گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زخم ها» ثبت شده است

سکوت اشک!



سنگینی اشک هایم را بر شانه هایم میکشم...

امّا شانه هایم، تا کی سکوت مرا در خود نگاه می دارد؟

روزی که شانه هایم به تکان افتند...

                             شکست سکوت...
                                          
                                                   و...
              
                                                      روز مرگ من است!
                                                                      
                        اما... 

زندگی « در جویبار لحظه ها جاری است! »

                      شاید...

این مرگ سکوت، زندگی دوباره...

                   به جان بی رمقم ببخشد..

                                    و مرا به خدا امیدوار تر کند!

         نمی دانم... اما می دانم...
    
                           کسی مرا به خویش...
 
                                      می خواند. شاید وقتی دیگر!



+ متن من نیست... برای بابامه! دوران جوانی و این حرفا... :)
++ نیومده دوباره باید برم!
۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۲:۲۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

سفر نامه!

This is a summary of my stupidly trip!

میدونم وقتی جمله ی اول رو میخونی برات هیچ مفهمومی نداره ولی برای من این جمله، کلی مفهموم داره!

یه سفر ابلهانه، با کلی کش مکش ذهنی و فکری، با کلی خارش دست و پا بخاطر پشه، با کلی خون و خونریزی از نوع زخم، با کلی شن و ماسه وقتی پا برهنه روی شن های ساحل، ساعت 5 صبح راه میری!

اولش خوندم راضی نبودم که سفر برم، ولی مجبور شدم که برم! حداقل برای این که بتونم یه بار چهره ی اونو ببینم... وقتی که با هم دعوا می کنیم،تیکه میندازیم یا هرچی...

فکر نمی کردم بحث هامون به کجا ها که کشیده نمیشه... نمی دونستم چه چیزی در انتظارمه. یه دل شکستگی دیگه! یه بار دیگه دیوونه شدن. خیلی بد بود که به اینترنت دسترسی نداشتم تا همون لحظه حال خودمو توصیف کنم.

وقتی سوار ماشین شدم، خبر نداشتم میخوام یه زجر واقعی رو تحمل کنم. نمی دونستم وقتی برگردم با یه آدم جدید رو به رو میشم. البته خودم وقتی برگشتم تهران واقعا تغییر کرده بودم.

وقتی رسیدم، مستقیم رفتم به سمت جنگل. از در پشتی باغ رفتم توی جنگل، نشستم زیر درخت بلوط مورد علاقم. نشستم فکر کردم، خیلی فکر کردم. طوری که خسته شدم و خوابم برد. وقتی بلند شدم، دیدم ساعت 8 شبه! 5 ساعت زیر درخت نشسته بودم... کلافه شده بودم که این 5 ساعت به هیچ نتیجه مثبتی نرسیدم.

وقتی برگشتم خونه، واقعا حالم بد بود، من که همیشه ساعت 7 صبح برپا بودم، صبح که نه، ظهر ساعت 1 بلند شدم!

دیدم دارم دیوونه میشم... آخه اون اولین عشق من بود، اولین علاقه من نسبت به یه دختر! از بچگی همیشه هم بازی بودیم. خیلی دختر دیوونه ای بود از همون بچگی...

حالا من باید چی بگم، برم بهش بگم که دوستت دارم؟ یه نامه عاشقانه؟ به یکی بگم که بهش بگه... لعنتی! کامبیز احمق! آخه اون مثل آبجی کوچیکته... دیوونه! داری چی کار میکنی... مگه نگفتی هیچ وقت عاشق نمیشی؟ چی شد؟

کلنجار های من فقط سر این موضوع بود. صبح ها بلند میشدم به امید اینه که ببینمش! چی بگم!

این بلاگ منه! برای خود منه! جایی هستش که من بتونم خودمو خالی کنم... ذهنم رو پاک کنم! اینجا مثل یه هارد اضافی میمونه... چیزایی که می نویسم همیشه جاودانه!

بعد از 4 روز کامل، دیدمش. مثل همیشه. هیچ فرقی نکرده... من موندم که چرا جلوی اون دست و پامو گم کردم! از اون روز، دیگه عادی شده بود... می رفتیم توی باغ، با هم حرف میزدیم. مثل همیشه! من مشکلامو بهش می گفتم و اونم بالعکس!

کار و روزم شده بود همین... بشینم باهاش حرف بزنم!

نمی فهمم چرا همیشه موقع خواب، این چند تا کلمه رو مرور میکردم:

" عشق خیلی نامرده! "

واقعا هم همینجوره. هیچ وقت کل زندگیم اینجوری عاشق نشده بودم! نه، صبر کن! یه بار شدم. خیلی هم ناجور شدم! ولی عاقبت نداره! میدونم که میگم...

ولی آخرش، اون گفت! من هیچی نگفتم! اون گفت! حرف دل خودشو زد... نشسته بودم روی علف ها! زیر درخت... صدای قدم هاشو شندیم ولی به روی خودم نیاوردم. چشمامو بستم. وقتی اومد بالا سرم و دید که خوابیدم، نشست بقل دستم! سرشو گذاشت روی شونَم! بی حرکت بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. دیدم داره آروم با خودش جمله ای رو زمزمه می کنه:

" من دوستت دارم! من دوستت دارم! من ... "

صورتمو چرخوندم... گفتم: منم دوستت دارم!

با این حرفم، خودشو جمع و جور کرد! آروم گفت: فکر کردم خوابی... ببخشید بیدارت کردم.

نمی تونستم بگم که خودمو زدم به خواب. گفتم: ایرادی نداره.


حرفام از ته دل میومد. ضربان قلبم رو حس میکردم. عرق کرده بودم. البته نه به خاطر هوا! نمیدونم که بعدش چه اتفاقی افتاد. چون واقعا خوابم برد... هنوز هم یادم نمیاد... وقتی داشتم میرفتم به شهر پدری... همش به اون فکر میکردم.

نمیدونم چرا من دوباره عاشق شدم... واقعا نمیدونم چ جوری گفتم که دوستش دارم! هنوزم موندم!

نمیتونم ولش کنم! دیوونه میشم. نمی تونم یاهاش باشم! چون هنوز میترسم، میترسم دوباره بشکنه این دل لامصب!

وقتی رسیدم " نوشهر " یه سره رفتم پای PC! رفتم ببینم وضع اینجا چه جوریه! با نظر های متفاوتی رو به رو شدم...

رفتم پیش پسر عمو که برام آهنگ بریزه. گفت: فازتو عوض کنم؟

گفتم: مثلا چه فازی؟

- راک اند رول چطوره؟

هیچ تجربه ای درباره ی راک نداشتم. با سر بهش اوکی دادم که بریزه... حالا می فهمم راک چیه! واقعا پیشنهاد می کنم راک گوش بدید.

موقع برگشتن به تهران، فقط به طبیعت مقابلم نگاه میکردم و با خودم می گفتم که کی میشه ایم مسیر رو دوباره بیام...

خاطراتم همین جا تموم نمیشه... ولی تا همینجا باشه، بهتره! ادامشو دوست ندارم... شایدم زیاد مهم نیست! 

اینم از اولین روز تیر ماه!


+ نمی خواستم رمز مطلب کبوتر رو بگم ... ولی میگم! " Stupid "

۰۱ تیر ۹۳ ، ۱۴:۱۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

ویژه خواهیم شد! ویژه خواهیم ماند!

آری... به اینجا رسیدیم بلاگ، ترکم کرد! برای همیشه... منم پاک کردمَش... چون دیگر آنقدر ها هم مهم نیست...

نیازی به گفتن هم نبود. فکر کنم به مطالب قبلی برگردی متوجه می شوی درونم چه می گذرد... 

خشم از آنی که دور زد! همیشه در فکر یک داستان جالب بوده ام... فکر کنم توانستم پیدایش کنم...


" ویژه خواهیم شد، ویژه خواهیم ماند! "


« روزی روزگاری، پسر غریبی بود، گم شده! ترک شده که بر روی صندلی نشسته بود. از هدفون درون گوشش که فریاد میزد " Someone like you! " می شد فهمید که چقدر تنهاست... »


شروع داستان غم انگیز من باید همین گونه باشد... فریاد هایم به گوش کسی جز تو نمی رسد، بلاگم! :(

باز هم تو بودی که به حرف هایم گوش دادی... آری تو یار خوبی هستی... بر خلاف آنی که رفت و تنهایم گذاشت!

باز هم تو، نامردی نکردی و حرف هایم را در دل خود جا دادی... من و تو، همیشه یار هم خواهیم ماند! تا ابد!

صبح ها به یاد آنی از خواب پا می شدم که دورم زد! حال برای تو، بلاگ عزیزم ، بیدار خواهم شد!

غروب، زود تر از همیشه پیش تو بر می گردم تا با تو بنشینم! با تو درد دل کنم! با تو باشم!

دیگر لغات را می شناسم! می دانم چه تاثیری می تواند بگذارد! اگر هم بر کسی نذارد، بر خودم که می گذارد!

من حتی دارم خودم را می شناسم! به چه سرعت خوب شدم! به چه سرعت زخم هایم خوب شد! ولی باید منتظر بمانم! باید منتظر بمانم که خودم را در پیش رویش نبازم!

به امید دیدار وبلاگ عزیزم!



کامبیز دیوسالار 

بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۵۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

زخم عمیق دلم خوب خواهد شد...

رفتم درون پیله تنهایی خودم ،
شاید رها شوم
حالا؛
فضای پیله ام ،
سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ.
اما،
من خواب دیده ام،
طاقت اگر بیاورم
یک روز زخم عمیق دلم خوب می شود ...!!!

من خواب دیده ام ،
طاقت اگر بیاورم
یک روز عاقبت پروانه می شوم...!!!

در آسمان ها پرواز خواهم کرد...
از کوه و دشت و دریا می گذرم،
تا به تو برسم...
ولی تو نیستی و من هنوز پروانه نشده ام...
حتی هنوز زخم دلم خوب نشده...
پیله ای هم وجود ندارد!
و من سال ها رها نخواهم شد!

پس ناراحت نباش،
که برگشتن من سال ها به طول خواهد انجامید!
ولی...
شاید...
روزی...
من باز گردم!
و تو زخم دلم را ببینی که چگونه از بین رفته!
و ببینی که من توانسته ام خودم را به تو برسانم!
طول خواهد کشید! می دانم!
ولی زخم ها، طول می کشند تا بسته شوند!




کامبیز دیوسالار
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۰۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار