گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بلاگ» ثبت شده است

Me VS Fucking Life

من!
 :: در مقابل ::
 این زندگی به فاک رفته!

خب، بیا شروع کنیم! اول من خودمو معرفی می کنم...
یه روزی، شاید یه پسری رو همه میشناختن، باهوش و بامزه! یه پسری که وقتی چهارهمین سالگرد زندگیش رسید، مرده بود! نه از برون، بلکه از درون مرده بود. دیگر بویِ گندُ و حال به هم زنِ جســدِ کودکِ درونش، همه جا را به گند کشیده بود! دیگر راهی برای نجاتش نبود. مرده ی متحرکی که می نویسد! جالب است، نه؟

حالا این مرده ی متحرک ما، دارد میشود یک اسطوره ی عجیب و غریب در داستان های " هرمان هسه " که زندگی اش را وقف دست یافتن به اهدافی گذاشته که دست نیافتنی اند!

حالا همه ی هَـــم و غـــم این پسرک نوشتن است! نوشتن از کجا و چه کسی، خودش می داند. اما وقتی قلم را بر میدارد، نمی داند چه بگوید! پیش نویس هایش را گذاشته برای روز مبادا. پس آن روز مبادا احتمالا روز پر کاری باید باشد، این طور نیست؟



بگذریم! بگذریم از آن نگاری که از اول زندگی ام، آرزوی آن را داشتم یا این که از گفته های با غم که اسم ـشان را گذاشته ام " حرف دل " .
حتی دیگر از گشتن بی هدف برای حرف هایی که ته دلَ ـم مانده فایده ای ندارد!

این فاجعه ای است که من در آن دست و پا میزنم! درست است؟

دیدم دارم غرق می شود در خاطرات با او. در لحن گفته هایش. در گریه کردن های بی خودش! زیادی خودم را در او می دیدم، شاید هم نه. زیادی او را در خودم می دیدم!
گیتار را از انباری در آوردم، حس کردم او هم دل ـش با من است! پس رفتم و گشتم تا یک استادی گیر بیاورم و همین طور هم شد!
" استاد آرمین " واقعا استاد است! اسمش را شنیده بودم... سخت گیر است، اما مهربان! می دانم که دل ـش می خواهد از شَــرَم خلاص شود!
دیدم زیبا زندگی کردن اینگونه است... فهمیدم که چرا " رُبـَــکا " دلش می خواهد انسان باشد! حال فهمیدم چرا
" نانسی " قصه ی الیور تویست، دوست دارد زندگی پاکی را شروع کند!
حال فهمیدم که تقریبا در حال تبدیل به یکی از اسطوره های کتاب های " هرمان هسه " هستم! همیشه تحسینَ ـش می کردم!
حالا تو زندگی، فکر کنم فهمیدی که چه کسی برنده ی این مسابقه است!
۲۶ تیر ۹۳ ، ۲۲:۳۶ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار
سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۳۵ ب.ظ کامبیز دیوسالار
شــــآت، آپ!

شــــآت، آپ!

نمی خواستم بنویسم... یعنی، موضوعی نداشتم که بنویسم. وقتی هیچ موضوعی نداری که بگی، میری سراغ داستان های جالب و قدیمی زندگی ـت... میگردی بین خاطرات خودت! عکس های قدیمی خودتو که میبینی، جا می خوری!
به خودت میای... می بینی چقدر تغییر کردی! میگی چقدر ترسناک بود وضعیتت! تنها بودی :"(


همین جور که پایین میری و غرق عکس های قدیمی ـت میشی، میرسی به عکس های دست جمعی! و بعد...
اونو میبینی! و همین جور میری پایین و باز هم اون! و باز... و باز... و باز...
دیگه علاقه نداری به عکسا نداری. روی دکمه بَــــک کلیک میکنی و خلاص!

اسم مطلب رو همین جوری انتخاب نکردم! این شــــآت آپ مفهوم خاصی داره. شاید فقط برای من! منظورش اینه که، ببند! بعضی وقتا شاید بهتره ننویسی! شاید بهتره به حرف های دیگران گوش کنی و بری دنبال چیز هایی که در آنها کمی استعداد داری! مثل گیتار، والیبال یا هرچی!
ولی درونت می گوید: اینها همه ک*شعر های کسانی است که چشم دیدن تو را ندارند!
پس، باید بعضی وقت ها، دیگران را نبینی! بگویی شــــــــــآت آپ. خلاص و کلامَ ـت را کوتاه کنی...

خلاصه بگویم. نه به تو بلاگ عزیزم! تو که می فهمی! خلاصه کردن را برای کسانی می کنم که نمیفهمند!
سعی کنید تصمیم های خودتان را بگیرید، نه برای من را! وقتی یک حرکتی میکنم یا یک جایی میروم یا یک عکسی را توی این شبکه های اجتماعی، به قول معروف " شِـــــیر " می کنم، اگر میبینی زیباست، خب آن لایک را بزن که بفهمم هستی! اگر نه، نبین! مثل همین تبلیغات از روی عکس من رد شو. بهتر از این است که بگویی ژستت نافرم است و دستت کج است و چشمانت...

پس آن موقع است که از من، شــــــــآت آپ ـی می خوری و بعد هم دلخور میشوی! پس سعی کن برای خودت هم که شده، به حال من فکر نکنی!

اصلا با این پست، نمی خواهم کسی را مخاطب قرار دهم یا به قول این تازه به دوران رسیده ها بگویم:
" مخاطب خاص دارد این پست! "
منظورم به همه بود. اگر کسی دلخور شد از این پست، ناراحت نباشد. اصلا منظورم او نبوده!
تویی هم که فکر می کنی اصلا این پست درباره ی تو نیست و تو گُلی و بهترینی و خدایی و اصلا آس هستی، بدون که منم همون جوکر یا ژوپیتری هستم که میاد برای تفریح هم که شده، توی جعبه ی کارتا قرار میگیره! ولی اینو بدون! همون دلقک که توی بازی هیچ استفاده ای نداره، توی جای دیگه از حکم هم مقام و مرتبه اش میپره بالا تر! بالاتر از تویی که آس هستی!


وقتی به یه محله قدیمی سر میزنی و یکی از هم بازی های بچگی خودتو میبینی، تازه میبینی نه تنها تو تغییر کردی، بقیه هم تغییر کردن!
اونوقته که یه شــــــــآت آپ به خودت میگی و توی دلت میگی که کاشکی این پست رو نمی گذاشتم!
۱۷ تیر ۹۳ ، ۱۷:۳۵ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار
دوشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۳، ۱۲:۲۵ ق.ظ کامبیز دیوسالار
سلامتی...!

سلامتی...!


آخرین قطره ی خونم را فقط برای تو ریختم! پس بزن به سلامتی، آن هم با این پیک! :")




روز ها می گذرد و من هم می گذرم از روی افراد... از روی کسانی که دوستشان داشتم! کسانی که دوستشان دارم!

بیخیال فردا. میگویند هدف بگذار برای زندگی ات. حتی یکی از همین شماها که می خوانید هم گفته... می گوید هدف نگذاری، زندگی ات را از دست می دهی. آخرش هم نابود می شوی!


اما کو گوش شنوا! نبودنم هم بهانه ای شده که تند تند تیکه بیندازند و پیوست کنن به ما! نبودم... اما هستم حالا.

اما دیدم تفننی هم که شده، برای خودم برنامه بگذارم! هدف مشخص کنم و سگ دو بزنم تا به اهدافم برسم!

اول، تصمیم گرفتم بعضی ها را حذف کنم از زندگی ام!

حذف کردن آدم ها از زندگی تان به معنای این نیست که از آنها متنفرید، به معنای ساده این است که برای خودتان ارزش قائلید!

هر فرد که نمی تاند تا ابد برای شما و همراه شما باشد!


دوم، ریسک پذیر تر شوم! به قول یه نویسنده که اسمش رو یادم نیست(!) " Bad choices make good stories " اتفاقات بد، داستان های خوبی رو رقم میزنه! یکمی ریسک بهتره...


هدف های بیشتری هم دارم! ولی حیف که برنامه ای ندارم برایشان! زندگی را شاید بهتر تجربه کنم. خدا کند آن روی دیگر خود را نشانم بدهد...


کوتاه بود این نوشته هم! دل نوشته نامی بهتر است! نامی که تو آن را ساختی! نامی که تو آن را از بین می بری...

ولی، مانده تا تمام شود! بخاطر این است که هنوز می نویسم!


پـــایـــانــــ.../.


+ ای کاش یا بــــودی، یا از اول نبودی! اینکه هستی و کنارم نیستی، دیوانه ام میکند!

++می گویند گذشته ها گذشته! ولی من هنوز غرق گذشته ای هستم که مدت هاست نمی گذرد!

۱۶ تیر ۹۳ ، ۰۰:۲۵ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

عنوان ندارد ... غم دارد!

این زندگیست که مرا له می کند!

غم داشتم که نوشتم!



گاهی وقتا، وقتی میبینم چقدر تنهام خنده ام میگیره! در صورتی که باید گریه کنم، ولی بازم می خندم...

روز ها همش شده دیدن فیلم و سریال که از آپدیت روز عقب نمونم، شبا هم شده دیدن این فوتبال ها که داره کم کم حوصله ادم رو سر میبره...

روز های تعطیل، همش توی اتوبوس و مترو دنبال یه سری واقعیت... واقعیت هایی که حتی از توهم هم توهمی تر اند!

وقتی میبینی که هیچ رفیقی نداری که دَرکِت کنه، یا یه داداش یا آبجی که بتونی باهاشون حرف بزنی، شاید حتی فقط برای چند دقیقه که مثلا بگی خودتو خالی کردی یا هر چیز دیگه، سر و کارِ هر روزت میشه سر زدن به بلاگ فقیدِت و نوشتن از هر چیزی که فکرشو می کنی و نمی کنی...

الآن کم کم نیاز دارم طرف مقابلم هم باهام حرف بزنه، بگه از دردای خودش...

بگه چه مشکلاتی داره.. ولی الآن من باید با بلاگ صحبت کنم؟ بلاگی که محکوم به فناست!


- بگو بلاگم... بگو عزیزدل!


جوابی نمی دهد، فشار هم که بیشتر میشود! چه کنم با این سرنوشت و زندگی و آخرت و بقیه این چیزا؟

وقتی " هوم پیج " مرورگرِت یه صفحه ی سفید و خالی باشه دُرُست مثل آینده ات(!) دیگه امید نداری به آینده... درست همون موقع هستش که می خندی... فقط و فقط می خندی و بعد یکهو حالت جدی به خودت میگیری.. انگار دوباره بیدار شدی، متولد شدی...


- چه بگویم برایت؟


اینجاست که فکر می کنی توهم زدی! چشمانت را که بر دیوار خیره و چیره کرده بودی را کمی می چرخانی به سمت مانیتور! آنگاه میبینی که بلاگت سخن می گوید...

ناگهان میبینی که زندگی هست، شادی هست! خنده هست! تو هستی و بلاگَت هم هست!

دستت را که بر روی کیبورد می گذاری، احساس می کنی که این تو نیستی که می نویسد، بلکه حرف هایند که می نویسند!

چشمانت را که می بندی، احساس می کنی یک دخترک با مو های فر خورده برایت دست تگاه می دهد...

او برایت دست تکان می دهد! " پگاه " است که برایت دست تکان میدهد!

و تو همان جا می ایستی تا او بیاید و تو را در آغوش بگیرد... ولی همان که به چند قدمی ات میرسد، چشمانت را باز می کنی!

مانیتوری را می بینی با یک سری کلمات با فونت ساده و کوچک اما خوانا!

بعد هم بلاگت را میبینی که دارد به تو لبخند میزند!

درست است که او نمیتواند با تو حرف بزند اما تو که می توانی، مگر نه؟ D:


۰۶ تیر ۹۳ ، ۱۸:۰۸ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

سکوت اشک!



سنگینی اشک هایم را بر شانه هایم میکشم...

امّا شانه هایم، تا کی سکوت مرا در خود نگاه می دارد؟

روزی که شانه هایم به تکان افتند...

                             شکست سکوت...
                                          
                                                   و...
              
                                                      روز مرگ من است!
                                                                      
                        اما... 

زندگی « در جویبار لحظه ها جاری است! »

                      شاید...

این مرگ سکوت، زندگی دوباره...

                   به جان بی رمقم ببخشد..

                                    و مرا به خدا امیدوار تر کند!

         نمی دانم... اما می دانم...
    
                           کسی مرا به خویش...
 
                                      می خواند. شاید وقتی دیگر!



+ متن من نیست... برای بابامه! دوران جوانی و این حرفا... :)
++ نیومده دوباره باید برم!
۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۲:۲۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

سفر نامه!

This is a summary of my stupidly trip!

میدونم وقتی جمله ی اول رو میخونی برات هیچ مفهمومی نداره ولی برای من این جمله، کلی مفهموم داره!

یه سفر ابلهانه، با کلی کش مکش ذهنی و فکری، با کلی خارش دست و پا بخاطر پشه، با کلی خون و خونریزی از نوع زخم، با کلی شن و ماسه وقتی پا برهنه روی شن های ساحل، ساعت 5 صبح راه میری!

اولش خوندم راضی نبودم که سفر برم، ولی مجبور شدم که برم! حداقل برای این که بتونم یه بار چهره ی اونو ببینم... وقتی که با هم دعوا می کنیم،تیکه میندازیم یا هرچی...

فکر نمی کردم بحث هامون به کجا ها که کشیده نمیشه... نمی دونستم چه چیزی در انتظارمه. یه دل شکستگی دیگه! یه بار دیگه دیوونه شدن. خیلی بد بود که به اینترنت دسترسی نداشتم تا همون لحظه حال خودمو توصیف کنم.

وقتی سوار ماشین شدم، خبر نداشتم میخوام یه زجر واقعی رو تحمل کنم. نمی دونستم وقتی برگردم با یه آدم جدید رو به رو میشم. البته خودم وقتی برگشتم تهران واقعا تغییر کرده بودم.

وقتی رسیدم، مستقیم رفتم به سمت جنگل. از در پشتی باغ رفتم توی جنگل، نشستم زیر درخت بلوط مورد علاقم. نشستم فکر کردم، خیلی فکر کردم. طوری که خسته شدم و خوابم برد. وقتی بلند شدم، دیدم ساعت 8 شبه! 5 ساعت زیر درخت نشسته بودم... کلافه شده بودم که این 5 ساعت به هیچ نتیجه مثبتی نرسیدم.

وقتی برگشتم خونه، واقعا حالم بد بود، من که همیشه ساعت 7 صبح برپا بودم، صبح که نه، ظهر ساعت 1 بلند شدم!

دیدم دارم دیوونه میشم... آخه اون اولین عشق من بود، اولین علاقه من نسبت به یه دختر! از بچگی همیشه هم بازی بودیم. خیلی دختر دیوونه ای بود از همون بچگی...

حالا من باید چی بگم، برم بهش بگم که دوستت دارم؟ یه نامه عاشقانه؟ به یکی بگم که بهش بگه... لعنتی! کامبیز احمق! آخه اون مثل آبجی کوچیکته... دیوونه! داری چی کار میکنی... مگه نگفتی هیچ وقت عاشق نمیشی؟ چی شد؟

کلنجار های من فقط سر این موضوع بود. صبح ها بلند میشدم به امید اینه که ببینمش! چی بگم!

این بلاگ منه! برای خود منه! جایی هستش که من بتونم خودمو خالی کنم... ذهنم رو پاک کنم! اینجا مثل یه هارد اضافی میمونه... چیزایی که می نویسم همیشه جاودانه!

بعد از 4 روز کامل، دیدمش. مثل همیشه. هیچ فرقی نکرده... من موندم که چرا جلوی اون دست و پامو گم کردم! از اون روز، دیگه عادی شده بود... می رفتیم توی باغ، با هم حرف میزدیم. مثل همیشه! من مشکلامو بهش می گفتم و اونم بالعکس!

کار و روزم شده بود همین... بشینم باهاش حرف بزنم!

نمی فهمم چرا همیشه موقع خواب، این چند تا کلمه رو مرور میکردم:

" عشق خیلی نامرده! "

واقعا هم همینجوره. هیچ وقت کل زندگیم اینجوری عاشق نشده بودم! نه، صبر کن! یه بار شدم. خیلی هم ناجور شدم! ولی عاقبت نداره! میدونم که میگم...

ولی آخرش، اون گفت! من هیچی نگفتم! اون گفت! حرف دل خودشو زد... نشسته بودم روی علف ها! زیر درخت... صدای قدم هاشو شندیم ولی به روی خودم نیاوردم. چشمامو بستم. وقتی اومد بالا سرم و دید که خوابیدم، نشست بقل دستم! سرشو گذاشت روی شونَم! بی حرکت بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. دیدم داره آروم با خودش جمله ای رو زمزمه می کنه:

" من دوستت دارم! من دوستت دارم! من ... "

صورتمو چرخوندم... گفتم: منم دوستت دارم!

با این حرفم، خودشو جمع و جور کرد! آروم گفت: فکر کردم خوابی... ببخشید بیدارت کردم.

نمی تونستم بگم که خودمو زدم به خواب. گفتم: ایرادی نداره.


حرفام از ته دل میومد. ضربان قلبم رو حس میکردم. عرق کرده بودم. البته نه به خاطر هوا! نمیدونم که بعدش چه اتفاقی افتاد. چون واقعا خوابم برد... هنوز هم یادم نمیاد... وقتی داشتم میرفتم به شهر پدری... همش به اون فکر میکردم.

نمیدونم چرا من دوباره عاشق شدم... واقعا نمیدونم چ جوری گفتم که دوستش دارم! هنوزم موندم!

نمیتونم ولش کنم! دیوونه میشم. نمی تونم یاهاش باشم! چون هنوز میترسم، میترسم دوباره بشکنه این دل لامصب!

وقتی رسیدم " نوشهر " یه سره رفتم پای PC! رفتم ببینم وضع اینجا چه جوریه! با نظر های متفاوتی رو به رو شدم...

رفتم پیش پسر عمو که برام آهنگ بریزه. گفت: فازتو عوض کنم؟

گفتم: مثلا چه فازی؟

- راک اند رول چطوره؟

هیچ تجربه ای درباره ی راک نداشتم. با سر بهش اوکی دادم که بریزه... حالا می فهمم راک چیه! واقعا پیشنهاد می کنم راک گوش بدید.

موقع برگشتن به تهران، فقط به طبیعت مقابلم نگاه میکردم و با خودم می گفتم که کی میشه ایم مسیر رو دوباره بیام...

خاطراتم همین جا تموم نمیشه... ولی تا همینجا باشه، بهتره! ادامشو دوست ندارم... شایدم زیاد مهم نیست! 

اینم از اولین روز تیر ماه!


+ نمی خواستم رمز مطلب کبوتر رو بگم ... ولی میگم! " Stupid "

۰۱ تیر ۹۳ ، ۱۴:۱۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

روز هایم....

روز هایم دانه دانه، قدم به قدم طی می شود.
زیباست....رویا هایم را می گویم!
همان کودکانه های من.
زرنگ ترین بچه ی محله، حالا زیر سوالای زندگی از پا در آمده!
همانی که امید اول بود، حالا آخرین شانس شده..،
همان پسرک سالم، حالا دیوانه شده...
بیخیال، سر تو را درد نیارم بلاگ عزیزم.
روز هایم الکی سپری می شود...
بی هیچ هدفی...
بدون رویا، آرزو و هر چیزی شبیه این ها!
بی اعتنا...
برای درک کردنم، کمی با کفش هایم راه برو!
شاید آن وقت می فهمی من چگونه راه می روم...
صبح که بیدار می شوی، شام دیشب را زیر دندانت حس می کنی. آب دهانت را به زور قورت می دهی..
طعم بد آن را تحمل می کنی... سلامی بی هیجان می کنی و ...
صبحانه که چه عرض کنم، یه تکه نان، پنیر و کره، چایی هم هول هولکی می خوری و کیف را می زاری روی دوشِ ـت...

زنگ اول را با مزخرفات دبیر دینی می گذرانی، ادبیات و ریاضی و علوم هم پشت سرش هستند...

از مدرسه که می آیی، حرف هایی به ذهنَت میاید.
می نویسی بر روی کاغذ، تا بعدا ادامه دهی...
فریاد های مادرت را می شنوی، حمام را پناهگاهی امن می یابی...
آب سرد، بدنت را بی حس می کند...
تکان نمی خوری... نیم ساعت فقط چشم هایت را می بندی و فکرت را آزاد می کنی...
یادت می آید، زندگی و کار و مشق و اینا هم هست...
تمام که میشود، پی سی را روشن می کنی، بلاگ را باز می کنی...
لغات را می چینی کنار هم...
ترکیب زیبایی به وجود می آوری...
می نویسی از زمان و مکان و این دل صاحاب مرده!
همین دیگر، خسته که می شوی، بدون آنکه بفهمی خوابت می برد.
و دوباره همان آش و همان کاسه...
همین بود دیگر، زندگی اینگونه است.
به به! صدای باران هم که می آید...
رعد و برق و طوفان...
ولی...
باز هم روز ها همانند که بودند!
۰۶ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

یاد گرفتم...

دیشب، یادگاری ام را گرفتم...
یادگاری این روز ها...
خاطره ها...
حرف ها..

دیشب، یاد گرفتم...

یاد گرفتم بعضی وقت ها نیازی به سکوت هستش...

یاد گرفتم روز ها رو برای شمردن سپری نباید کرد...

یاد گرفتم بعضی چیز ها رو نباید به زبون آورد...

یاد گرفتم بلند حرف زدن نشانه ی قوی بودن نیست....

یاد گرفتم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...

یاد گرفتم زندگی رو دست کم نگیرم...

یاد گرفتم که دنیا دو روزه، یه روزش پیش رفیقا، روز بعدی پیش خدا!

یاد گرفتم احساسات فقط توی کلمه ها جا نمی گیره...

یاد گرفتم الکی به کسی که درک نمی کنه، درد دل نکنم...

یاد گرفتم رفیقا همون قدر که خوب هستن، می تونن بد باشن...

یاد گرفتم که کره ی زمین گرده، اگه تکون نخوری برمیگردی سر جای اول!

یاد گرفتم درس همه چیز نیست...

یاد گرفتم دخالت توی کارای دیگران اسمش کنجکاوی نیست، فوضولیه!

یاد گرفتم همیشه کمک حال بقیه باشم...

یاد گرفتم به روزگارم قانع باشم...

یاد گرفتم اشتباهاتمو گردن دیگران نندازم...

یاد گرفتم درباره ی خودم اغراق نکنم...

یاد گرفتم صبور باشم...

یاد گرفتم سریع عصبانی نشوم...

یاد گرفتم عاشق نشوم...

یاد گرفتم...

زیاد اند این یاد گیری ها...
دنیا بر پایه ی همین آموخته هاست که می چرخه...
زیادی حرف زدم، کلا آدم پر حرفی هستم!
ولی، بیان ـش که موردی ندارد! دارد؟
۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۲۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

نمی دانم چم شده؟


حرف هایم را درون گوش خودم فرو می کنم...
می خندم به روزگار خودم...
خیابان را دوست دارم، همانند خودم است!
شلوغ... پر از آدم هایی که میایند و می روند ولی هیچ کدام نمی دانند که من شکستنی ام!
اگر همه اینگونه باشند، عمر و اساس زندگی من زود به پایان می رود.

اساس چیست دیگر؟ از همان گفته های توی زندگیم است که نمی دانم چیست ولی می گویند خوب است و اعصاب می خواهد!
اعصاب چیست..؟ همانی که همه توقع ـش را از من دارند...
توقع چیست؟ همانی که همه دارند و من ندارم...
از گفت هایم عبرت بگیر... عاشق نشو... هرگز... به کسی دل ببند که بتواند حرف دلت را به خوبی استفاده کند، آرامت کند...
نه کسی که بر علیه ـت استفاده کند...
زیبایی های دنیا همیشه به یک شکل نیست! من را نبین که مقاومت کرده ام!

" الآن چهل و پنج دقیقه هستش که می خوام این پستو بزنم ولی نمیشه! وحید ول کن نی که! "

اگه عاشق شوی...
روز ها به خاطر او بیداری...
شب ها هم به امید دیدنش می خوابی...
ولی اگر او را نبینی... افسرده می شوی...
درست مثل من!

دیگر چیزی نمانده که نگویم بلاگ عزیزم!
الآن که مطلبمو درباره ی خیابون و این حرفا گفتم، یاد آهنگ خیابون از بهرام افتادم.... واقعا قشنگه! من که ندارمش ولی هر کی داره، بشینه یه بار هم شده، گوش بده!


سرتون رو درد نیارم...
حرف هام همین بوده! حالا باز هم شما جدی نگیرید! D:


کامبیز دیوسالار
اول خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!
۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تنهایم... تنها! می فهمی؟



" خــــــــــــــــدا!

تو تنهایی و همه به دنبالت!

 مـــــــــــــــــــا!

به دنبال همه ولی باز هم تنهاییم! "


آخرین روز اردیبهشت است! ماه بدی بود! تنها شدم! عوض شدم! ولی اتفاقات خوبی هم افتاد! تو آمدی در زندگی من! تو بلاگ عزیزم!

اردیبهشت هم دارد می گذرد... هوا هم بارانی ـست! مثل شب های تنهایی ام!

می نشینم در خلوت خود! سکوت را به جان می خرم! شاید حرف زدن یادم برود و دیگر نتوانم نامش را بر زبان بیاورم!

هعی! چه میشود کرد؟ چه در توان دارم که انجام دهم! هیچ!


کوتاهش کنم بلاگ عزیزم! دلم پر است! پر از حرف هایی که اصلا برایم مهم نبود... ولی حالا مهم شده! طول می کشد تا بفهمم اطرافم چه اتفاقاتی می افتد... طول می کشد تا یادم بیاید که مرا ول کرد!

اوه... قول داده بودم درباره اش نگویم! خب،خب! چیزی ندارم که بگویم! فقط به دنبال هر کسی که می رویم یا به او دل می دهیم، دل را می شکند با اینکه رویش نوشته بودم که شکستنی ـست!

انتظاری از تو ندارم! از هیچ کسی ندارم! اصلا برایم مهم نیست چه می شود... بیایید ببینید.. من خالی ام! از خالی هم چیزی گیرتان می آید که به من طعنه می زنید... یا اینکه حتما کسی باید باشد تا طعنه هایتان بیهوده در دلتان نماند و مثل من جمع نشود و سر یک نفر خالی نشود! { وحید! خیلی خیلی ببخشید بابت امروز! اعصاب نمیزارن برامون که! }

به آخرای یک سال دیگر می رسیم! مدرسه را می گویم! تنها... یک،دو... بیست و یک روز دیگر مانده تا تنهای تنها شوم! بعد هم از اینجا می رویم و شاید برنگردیم... روزگار است دیگر، چرخ ـش به هر طرف می گردد! ولی نمی دانم چرا از هر طرفی که چرخ می رود، باید یکی را زیر کند؟ آن یک نفر هم چرا من؟


باید بگم که دوستانم را خیلی دوست دارم! با اینکه بعضی از آنان واقعا اعصابم را خط خطی می کنند ولی باز هم من دوستشان دارم!


+ عنوان این مطلب و اون حرف های اول و کلا، این مطلب رو مدیون یکی از بهترین دوستانم هستم!پارسا،دمت گرم!

+ افراد توی عکس :: از راست به چپ :: امیرحسین! -_-_- علی! -_-_- خودم! -_-_- پارسا!


کامبیز دیوسالار

سی و یکم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار