گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

Me VS Fucking Life

من!
 :: در مقابل ::
 این زندگی به فاک رفته!

خب، بیا شروع کنیم! اول من خودمو معرفی می کنم...
یه روزی، شاید یه پسری رو همه میشناختن، باهوش و بامزه! یه پسری که وقتی چهارهمین سالگرد زندگیش رسید، مرده بود! نه از برون، بلکه از درون مرده بود. دیگر بویِ گندُ و حال به هم زنِ جســدِ کودکِ درونش، همه جا را به گند کشیده بود! دیگر راهی برای نجاتش نبود. مرده ی متحرکی که می نویسد! جالب است، نه؟

حالا این مرده ی متحرک ما، دارد میشود یک اسطوره ی عجیب و غریب در داستان های " هرمان هسه " که زندگی اش را وقف دست یافتن به اهدافی گذاشته که دست نیافتنی اند!

حالا همه ی هَـــم و غـــم این پسرک نوشتن است! نوشتن از کجا و چه کسی، خودش می داند. اما وقتی قلم را بر میدارد، نمی داند چه بگوید! پیش نویس هایش را گذاشته برای روز مبادا. پس آن روز مبادا احتمالا روز پر کاری باید باشد، این طور نیست؟



بگذریم! بگذریم از آن نگاری که از اول زندگی ام، آرزوی آن را داشتم یا این که از گفته های با غم که اسم ـشان را گذاشته ام " حرف دل " .
حتی دیگر از گشتن بی هدف برای حرف هایی که ته دلَ ـم مانده فایده ای ندارد!

این فاجعه ای است که من در آن دست و پا میزنم! درست است؟

دیدم دارم غرق می شود در خاطرات با او. در لحن گفته هایش. در گریه کردن های بی خودش! زیادی خودم را در او می دیدم، شاید هم نه. زیادی او را در خودم می دیدم!
گیتار را از انباری در آوردم، حس کردم او هم دل ـش با من است! پس رفتم و گشتم تا یک استادی گیر بیاورم و همین طور هم شد!
" استاد آرمین " واقعا استاد است! اسمش را شنیده بودم... سخت گیر است، اما مهربان! می دانم که دل ـش می خواهد از شَــرَم خلاص شود!
دیدم زیبا زندگی کردن اینگونه است... فهمیدم که چرا " رُبـَــکا " دلش می خواهد انسان باشد! حال فهمیدم چرا
" نانسی " قصه ی الیور تویست، دوست دارد زندگی پاکی را شروع کند!
حال فهمیدم که تقریبا در حال تبدیل به یکی از اسطوره های کتاب های " هرمان هسه " هستم! همیشه تحسینَ ـش می کردم!
حالا تو زندگی، فکر کنم فهمیدی که چه کسی برنده ی این مسابقه است!
۲۶ تیر ۹۳ ، ۲۲:۳۶ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

یک اشک، آغاز کار، این است!



تنها... تنهای تنها...
نشسته ام...
کنج اتاقم...
گیتاری میزنم...
به خودم فکر می کنم...
شاید تنوع لازم باشد...
شاید یک اتفاق...
شاید یک دوستی...
یه شماره...
یه حرف...
یه تیکه ی بی مزه...
مثل یه حرفی می مونم که قبل از اینکه بیاد بالا، میره پایین...
بغضی دارم...
نمی شکند لامصب...
تا کمی خالی شوم...
خودم را با آهنگ " The Secret Garden " خالی میکنم...
نمی شود..
نمی ترکد.
بغضم!

- کامی؟ عزیزم... کوشی؟

می شنوم... ولی خودم را به کر بودن میزنم...

- کامبیز؟

یه ضربه ای به گیتار می زنم تا شاید بدانند که من هستم!

زیاد از حد دارم فشار میارم...
شاید نتوانم...
دوام بیاورم..
رفت.. تمام شد...
او دیگر نیست که تو را ببیند...
دیگر نیست که ببیند گریه هایت را...
شاید بتوانی کمی آرامش کنی..
ولی تو نیستی...
صدای من در نمی آید...
ولی این...
گیتار است که حرف هایم را می گوید...
می داند درد من چیست...
می اند طول می کشد خوب شوم...
صبح ها عینک به دست از خانه خارج می شوم...
می خوام دنیا را جور دیگری ببینم...
تاثیری ندارد..
ولی، چه می شود کرد...
دست هایم را به سمت چشم هایم بردم...
خیس بودند... خیس...
آری...
بغض ترکید...
کلمات را نمی خوانم...
فقط می نویسم...
چون دل نوشته این است...
یعنی حرف دل...
یعنی فی البداهه گفتن...
در سکوت خود حرف زدن...
به دیگران اعتنایی نکردن...
دل نوشت این است...
یعنی حرف هایت را بیان کنی...
نه با عقل...
بلکه با دل...
لغات را تو انتخاب نکنی...
دلت انتخاب کند...
بغض ترکید...
اولین قدم را برداشته ام...
تا آخرش خیلی مانده...
ولی...
شاید...
ول کن...
حرف هایم جاری شده...
هر چه دارم را می خواهم بنویسم...
دیگر مهم نیست...
یک صفحه یا صد صفحه...
خواندی باشد...
کافیست!

کامبیز دیوسالار

سوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۰۳ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

نمی دانم چم شده؟


حرف هایم را درون گوش خودم فرو می کنم...
می خندم به روزگار خودم...
خیابان را دوست دارم، همانند خودم است!
شلوغ... پر از آدم هایی که میایند و می روند ولی هیچ کدام نمی دانند که من شکستنی ام!
اگر همه اینگونه باشند، عمر و اساس زندگی من زود به پایان می رود.

اساس چیست دیگر؟ از همان گفته های توی زندگیم است که نمی دانم چیست ولی می گویند خوب است و اعصاب می خواهد!
اعصاب چیست..؟ همانی که همه توقع ـش را از من دارند...
توقع چیست؟ همانی که همه دارند و من ندارم...
از گفت هایم عبرت بگیر... عاشق نشو... هرگز... به کسی دل ببند که بتواند حرف دلت را به خوبی استفاده کند، آرامت کند...
نه کسی که بر علیه ـت استفاده کند...
زیبایی های دنیا همیشه به یک شکل نیست! من را نبین که مقاومت کرده ام!

" الآن چهل و پنج دقیقه هستش که می خوام این پستو بزنم ولی نمیشه! وحید ول کن نی که! "

اگه عاشق شوی...
روز ها به خاطر او بیداری...
شب ها هم به امید دیدنش می خوابی...
ولی اگر او را نبینی... افسرده می شوی...
درست مثل من!

دیگر چیزی نمانده که نگویم بلاگ عزیزم!
الآن که مطلبمو درباره ی خیابون و این حرفا گفتم، یاد آهنگ خیابون از بهرام افتادم.... واقعا قشنگه! من که ندارمش ولی هر کی داره، بشینه یه بار هم شده، گوش بده!


سرتون رو درد نیارم...
حرف هام همین بوده! حالا باز هم شما جدی نگیرید! D:


کامبیز دیوسالار
اول خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!
۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تنهایم... تنها! می فهمی؟



" خــــــــــــــــدا!

تو تنهایی و همه به دنبالت!

 مـــــــــــــــــــا!

به دنبال همه ولی باز هم تنهاییم! "


آخرین روز اردیبهشت است! ماه بدی بود! تنها شدم! عوض شدم! ولی اتفاقات خوبی هم افتاد! تو آمدی در زندگی من! تو بلاگ عزیزم!

اردیبهشت هم دارد می گذرد... هوا هم بارانی ـست! مثل شب های تنهایی ام!

می نشینم در خلوت خود! سکوت را به جان می خرم! شاید حرف زدن یادم برود و دیگر نتوانم نامش را بر زبان بیاورم!

هعی! چه میشود کرد؟ چه در توان دارم که انجام دهم! هیچ!


کوتاهش کنم بلاگ عزیزم! دلم پر است! پر از حرف هایی که اصلا برایم مهم نبود... ولی حالا مهم شده! طول می کشد تا بفهمم اطرافم چه اتفاقاتی می افتد... طول می کشد تا یادم بیاید که مرا ول کرد!

اوه... قول داده بودم درباره اش نگویم! خب،خب! چیزی ندارم که بگویم! فقط به دنبال هر کسی که می رویم یا به او دل می دهیم، دل را می شکند با اینکه رویش نوشته بودم که شکستنی ـست!

انتظاری از تو ندارم! از هیچ کسی ندارم! اصلا برایم مهم نیست چه می شود... بیایید ببینید.. من خالی ام! از خالی هم چیزی گیرتان می آید که به من طعنه می زنید... یا اینکه حتما کسی باید باشد تا طعنه هایتان بیهوده در دلتان نماند و مثل من جمع نشود و سر یک نفر خالی نشود! { وحید! خیلی خیلی ببخشید بابت امروز! اعصاب نمیزارن برامون که! }

به آخرای یک سال دیگر می رسیم! مدرسه را می گویم! تنها... یک،دو... بیست و یک روز دیگر مانده تا تنهای تنها شوم! بعد هم از اینجا می رویم و شاید برنگردیم... روزگار است دیگر، چرخ ـش به هر طرف می گردد! ولی نمی دانم چرا از هر طرفی که چرخ می رود، باید یکی را زیر کند؟ آن یک نفر هم چرا من؟


باید بگم که دوستانم را خیلی دوست دارم! با اینکه بعضی از آنان واقعا اعصابم را خط خطی می کنند ولی باز هم من دوستشان دارم!


+ عنوان این مطلب و اون حرف های اول و کلا، این مطلب رو مدیون یکی از بهترین دوستانم هستم!پارسا،دمت گرم!

+ افراد توی عکس :: از راست به چپ :: امیرحسین! -_-_- علی! -_-_- خودم! -_-_- پارسا!


کامبیز دیوسالار

سی و یکم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

زندگی را پیش رویم می بینم...

زندگی را پیش رویم می بینم!

" دوست دارم صحبت کنیم... همیشه خواسته ام این بوده... کسی باشد که حرف دلم را بشنود! کسی که گاه گفته های یک دیوانه ای مثل من را بشنود... پیدا نمی کنم لغات را... اعصاب ندارم! نمی توانم بنویسم! "

کیبرد را هل میدهم جلو! کلماتی ذهنم را مشغول کرده!

اولی، زندگی، دومی، پیش رو! سومی، دیدن!

پیدا کردم! « زندگی را پیش رویم می بینم! »


" هعی... چی بگم! مشکلاتم در حال کم شدن هستن! ذهنم را مشغول نگه می دارم تا دردم را حس نکنم... ولی... نمی شود.

این زندگی با من بد تا می کند... رقم زدن هم چنین سرنوشتی... عوضم می کنه! دارم پیش میرم به سوی آینده... کم کم دارم به این می رسم که باید انتخاب رشته کنم... نمی دونم! دردسر های فیزیک رو به جون بخرم یا اینکه علاقمو به گیتار! یا اصلا بشینم ادبیات بخونم...! خودم هم نمی دونم چی می خواد پیش بیاد! در هر حال، زندگی را پیش رویم می بینم! "


کمی فکر می کنم... چیزی را از قلم انداختم! آهان!


" البته! یادم اومد که بگم با زندگی میونه ی خوبی ندارم! یعنی اون حوصله ی یه آدم امیدواری مثل من رو نداره! یکی که هی می خوره زمین... ولی بازم بلند میشه... آره دیگه، همه دشمن دارن، ما هم داریم... اونم از اون انتقام بگیراش! "


مطلبم رو چک می کنم! یه دفعه بارون می خوره تو صورتم! بلند میشم! پنجره ی اتاق رو می بندم! دوباره می شینم می نویسم!


"هوا داره بارونی میشه! از بوی خاک خوشم میاد! می تونم حس کنم که حداقل خدایی اون بالا هستش که به فکر من باشه! "


فکر کنم دیگه چیزی نمونده باشه... شایدم نه!


" بلاگ عزیزم! دوس دارم همیشه باشی... چون که نباشی، منم از بین میرم! با بودن تو، من هنوز دلیلی دارم که صبح ها، چشم هایم را به این دنیای خسته کننده، باز کنم! "


همه چیز تکمیل است! البته، عکس هایم را کپی کرده ام! باید یکی را انتخاب کنم! آهان... این یکی خیلی خوبه! یکمی که افکت بگیره، خوب میشه! آهان! تکمیل شد! اینم از انتشار!



کامبیز دیوسالار 
سی ام اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۳۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

کامبیز... من تو را می شناختم!

می دانم! سعی کردم درد هایم را پنهان کنم ولی نمی شود! هی پی سی را خاموش و روشن می کنم، از بس که چیزی از قلم می افتد! صدایت را می شنوم که می گویی:


من تو را می شناختم کامبیز! -


شاید! شاید تو مرا می شناختی... ولی... من فرق کردم، دوباره خالی و پر شدم... دوباره ذهنم را شست و شو کردم... دوباره شدم کامبیزِ سه سال پیش! همانی که معنی عشق را نمی فهمید!


ولی... تو مرا دوست داری! -


چرا! تو را دوست دارم بلاگ عزیزم! ولی عشق ، چیز دیگریست... فراتر از یک دوست داشتن است...


... -

نمی خواهد چیزی بگویی... فقط گوش کن! حرف هایم را برایت می نویسم! فقط برا تو، بلاگ عزیزم، تنها برای تو می نویسم

آره، دیگه چی بگم؟ از همون حرف های احمقانه ام... یا آن بی شرفی که با موتور بهم زد! یا اون بنده خدایی که کلاهمو بهش هدیه دادم که از سرما نمیره! از اون خنده های احمقانه بعد امتحان! یا اون رفیقایی که دلمو شاد می کردن! یا اون کبوتری که بهش غذا می دادم! یا مثل « شازده کوچولو » به گلم محبت می ورزیدم! یا اینکه بلاگمو آپ می کردم که از صفحه ی روزگار حذف نشه!

همه اینا مال دورانی بود که... اسم دوران چی بود؟ آهان... یادم اومد! دوران قبل از شروع بدبختی!

آره، بدبختی ام شروع شد... عاشق شدم... دیوانه شدم... دوران بدبختی رو گذروندم! فانتزی شدم! مثل یه خیال باف! حالا به همه ی اون کَسا یا چیزایی که بهشون کمک می کردم، نیاز مند شدم... ولی اونا چی؟


حرف هام دیگه احمقانه نبود! اون بنده خدا، گم و گور شد! امتحانا دیگه خنده دار نیست! رفیقا همه رفتن! کبوتره از غم دوری یارش...مُــرد! شازده کوچولو هم برگشت به ستاره ی خودش و من رو تنها گذاشت! ولی... تو، نرفتی... با اینکه به یادت نبودم ولی باز هم هوایم را داشتی... فقط تو بلاگ عزیزم!


رسیدی به حرف هام؟ -


کدوم حرفات؟ منظورت چیه؟


اینکه تو را می شناسم؟ من تو را می شناسم... کامبیز -


نمی تونم جواب رو بدم! یعنی جوابی ندارم! نمی دونم، ولی فقط اینو می دونم که تو تا آخرش هستی با من! تا آخر این جاده! تا ته ته ته ته ته! اون موقع که رسیدم به آخر خط، جوابت رو می دم! اون موقع می فهمی!



کامبیز دیوسالار 
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۰۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار