یک ماه گذشت! دقیقا یک ماه. تاریخ آخرین پست خودم را که نگاه می کنم، شوکه می شوم!

هفتم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

سریع گذشت. یک ماه و چند روزی گذشت تا من باز هم دستم به نوشتن عادت بکند. شک دارم که بتوانم این پست را آنچنان که شایسته ی این این وب است، بنویسم. کمی بلاگ های دیگران را می خوانم! از گاه نوشته های یک کلاغ تا حتی جدید ترین دوست فانتزی ام، تراوشات یک ذهن دخترانه!

فکر می کنم عنوان این پست، مسخره است! دیوار...! چرا دیوار؟ این همه عنوان جالب تر که به روز هایم بخورد. مثل همان پست آخر اینستا یَم! هعی... روزگار.


یه دیواره آجری ته این کوچه ی بن بست

کم شده دیگه طاقتش آخه فرسوده و خستست

پُره تنش از خاطره خط خطی های قدیمی

یه دنیا حرف از خوشی از دوری و اسیری


شاید مثل همان دیواری باشم که ته این کوچه است. شاید همان خسته ی روزگار منم! شاید من را می گوید. همان که زمانی پیش همه عزیز بود. اما حالا چه؟ شده هرزه ی این زندگی!
دیگر چه فایده. اگر هم با من باشد، برایم فرقی ندارد. به قول یکی از دوست هایم... به ت***!


مرا میبینی؟ الآن اینگونه نیستم! مو هایم را کوتاه کردم. دیگر آن لباس مردانه ی دوست داشتنی را از تنم در آوردم. شاید دیگر آن را به تن نکردم، شاید هم کردم. مهم نیست. خیلی وقت بود که منتظر پاییز بودم. حالا که آمده، می گویم چرا آمدی لعنتی! چرا آمدی و حالم را پاییزی کردی؟ چرا خانه ی ویران شده ام را خراب تر کردی؟ چرا باریدی، وقتی من چتری نداشتم؟


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار

تو نمی دانی! به والله نمی دانی چه بر من گذشت این چند ماه! می پرسی چطوری! می گویم از کسی که سایه ای ندارد چه انتظاری داری؟ حرف هایی به هم می زنیم که مثل مرا تسکین دهد. خب، لامصب! تو خود مُسَکّنی! بعد می گویی به خودت مسلط باش...


میبینی، حتی سایه ام هم از من فراری است! میگوید ول کن دیگر... نمی خواهی باشی، خب نباش! اگر هدفی داری، برو پی آن. اگر هم نداری... به درک! چرا مرا عذاب می دهی دنبالت بیایم.


هیشکی مهمونش نبود

واسه رنگ آجراش

واسه همه یه سایه بود

یه سنگی که حسی نداشت

شبا توی خوابش می دید

یکی رو لبش پنجره می کاره

همه میبینن تو دلش

یه باغ ِ از ستاره

ما انسانیم! به چشم خودمان اراده دادیم، اما کنترلش دست ما نیست. تنها ظاهر را میبینیم و باطن را نمی بینیم. از دور می گویند آن پسر چقدر خوشبخت است. حتما ستاره ای دارد در میان آن همه ستاره در آسمان. اما کمی که از درد هایم را به تو میگویم، می فهمی بدبخت تر از این پسر نیست. نه تنها ستاره ای ندارد، بلکه وجودی هم از خودش ندارد. شخصیت هایش در هم رفته اند. شخصیت مغرورش همیشه کار دست او داده. همیشه! می نشینی کنارم و می گویی می گذرد پسر، بیخیال. اما جای من نیستی که ببینی مشکلاتم چقدر زیادند! من هم مثل تو نیستم. مثل تو به همه ی دختر های محله تیکه نمی اندازم. این از هرزگی هم بدتر است.


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار


حرف قشنگی گفت به من! مهم نیست چه کسی را می گویم. مهم آن چیزی است که گفته:
 « هر کس با یه واقعه... با یه اتفاق خودشو پیدا می کنه.. هدفشو، آرزوهاشو، شخصیتشو! و تو تا آن واقعه فقط می توانی گزینه هایت را برای " بودن " دسته بندی کنی! »
اما جوابی به او دادم که خودم هم در آن ماندم. گفتم: کسی که بهانه ای برای " بودن " ندارد چه؟




خودم هم تکلیفم را با خودم مشخصی نکرده ام. حرفی که همان اول زدم. کسی را می خواهم که درکم کند! اگر می توانی درکم کنی، می توانی از همین لحظه شروع کنی. اگر نمی توانی درک کنی مرا، به من نگو درست میشود همه چیز! نمی شود... خودم هم بخواهم درست نمی شود.


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار


...

منم اون دیواره خسته

تنم زیر این بار شکسته..


شاید این یک پست برای این ماه کافی باشد. وقت زیادی ندارم برای نوشتن. همین که تحمل می کنم درد هایم را خودش کافیست. می توانم راحت ترین گزینه را انتخاب کنم. ولی تو... خود تو... تا به حال دیده ای چیزی با راه آسان تر حل شود؟ جوابش دیگر به خودت مربوط است!


پــایـــانــ...!