توی مترو نشسته بودم. خاطراتم را مرور می کردم تا ببینم کجای این قصه دروغگو بودم که داستان ما به بیراهه رفت! سطل آشغال ذهنم رو باز کردم. روی دفترچه خاطراتم رفتم و دکمه ی « ریـستور » رو زدم! پیام اومد که مطمئنی که می خوای برش گردونی؟
خیلی فکر کردم! مطمئن که نبودم و نیستم... ولی... نمی تونم بگم چقدر دوس دارم دوباره بخونم ـشون!
- آره! باز کن ببینم چیا داریم!

غرق در خاطراتم شدم... چه روز هایی، چه آرزو هایی، چه رویا هایی! با این که می دونستم هیچ وقت رویا به واقعیت نمی پیونده ولی باز هم رویا پردازی می کردم! از اون دیوونگی هام! از اون...

خسته شدم... سریع خاطرات خوب رو « اِسکیپ » کردم که برسم به اون بدهاش!
خوندم... خوندم... بازم خوندم...

- کامبیز! تو دیوونه ای!

خندم گرفت! خیلی ها بهم میگفتن این رو!

   - هی کامبیز! کوشی؟

یه لحظه چشمام رو باز کردم... دیدم رفیقم پیشم نشسته! یکی مثل من!
- تو هم یه رویایی؟ مگه نه؟

- نه بابا توهمی! کوشی تو؟ الآن سر کلاسیم!

 - نه! تو هم منو ترک کردی! تو هم یک رویای توهمی هستی، درست مثل بقیه!

چشمام رو باز کردم... ساعت پنج و نیمه! چه رویایی بود! دوباره یه روز جدید شروع شد! کلی مکافات! کلی درگیری! و دوباره باید برگردم به زندگی مزخرف قدیمی!

یادم بمونه امشب موقع خواب، دفترچه خاطرات گذشته ام رو پاک کنم. « دیـــلیــــت » خالی نه! « شــــیفت، دیـــلیــــت »!


کامبیز دیوسالار
بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!