گذرد ولی حالا دیگر کانونی شده ام! عضوی از بچه های درس خوان و بعضا درس نخوانی که همیشه با هم اند! بیشتر اعضا را می شناختم! بعضی ها را از مدرسه جدید و بعضی ها را هم از مدرسه ی قبل ام! مصطفی جدید بود! پسر جالبی است! معروف به مصطفی پاشا! :) بقیه را هم میشناختم! سعید، علی رضا، محمد، سید سپهر، امیر حسین و ... .


مرتضی پاشا!

روز اول را که یادم نمی رود! اول محمد را دیدم! بعد هم مصطفی را با اِسی (!) دیدم! قیافه اش مسخره شده بود! خنده ـمان که تمام شد، دست دادیم و رفتیم داخل! کلاس ها رنگ و رویی نداشتند. بعد از کلاس، وقت اضافه داشتیم. زودتر از زمین فوتبال رفتیم بیرون! ساندویچی زدیم به حساب من! اون روز تموم شد!

روز بعدی دیر کردم، البته تقصیر من نبود! به من زنگ نزده بودند! خودم را رساندم و دیدم بچه ها سر کلاس اند! پس بدو بدو رفتم داخل! " کامیاب غلامی " معاون کلاس بود! از آن جوان های خوشتیپ که خودش را وقف ما کرده بود! داشت فیزیک درس میداد. تا آمدم بشینم، زنگ خورد. پس رفتیم برای جلسه معارفه و از این حرفا! جلسه خیلی طولانی بود ولی به درد بخور! تجربه های این جوانان بود! نمی خواستند ما به خلاف کشیده بشویم! " محمد " شروع کرد:

- خب، بچه ها! جلسه امروز درباره ی جوونیه! به نظر من حیف شما هاست که قاطی بچه های دیگه بشید! شماها کانونی هستید.  به نوعی خادم های آقامون حسین. جوون های امروزی، واقعا خراب شدن! بیشتری ها بیشتر از درس، به دختر ها علاقه نشون میدن! این چیزا خیلی پیش میاد برای همتون! به نظرم بهتره که برای خودتون یه خط قرمزی مشخص کنید! این خط قرمز رو دور چیزایی نکشید که نباید سمتشون برید! بلکه بر دور خودتون بکشید! جدی میگم! شماها نمونه اید! باید نمونه باشید! همین الآن بچه های سال بالا تر از شم دارن برای امشب غذا درست می کنن برای شام امشب مسجدی ها! شماها هم به اون درجه میرسید، پس بهتره از همین الان خط قرمزخودتونو بکشید! جلسه تمومه! برید!

 رفتیم پارک. نشستیم روی چمن ها، بدون اینکه از کثیف شدن لباس های ـمان نگران بشویم! عادت بچه ها بود که بعد از کانون، به پارک میرفتن! بحث ها شروع شد! پارسا و امیر حسین همیشه صحبت می کردند! حرف های زیادی داشتند! از جاهای مختلف و... شخص های مختلف! ولی من که پایه ثابت وراجی های همیشگی بودم، ساکت بودم! به حرف های " آقای پیمانی " فکر می کردم! مطمئن بودم که خط قرمز برایم بهتر است! بهتر است که همه را از خودم بِرانَم! نه همه! فقط کسانی که می دانم بدون من راحت ترند را رها می کنم! برای هر کسی بهتر است که بدون من سَر بِکُند!


پارسا!



امیر حسین!

پارسا مرا صدا می کند! می گوید به چه فکر می کنم! می گوید شبیه عرفانی ها شدی. همه خندیدند! منم خندیدم! کانون بهترین اتفاق تابستان من بوده! از آن اتفاق هایی که تو را از گم شدگی نجات می دهد! مثل اینکه در تاریکی باشی و ماه را پیدا کنی که به تو علامت میدهد! ستارگان به تو چشمَک می زنند و تو... دور همه ی آن ها خط قرمز کشیده ای!

۰۴ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تنهایم... تنها! می فهمی؟



" خــــــــــــــــدا!

تو تنهایی و همه به دنبالت!

 مـــــــــــــــــــا!

به دنبال همه ولی باز هم تنهاییم! "


آخرین روز اردیبهشت است! ماه بدی بود! تنها شدم! عوض شدم! ولی اتفاقات خوبی هم افتاد! تو آمدی در زندگی من! تو بلاگ عزیزم!

اردیبهشت هم دارد می گذرد... هوا هم بارانی ـست! مثل شب های تنهایی ام!

می نشینم در خلوت خود! سکوت را به جان می خرم! شاید حرف زدن یادم برود و دیگر نتوانم نامش را بر زبان بیاورم!

هعی! چه میشود کرد؟ چه در توان دارم که انجام دهم! هیچ!


کوتاهش کنم بلاگ عزیزم! دلم پر است! پر از حرف هایی که اصلا برایم مهم نبود... ولی حالا مهم شده! طول می کشد تا بفهمم اطرافم چه اتفاقاتی می افتد... طول می کشد تا یادم بیاید که مرا ول کرد!

اوه... قول داده بودم درباره اش نگویم! خب،خب! چیزی ندارم که بگویم! فقط به دنبال هر کسی که می رویم یا به او دل می دهیم، دل را می شکند با اینکه رویش نوشته بودم که شکستنی ـست!

انتظاری از تو ندارم! از هیچ کسی ندارم! اصلا برایم مهم نیست چه می شود... بیایید ببینید.. من خالی ام! از خالی هم چیزی گیرتان می آید که به من طعنه می زنید... یا اینکه حتما کسی باید باشد تا طعنه هایتان بیهوده در دلتان نماند و مثل من جمع نشود و سر یک نفر خالی نشود! { وحید! خیلی خیلی ببخشید بابت امروز! اعصاب نمیزارن برامون که! }

به آخرای یک سال دیگر می رسیم! مدرسه را می گویم! تنها... یک،دو... بیست و یک روز دیگر مانده تا تنهای تنها شوم! بعد هم از اینجا می رویم و شاید برنگردیم... روزگار است دیگر، چرخ ـش به هر طرف می گردد! ولی نمی دانم چرا از هر طرفی که چرخ می رود، باید یکی را زیر کند؟ آن یک نفر هم چرا من؟


باید بگم که دوستانم را خیلی دوست دارم! با اینکه بعضی از آنان واقعا اعصابم را خط خطی می کنند ولی باز هم من دوستشان دارم!


+ عنوان این مطلب و اون حرف های اول و کلا، این مطلب رو مدیون یکی از بهترین دوستانم هستم!پارسا،دمت گرم!

+ افراد توی عکس :: از راست به چپ :: امیرحسین! -_-_- علی! -_-_- خودم! -_-_- پارسا!


کامبیز دیوسالار

سی و یکم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار