گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رفیق» ثبت شده است

یاد گرفتم...

دیشب، یادگاری ام را گرفتم...
یادگاری این روز ها...
خاطره ها...
حرف ها..

دیشب، یاد گرفتم...

یاد گرفتم بعضی وقت ها نیازی به سکوت هستش...

یاد گرفتم روز ها رو برای شمردن سپری نباید کرد...

یاد گرفتم بعضی چیز ها رو نباید به زبون آورد...

یاد گرفتم بلند حرف زدن نشانه ی قوی بودن نیست....

یاد گرفتم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...

یاد گرفتم زندگی رو دست کم نگیرم...

یاد گرفتم که دنیا دو روزه، یه روزش پیش رفیقا، روز بعدی پیش خدا!

یاد گرفتم احساسات فقط توی کلمه ها جا نمی گیره...

یاد گرفتم الکی به کسی که درک نمی کنه، درد دل نکنم...

یاد گرفتم رفیقا همون قدر که خوب هستن، می تونن بد باشن...

یاد گرفتم که کره ی زمین گرده، اگه تکون نخوری برمیگردی سر جای اول!

یاد گرفتم درس همه چیز نیست...

یاد گرفتم دخالت توی کارای دیگران اسمش کنجکاوی نیست، فوضولیه!

یاد گرفتم همیشه کمک حال بقیه باشم...

یاد گرفتم به روزگارم قانع باشم...

یاد گرفتم اشتباهاتمو گردن دیگران نندازم...

یاد گرفتم درباره ی خودم اغراق نکنم...

یاد گرفتم صبور باشم...

یاد گرفتم سریع عصبانی نشوم...

یاد گرفتم عاشق نشوم...

یاد گرفتم...

زیاد اند این یاد گیری ها...
دنیا بر پایه ی همین آموخته هاست که می چرخه...
زیادی حرف زدم، کلا آدم پر حرفی هستم!
ولی، بیان ـش که موردی ندارد! دارد؟
۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۲۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

نمی دانم چم شده؟


حرف هایم را درون گوش خودم فرو می کنم...
می خندم به روزگار خودم...
خیابان را دوست دارم، همانند خودم است!
شلوغ... پر از آدم هایی که میایند و می روند ولی هیچ کدام نمی دانند که من شکستنی ام!
اگر همه اینگونه باشند، عمر و اساس زندگی من زود به پایان می رود.

اساس چیست دیگر؟ از همان گفته های توی زندگیم است که نمی دانم چیست ولی می گویند خوب است و اعصاب می خواهد!
اعصاب چیست..؟ همانی که همه توقع ـش را از من دارند...
توقع چیست؟ همانی که همه دارند و من ندارم...
از گفت هایم عبرت بگیر... عاشق نشو... هرگز... به کسی دل ببند که بتواند حرف دلت را به خوبی استفاده کند، آرامت کند...
نه کسی که بر علیه ـت استفاده کند...
زیبایی های دنیا همیشه به یک شکل نیست! من را نبین که مقاومت کرده ام!

" الآن چهل و پنج دقیقه هستش که می خوام این پستو بزنم ولی نمیشه! وحید ول کن نی که! "

اگه عاشق شوی...
روز ها به خاطر او بیداری...
شب ها هم به امید دیدنش می خوابی...
ولی اگر او را نبینی... افسرده می شوی...
درست مثل من!

دیگر چیزی نمانده که نگویم بلاگ عزیزم!
الآن که مطلبمو درباره ی خیابون و این حرفا گفتم، یاد آهنگ خیابون از بهرام افتادم.... واقعا قشنگه! من که ندارمش ولی هر کی داره، بشینه یه بار هم شده، گوش بده!


سرتون رو درد نیارم...
حرف هام همین بوده! حالا باز هم شما جدی نگیرید! D:


کامبیز دیوسالار
اول خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!
۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

کامبیز... من تو را می شناختم!

می دانم! سعی کردم درد هایم را پنهان کنم ولی نمی شود! هی پی سی را خاموش و روشن می کنم، از بس که چیزی از قلم می افتد! صدایت را می شنوم که می گویی:


من تو را می شناختم کامبیز! -


شاید! شاید تو مرا می شناختی... ولی... من فرق کردم، دوباره خالی و پر شدم... دوباره ذهنم را شست و شو کردم... دوباره شدم کامبیزِ سه سال پیش! همانی که معنی عشق را نمی فهمید!


ولی... تو مرا دوست داری! -


چرا! تو را دوست دارم بلاگ عزیزم! ولی عشق ، چیز دیگریست... فراتر از یک دوست داشتن است...


... -

نمی خواهد چیزی بگویی... فقط گوش کن! حرف هایم را برایت می نویسم! فقط برا تو، بلاگ عزیزم، تنها برای تو می نویسم

آره، دیگه چی بگم؟ از همون حرف های احمقانه ام... یا آن بی شرفی که با موتور بهم زد! یا اون بنده خدایی که کلاهمو بهش هدیه دادم که از سرما نمیره! از اون خنده های احمقانه بعد امتحان! یا اون رفیقایی که دلمو شاد می کردن! یا اون کبوتری که بهش غذا می دادم! یا مثل « شازده کوچولو » به گلم محبت می ورزیدم! یا اینکه بلاگمو آپ می کردم که از صفحه ی روزگار حذف نشه!

همه اینا مال دورانی بود که... اسم دوران چی بود؟ آهان... یادم اومد! دوران قبل از شروع بدبختی!

آره، بدبختی ام شروع شد... عاشق شدم... دیوانه شدم... دوران بدبختی رو گذروندم! فانتزی شدم! مثل یه خیال باف! حالا به همه ی اون کَسا یا چیزایی که بهشون کمک می کردم، نیاز مند شدم... ولی اونا چی؟


حرف هام دیگه احمقانه نبود! اون بنده خدا، گم و گور شد! امتحانا دیگه خنده دار نیست! رفیقا همه رفتن! کبوتره از غم دوری یارش...مُــرد! شازده کوچولو هم برگشت به ستاره ی خودش و من رو تنها گذاشت! ولی... تو، نرفتی... با اینکه به یادت نبودم ولی باز هم هوایم را داشتی... فقط تو بلاگ عزیزم!


رسیدی به حرف هام؟ -


کدوم حرفات؟ منظورت چیه؟


اینکه تو را می شناسم؟ من تو را می شناسم... کامبیز -


نمی تونم جواب رو بدم! یعنی جوابی ندارم! نمی دونم، ولی فقط اینو می دونم که تو تا آخرش هستی با من! تا آخر این جاده! تا ته ته ته ته ته! اون موقع که رسیدم به آخر خط، جوابت رو می دم! اون موقع می فهمی!



کامبیز دیوسالار 
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۰۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار