گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تغییر خواهم کرد» ثبت شده است

زخم عمیق دلم خوب خواهد شد...

رفتم درون پیله تنهایی خودم ،
شاید رها شوم
حالا؛
فضای پیله ام ،
سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ.
اما،
من خواب دیده ام،
طاقت اگر بیاورم
یک روز زخم عمیق دلم خوب می شود ...!!!

من خواب دیده ام ،
طاقت اگر بیاورم
یک روز عاقبت پروانه می شوم...!!!

در آسمان ها پرواز خواهم کرد...
از کوه و دشت و دریا می گذرم،
تا به تو برسم...
ولی تو نیستی و من هنوز پروانه نشده ام...
حتی هنوز زخم دلم خوب نشده...
پیله ای هم وجود ندارد!
و من سال ها رها نخواهم شد!

پس ناراحت نباش،
که برگشتن من سال ها به طول خواهد انجامید!
ولی...
شاید...
روزی...
من باز گردم!
و تو زخم دلم را ببینی که چگونه از بین رفته!
و ببینی که من توانسته ام خودم را به تو برسانم!
طول خواهد کشید! می دانم!
ولی زخم ها، طول می کشند تا بسته شوند!




کامبیز دیوسالار
بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۰۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

دروغگو نبودم...

توی مترو نشسته بودم. خاطراتم را مرور می کردم تا ببینم کجای این قصه دروغگو بودم که داستان ما به بیراهه رفت! سطل آشغال ذهنم رو باز کردم. روی دفترچه خاطراتم رفتم و دکمه ی « ریـستور » رو زدم! پیام اومد که مطمئنی که می خوای برش گردونی؟
خیلی فکر کردم! مطمئن که نبودم و نیستم... ولی... نمی تونم بگم چقدر دوس دارم دوباره بخونم ـشون!
- آره! باز کن ببینم چیا داریم!

غرق در خاطراتم شدم... چه روز هایی، چه آرزو هایی، چه رویا هایی! با این که می دونستم هیچ وقت رویا به واقعیت نمی پیونده ولی باز هم رویا پردازی می کردم! از اون دیوونگی هام! از اون...

خسته شدم... سریع خاطرات خوب رو « اِسکیپ » کردم که برسم به اون بدهاش!
خوندم... خوندم... بازم خوندم...

- کامبیز! تو دیوونه ای!

خندم گرفت! خیلی ها بهم میگفتن این رو!

   - هی کامبیز! کوشی؟

یه لحظه چشمام رو باز کردم... دیدم رفیقم پیشم نشسته! یکی مثل من!
- تو هم یه رویایی؟ مگه نه؟

- نه بابا توهمی! کوشی تو؟ الآن سر کلاسیم!

 - نه! تو هم منو ترک کردی! تو هم یک رویای توهمی هستی، درست مثل بقیه!

چشمام رو باز کردم... ساعت پنج و نیمه! چه رویایی بود! دوباره یه روز جدید شروع شد! کلی مکافات! کلی درگیری! و دوباره باید برگردم به زندگی مزخرف قدیمی!

یادم بمونه امشب موقع خواب، دفترچه خاطرات گذشته ام رو پاک کنم. « دیـــلیــــت » خالی نه! « شــــیفت، دیـــلیــــت »!


کامبیز دیوسالار
بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!
۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تغییر خواهم کرد

هعی زندگی... چی بگم آخه؟ از کجا شروع کنم؟ از همون کلمه ی مزخرف؟ « عشق! » بیخیال...

نپرس چرا برگشتی به نِت و فانتزی چون که داستانش طولانیه. زندگیم داره تغییر می کنه. با این که هنوز هیچی نشده ولی دارم احساسش می کنم. از درون!


همه علایقـَم! نوع لباسام! مدل حرفام! حتی همونی که می دونی داره عوض میشه! یه چیزایی داره از زندگیم میره ولی شاید یه چیز بهتر بیاد...

عشقم به گیتار دوباره شروع شده! میشینم هی آهنگ رُمَنس رو میزنم... اصلا دارم داغون میشم!


نمی دونم چی شده منو... جو گیر شدم! شایدم مثل بقیه چیزای این زندگی مزخرف، اینم یه مسخره بازی ذهن بیمار من باشه دیگه!

انقدر از دنیای ادبیات فانتزی دور شدم که روی کیبورد چند سانتی خاک نشسته بود... الآنم اینقدر غلط دارم تو نوشته که هی برمیگردم درستشون میکنم بعد یادم میره چی داشتم میگفتم.


نمی دونم چِم شده! نشستم دارم آهنگای عاشقونه گوش میدم! اصلا من موندم چرا یک دفعه رو آوردم به مرتضی پاشایی... شایدم همینا، همون تغییرات باشه!

در هر صورت فکر کنم طوفانی داره به پا میشه... که هر چی خاطرات بد دارم رو جم میکنه می بره! همینا باعث شد سری به بیان بزنم! یادم رفته بود حتی یوزر و پسوردم رو! نشستم به خودم فشار آوردم که بعله... یادم اومد! همون سایه شانس خودمونه! نشستم پای پی سی... نشستم چند تا داستان و این چرت و پرتا خوندم بلکه نویسندگی یادم بیاد! یاد اون همه جایزه قدیمی افتادم که بابت همین نویسندگی گرفته بودم... بالاخره تونستم خودم رو پیدا کنم! خودم رو شناختم! من واقعی! همون کامبیز دیوونه! همونی که رفیقاش تا آخر باهاش بودن! من تونستم...


من برگشتم!


کامبیز دیوسالار 

بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۵۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار