عجیب بود! خیلی عجیب تر از آنکه در زندگی کامبیز روی دهد. از برگشتن دوباره به تیم والیبال مدرسه تا این کلمه ی مزخرف... " خداحافظ تا... "

کلمه ها نمی آیند. نمی آیند تا بتوانم برای ـتان توصیف کنم. بزار این گونه شروعَـش کنم:

سر کلاس ریاضی نشسته ای، با خودکارت بازی میکنی و به حرف های آقای جاویدی گوش میدهی. در می زنند. مربی ات می آید سر کلاس. نا خودآگاه بلند می شوی. از صبح حس کرده بودی قرار است اتفاقی برایت بیفتد!


- کامبیز، فردا لباس بیار. برگشتی به تیم پسر!


تنها همین یک جمله اش را متوجه میشوی، نمی فهمی در ادامه چه میگوید برای تو! فقط لبخند می زنی و سامان را لعنت می کنی که چرا زودتر به مربی نگفته بود.سر تمرین ها حاضر میشوی به موقع و میشوی پاسور دوم تیم مدرسه!



یکی دو روز می گذرد. البته به راحتی نگذشت! تمرین ها فشرده بودند و خستگی اش از تَن به زور در میرفت. زمان مثل برق و باد گذشت و اولین روز مسابقات انتظار ما را می کشید. بازی اول رو سَر جو سالن باختیم. ولی بازی دوم جبران شد و دو برد پی در پی ما را برد به نیمه نهایی!

یک روز بین مسابقات فاصله بود. روز دوم به امید قهرمانی رفتیم،اما نشد! خیلی سطح بالا رفته بود و من هم بازی اول پایَم پیچ خورد و دکتر مسابقات گفت بازی نکند. لعنتی..!

باختیم... بازی اول به راحتی بازنده به رختکن رفتیم و منتظر شدیم تا حریف ـمان در رده بندی مشخص شود. سامان بدجور قاطی کرده بود. کوبید بر روی صندلی. دَرک می کنم... خیلی ساده بازی را به آن ها دادیم. رده بنده هم که بدشانسی آوردیم. سرویس های سِیِدی زدند. از آن ها که به لبه ی تور گیر می کند و می افتد بر زمین و آرزوهای یک تیم را بر باد میدهد. در آن لحظه نابود شدیم. به چهارمی مسابقات منطقه قانع شدیم.

از این حرف ها که بگذریم، امتحان ها نزدیک است. شاید کم تر در فضاهای مجازی دیده شوم و نام اسلین کُرد شبستری یا کامبیز یا هر چیز دیگری از من را کمتر بشنوید. واقعا فرا رسیدن این ماه سخت رو به همه تسلیت می گویم... :)

راستی... تولدم بود! البته با اربعین حسینی هم زمان شده بود و نمی توانستم تولد آنچنانی بگیرم. همین که از دور و آشنا برایم تبریک فرستادند کافی است. برایم جالب بود. کسانی را که فکرشان را هم نمی کردم، به من تبریک گفتند. از همین جا از همه ی این دوستان عزیز تر از جانم تشکر می کنم و قول میدهم جبران کنم! :)



بگذار از همین جا به تو هم بگویم. میگویی کلی مانع بین ـمان است. میگویی من خانواده ام اینگونه است و خانواده تو آنگونه. تو می گویی اصلا ممکن نیست ولی من میگویم ممکن است. پس بگذار...

این داستان زندگی ما ادامه دارد... اگر تو بخواهی. اگر تو بخواهی، همه چیز درست می شود. یادت هست گفته بودم ایمان داشته باشی تمام می شود همه چیز؟ پس ایمان داشته باش خانوم خاص!


پــایــانـــ...|..