گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آنی!» ثبت شده است

من چِتَم! تو چِتِه؟؟!؟

در آستانه دویست ـمین روز کاری این بلاگ، من.. کامبیز دیوسالار، خسته شدم! نمی خوام ادامه بدم.. نمی تونم ادامه بدم.. سختی دیدن عشق یک طرفه، به چه باید ختم شود! پس... تمام ـش کنم بهتر است!


بخند مصنوعی! | گاه گفته های یک دیوانه!


" هعی! زندگیا رو نگا! "


توی بازی زندگی، تو باز نری ب*گ*ا!


من.. همون داغون، همون چِتَم!


ولی توی مُدِ یه دلقک وِلَم!


یه بزرگی بود که همیشه میگفت: کاری نکن روزی برسه که وقتی این پاتو میندازی رو اون یکی، اون یکی نگه از این ورا!!!

می دونی چیه؟ این که وقتی می فهمی یه رو دست بزرگ خوری، اونم یکی از اون بزرگا، تازه میفهمی بعضی کارا بدون مفهوم شدن!

 دیگه نیازی نیست بعضی چیزا رو ادامه بدی!

هعی! من چی میگم، تو چی میگی.. تو، تو فکر اینی که چه طوری با من بازی کنی، چه طوری منو دور بزنی... من، هنوزم وقتی میگم عاشقتم، قلبم درد میگیره! تیر میکشه و هی میگه: ول کن این دوست داشتن رو، بزار هر دومون راحت بشیم!

شاید حق با اون باشه، شایدم این تصورات فکر باستانی منه. عشق در یک نگاه! نه؟  #من دیوانه ام!


"ولی الآن توی خرابه ی رویا تک و تنهام


بزار خراب شه این دنیا


منه غمگین، منه تنها


من که حبسم تو بیقوله ی دنیا


دارم پاک می کنم خاطرات و یواش


وقتی میبینم میمیری، اینجوری تو براش


منه غمگین، منه تنها


منو یادت میاد، من همونم آآآآآ "

#دایان!


خدایا! می ترسم بگم شُکرِت! می دونی چرا؟ چون ممکنه فکر کنی دارم تیکه میندازم! :) نترس، زندگیم خوبه!  خودمم خوبم، اطرافیانم که به لطف تو خوبن! منم که دیگه غمی ندارم...

حالا که رسیدیم به اینجا! از من فقط یه گیتار مونده که برات یه سلطان قلب ها بزنم و دِلِتو شاد کنم... :) از اعتقاداتم که فقط یک خدا مانده و یک دایان! از دوستانم که فقط یک عدد پارسا مانده با مخلفات! از عشق هم... نه، نترس، چیزی نمانده! :)

اینکه من چِتَم، مهم نیست! مهم اینه که تو چِتِه؟؟!؟ موقع تنهایی ها، شبا، روزا، هفت روز هفته، چهار هفته ماه، دوازده ماه یک سال را باعث شدی من به تو فکر کنم! تو واقعا چِتِه کامبیز؟


" من هر شب، قاتِلَم ِ بارون!


لعنت به تو اون خاطره هامون!


خراب کردی، هر چی از عشق کشیدم


بدیش اینکه دیگه به سمتش نمیرم!


عجب طالع ِ نحسی دارم..


هه... دل خوش به کام ِ ته سیگارم! "

#دایان!


این بود هر آنچه باید میگفتم، به خوبی یک نامه خداحافظی دراماتیک نبود، ولی خب، بود! اینکه بود، خودش خیلی بود! واقعا خیلی بود!
تقدیم به تو، مای لاو!
پایانــ..|..
۰۲ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۴۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

ویژه خواهیم شد! ویژه خواهیم ماند!

آری... به اینجا رسیدیم بلاگ، ترکم کرد! برای همیشه... منم پاک کردمَش... چون دیگر آنقدر ها هم مهم نیست...

نیازی به گفتن هم نبود. فکر کنم به مطالب قبلی برگردی متوجه می شوی درونم چه می گذرد... 

خشم از آنی که دور زد! همیشه در فکر یک داستان جالب بوده ام... فکر کنم توانستم پیدایش کنم...


" ویژه خواهیم شد، ویژه خواهیم ماند! "


« روزی روزگاری، پسر غریبی بود، گم شده! ترک شده که بر روی صندلی نشسته بود. از هدفون درون گوشش که فریاد میزد " Someone like you! " می شد فهمید که چقدر تنهاست... »


شروع داستان غم انگیز من باید همین گونه باشد... فریاد هایم به گوش کسی جز تو نمی رسد، بلاگم! :(

باز هم تو بودی که به حرف هایم گوش دادی... آری تو یار خوبی هستی... بر خلاف آنی که رفت و تنهایم گذاشت!

باز هم تو، نامردی نکردی و حرف هایم را در دل خود جا دادی... من و تو، همیشه یار هم خواهیم ماند! تا ابد!

صبح ها به یاد آنی از خواب پا می شدم که دورم زد! حال برای تو، بلاگ عزیزم ، بیدار خواهم شد!

غروب، زود تر از همیشه پیش تو بر می گردم تا با تو بنشینم! با تو درد دل کنم! با تو باشم!

دیگر لغات را می شناسم! می دانم چه تاثیری می تواند بگذارد! اگر هم بر کسی نذارد، بر خودم که می گذارد!

من حتی دارم خودم را می شناسم! به چه سرعت خوب شدم! به چه سرعت زخم هایم خوب شد! ولی باید منتظر بمانم! باید منتظر بمانم که خودم را در پیش رویش نبازم!

به امید دیدار وبلاگ عزیزم!



کامبیز دیوسالار 

بیست و نهم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۵۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار