روزی روزگاری، در شهری بزرگ به نام تهران، پسری چشم به جهان گشود! در پاییز سال یک هزار و سیصد و هفتاد و هشت خورشیدی، همان سیزدهم ماه دسامبر سال یک هزار و نه صد و نود و نه میلادی! دقیقا دو سال قبل از مرگ اسطوره ی سبک " دث متال " به نام " چاک شولدینر " ! پدرش، نام او را " کامبیز " نهاد! همانند فرزندِ کوروش بزرگ! همانند کتابدارِ بزرگِ  امام هشتم ما، امام رضا (ع)! پسری که آینده ای پر از غرور و تکبر، عشق و نفرت او را فرا می خواند. آری، او همان " من " هستم!

پسری که در یکی از محلّات فقیر نشین تهران، درس خواندن را آغاز کرد. همانند تمامی کودکان هم سن و سال خود نبود. سَرَش همیشه گَرم اتفاقات اطرافش بود! نوازندگی می کرد، در حالی که دوستان او در کوچه ها بازی های دسته جمعی انجام می دادند! خودش را مجزا از دنیایی می دانست که با چشم می دید. دوستان خیالی زیادی داشت! او، همان گونه بزرگ و بزرگ تر شد تا رسید به سنی که نیاز هایش بر او غلبه می کردند! در شش سالگی با دستگاهی مواجه شد که می توانست خیلی پیچیده تر از تمامی افکارش شود! رایانه، شروع ای نو در زندگی او بود. همان ابتدا فهمید که باید این رایانه را چند صد باری از هم جدا کند تا با آن راحت باشد! پپس شروع کرد به نابودی رایانه ها، تا جایی که توانست اجزایش را دقیقا سر جایش بگذارد! فکر می کنم یک سالی طول نکشید تا او و این دستگاه، دوستانی صمیمی شوند! هشت ساله که بود، فهمید شبکه ی این رایانه، بزرگ تر از این حرف هاست! اینترنت، آغاز بخشی از زندگی او بود که توانست چیزی را در او به وجود بیاورد! " نوشتن! "

او باز هم با دیگران یکی نبود! هنگامی که دیگران به وب گردی های مختلف سرگرم بودند، او توانست زبان این وب ها را فرا بگیرد! او توانست خودش یک وب طراحی کند! طرح های اولیه اش خوب نبودند، ولی او سِمِج تر از این حرف هاست که کاری را نیمه تمام بگذارد!

کارش طول کشید. حداقل دو یا شاید هم سه سال طول کشید تا یک وب کامل طراحی کند، با یک قالب اختصاصی برای وبگاه خود در سرویس  " بلاگفا " ! کارش تمام شده بود، مرحله بعدی، نوشتن بود!

کارش را با کوچه ها شروع کرد! از تمامی کوچه ها عکس می گرفت و بر روی وب خود می گذاشت. بازدید هایش کم بودند، ولی او برای بازدید این کار ها را انجام نمی داد! او علاقه داشت. علاقه ای که شاید بتوان گفت زندگی اش را به سمت دنیایی دیگر هدایت کرد! دنیایی که همیشه در دوران کودکی می دید. دنیایی پر از آدم های خیالی! دنیای فانتزی!

هری پاتر، هرکول پوآرو، دارن شان و ... آغاز فانتزی گرایی او بود! کتاب بر دست می گرفت و زنگ های تفریح مدرسه، این کتاب های تخیلی را می خواند! با سوختن رایانه ی شخصی او، زندگی او هم به پایان رفت! سن بدی برای اتمامِ کار بود! 12 سالگی همیشه تلخ ترین دوران زندگی او بوده! البته نه کاملا تلخ! در طول این یک سال، سرگرمی جدیدی داشت. روبیک! مکعب جادویی که همه را مجذوب می کرد. در حالی که دوستان او تنها از خود می پرسیدند که چگونه این مکعب حل می شود، او در طول یک هفته، آن را حل کرد! بدون کمک گرفتن از کسی! سه در سه، چهار در چهار، دو در دو! همه را یاد گرفت! تا مرحله ی نهایی مسابقات منطقه هم رفت. توانست رکورد خوبی از خودش به جا بگذارد! همین مکعب، باعث شد او از دنیایی فانتزی عقب بماند! تنها یک سال بعد از نابودی تمامی امید هایش، او باز هم توانست یک رایانه شخصی دیگر از کتاب خانه ای که مادرش در آن مدیر بود، به دست بیاورد! قطعات را به هم وصل کرد و یک امید در زندگی خود به وجود آورد. شاید هم یک اشتباه!

سال اول راهنمایی را بدون هیچ مشکلی گذراند. سال خوبی بود. اما سال دوم، عجیب ترین و شاید هم حساس ترین نقطه ی زندگی او در پیش رویش آمد! درست در بیست و چهارمین روز از خرداد سال نود و دو، او وارد دنیای فانتزی جادویی شد! جادوگران، شاید تنها صفحه ای بود که تا به حال به آن علاقه نشان می داد! از قدیم می نوشت! به دلیل حِرفهِ یِ مادرش، همیشه در کتاب خانه بود و به دلیل آن که پدرش ادبیات تدریس می کرد، از قلم خوبی هم برخوردار بود!

ولی این فرق می کرد! لحن نوشتن در این وب فرق می کرد. تمام نوشته های او، داستان کوتاه بودند! مثل " سال خاکستری " که برنده جایزه بهترین داستان کوتاه جشنواره مدارسِ تهران شد. ولی اینجا دیگر باید تنها یک صفحه می نوشت و صفحه ی دیگر را کسی دیگر می نوشت تا داستان به پایان خود نزدیک شود. اما این تنها امیدش بود، پس نوشت! نوشت و شد یک شخصیت از شخصیت های خیالی بانو رولینگ! " ویلبرت اسلینکرد " شخصیتی بود که او ساخت. نامی که تنها در کتاب شماره ی پنج مجموعه هری پاتر، تنها یک بار نامش ذکر شده بود!

او این شخصیت را ساخت! تولد جادوگرانی ها شرکت کرد و با افراد جدیدی آشنا شد! سامی، مهدی، علی و خیلی های دیگر! او دیگر جز فانتزی دوست ها شده بود!

حدود دویست و پنجاه روز پیش، این وب راه اندازی شد، تغریبا دی ماه بود! وب با این نام و نشان نبود، ولی به دلیل یک سری مشکلات شخصی، وب را تعطیل کردم و فعالیت من در جادوگران کم رنگ و کم رنگ تر شد!

تا اینکه اردیبهشت سال نود و سه رسید! او فعالیتش را از سَر گرفت. پست های قبلی این وب را خالی کرد و نام این وب را هم عوض کرد! شروع کرد به نوشتن از درد هایش! از اتفاقات گذشته، حال و آینده! عکس هایش را آپلود می کرد و در ضمیمه ی پست هایش می گذاشت.

القصه. این پسر یا نویسنده ی این وب یا همان کسی که الآن این کلمات را به هم می چسباند و کوک میزند. بهتر بگویم، من! من، هنوز هستم! این وبگاه هم بازدید هایش از مو های سر من زیاد تر شده است! آس و پاس از زندگی. بدون هیچ رابطه ای، با یک سِری خطوط قرمز که دور خود کشیدم و قبول تهدید های یک سِری از دوستان!  این نوشته، به قلم خودم بود! خودم را به قلم خودم، توصیف کرده ام. اگر چیزی دوست داشتید اضافه یا کم کنید، حتما بگویید، نظر آزاد است! اگر ناسزایی هم خواستید بگویید، در حدی باشد تا بتوان آن را در درون نظر ها جا داد! اگر تیکه بیاندازید که بهتر است! باز میشود آن را به راحتی در درون نظر ها قرار داد!


متشکرم که به این حرف ها گوش می دهید!

از طرف: کامبیز دیوسالار! :)