می دانم! سعی کردم درد هایم را پنهان کنم ولی نمی شود! هی پی سی را خاموش و روشن می کنم، از بس که چیزی از قلم می افتد! صدایت را می شنوم که می گویی:


من تو را می شناختم کامبیز! -


شاید! شاید تو مرا می شناختی... ولی... من فرق کردم، دوباره خالی و پر شدم... دوباره ذهنم را شست و شو کردم... دوباره شدم کامبیزِ سه سال پیش! همانی که معنی عشق را نمی فهمید!


ولی... تو مرا دوست داری! -


چرا! تو را دوست دارم بلاگ عزیزم! ولی عشق ، چیز دیگریست... فراتر از یک دوست داشتن است...


... -

نمی خواهد چیزی بگویی... فقط گوش کن! حرف هایم را برایت می نویسم! فقط برا تو، بلاگ عزیزم، تنها برای تو می نویسم

آره، دیگه چی بگم؟ از همون حرف های احمقانه ام... یا آن بی شرفی که با موتور بهم زد! یا اون بنده خدایی که کلاهمو بهش هدیه دادم که از سرما نمیره! از اون خنده های احمقانه بعد امتحان! یا اون رفیقایی که دلمو شاد می کردن! یا اون کبوتری که بهش غذا می دادم! یا مثل « شازده کوچولو » به گلم محبت می ورزیدم! یا اینکه بلاگمو آپ می کردم که از صفحه ی روزگار حذف نشه!

همه اینا مال دورانی بود که... اسم دوران چی بود؟ آهان... یادم اومد! دوران قبل از شروع بدبختی!

آره، بدبختی ام شروع شد... عاشق شدم... دیوانه شدم... دوران بدبختی رو گذروندم! فانتزی شدم! مثل یه خیال باف! حالا به همه ی اون کَسا یا چیزایی که بهشون کمک می کردم، نیاز مند شدم... ولی اونا چی؟


حرف هام دیگه احمقانه نبود! اون بنده خدا، گم و گور شد! امتحانا دیگه خنده دار نیست! رفیقا همه رفتن! کبوتره از غم دوری یارش...مُــرد! شازده کوچولو هم برگشت به ستاره ی خودش و من رو تنها گذاشت! ولی... تو، نرفتی... با اینکه به یادت نبودم ولی باز هم هوایم را داشتی... فقط تو بلاگ عزیزم!


رسیدی به حرف هام؟ -


کدوم حرفات؟ منظورت چیه؟


اینکه تو را می شناسم؟ من تو را می شناسم... کامبیز -


نمی تونم جواب رو بدم! یعنی جوابی ندارم! نمی دونم، ولی فقط اینو می دونم که تو تا آخرش هستی با من! تا آخر این جاده! تا ته ته ته ته ته! اون موقع که رسیدم به آخر خط، جوابت رو می دم! اون موقع می فهمی!



کامبیز دیوسالار 
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!