گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

این داستان ادامه دارد...

عجیب بود! خیلی عجیب تر از آنکه در زندگی کامبیز روی دهد. از برگشتن دوباره به تیم والیبال مدرسه تا این کلمه ی مزخرف... " خداحافظ تا... "

کلمه ها نمی آیند. نمی آیند تا بتوانم برای ـتان توصیف کنم. بزار این گونه شروعَـش کنم:

سر کلاس ریاضی نشسته ای، با خودکارت بازی میکنی و به حرف های آقای جاویدی گوش میدهی. در می زنند. مربی ات می آید سر کلاس. نا خودآگاه بلند می شوی. از صبح حس کرده بودی قرار است اتفاقی برایت بیفتد!


- کامبیز، فردا لباس بیار. برگشتی به تیم پسر!


تنها همین یک جمله اش را متوجه میشوی، نمی فهمی در ادامه چه میگوید برای تو! فقط لبخند می زنی و سامان را لعنت می کنی که چرا زودتر به مربی نگفته بود.سر تمرین ها حاضر میشوی به موقع و میشوی پاسور دوم تیم مدرسه!



یکی دو روز می گذرد. البته به راحتی نگذشت! تمرین ها فشرده بودند و خستگی اش از تَن به زور در میرفت. زمان مثل برق و باد گذشت و اولین روز مسابقات انتظار ما را می کشید. بازی اول رو سَر جو سالن باختیم. ولی بازی دوم جبران شد و دو برد پی در پی ما را برد به نیمه نهایی!

یک روز بین مسابقات فاصله بود. روز دوم به امید قهرمانی رفتیم،اما نشد! خیلی سطح بالا رفته بود و من هم بازی اول پایَم پیچ خورد و دکتر مسابقات گفت بازی نکند. لعنتی..!

باختیم... بازی اول به راحتی بازنده به رختکن رفتیم و منتظر شدیم تا حریف ـمان در رده بندی مشخص شود. سامان بدجور قاطی کرده بود. کوبید بر روی صندلی. دَرک می کنم... خیلی ساده بازی را به آن ها دادیم. رده بنده هم که بدشانسی آوردیم. سرویس های سِیِدی زدند. از آن ها که به لبه ی تور گیر می کند و می افتد بر زمین و آرزوهای یک تیم را بر باد میدهد. در آن لحظه نابود شدیم. به چهارمی مسابقات منطقه قانع شدیم.

از این حرف ها که بگذریم، امتحان ها نزدیک است. شاید کم تر در فضاهای مجازی دیده شوم و نام اسلین کُرد شبستری یا کامبیز یا هر چیز دیگری از من را کمتر بشنوید. واقعا فرا رسیدن این ماه سخت رو به همه تسلیت می گویم... :)

راستی... تولدم بود! البته با اربعین حسینی هم زمان شده بود و نمی توانستم تولد آنچنانی بگیرم. همین که از دور و آشنا برایم تبریک فرستادند کافی است. برایم جالب بود. کسانی را که فکرشان را هم نمی کردم، به من تبریک گفتند. از همین جا از همه ی این دوستان عزیز تر از جانم تشکر می کنم و قول میدهم جبران کنم! :)



بگذار از همین جا به تو هم بگویم. میگویی کلی مانع بین ـمان است. میگویی من خانواده ام اینگونه است و خانواده تو آنگونه. تو می گویی اصلا ممکن نیست ولی من میگویم ممکن است. پس بگذار...

این داستان زندگی ما ادامه دارد... اگر تو بخواهی. اگر تو بخواهی، همه چیز درست می شود. یادت هست گفته بودم ایمان داشته باشی تمام می شود همه چیز؟ پس ایمان داشته باش خانوم خاص!


پــایــانـــ...|..

۲۵ آذر ۹۳ ، ۱۴:۴۴ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

دیوار...!

یک ماه گذشت! دقیقا یک ماه. تاریخ آخرین پست خودم را که نگاه می کنم، شوکه می شوم!

هفتم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

سریع گذشت. یک ماه و چند روزی گذشت تا من باز هم دستم به نوشتن عادت بکند. شک دارم که بتوانم این پست را آنچنان که شایسته ی این این وب است، بنویسم. کمی بلاگ های دیگران را می خوانم! از گاه نوشته های یک کلاغ تا حتی جدید ترین دوست فانتزی ام، تراوشات یک ذهن دخترانه!

فکر می کنم عنوان این پست، مسخره است! دیوار...! چرا دیوار؟ این همه عنوان جالب تر که به روز هایم بخورد. مثل همان پست آخر اینستا یَم! هعی... روزگار.


یه دیواره آجری ته این کوچه ی بن بست

کم شده دیگه طاقتش آخه فرسوده و خستست

پُره تنش از خاطره خط خطی های قدیمی

یه دنیا حرف از خوشی از دوری و اسیری


شاید مثل همان دیواری باشم که ته این کوچه است. شاید همان خسته ی روزگار منم! شاید من را می گوید. همان که زمانی پیش همه عزیز بود. اما حالا چه؟ شده هرزه ی این زندگی!
دیگر چه فایده. اگر هم با من باشد، برایم فرقی ندارد. به قول یکی از دوست هایم... به ت***!


مرا میبینی؟ الآن اینگونه نیستم! مو هایم را کوتاه کردم. دیگر آن لباس مردانه ی دوست داشتنی را از تنم در آوردم. شاید دیگر آن را به تن نکردم، شاید هم کردم. مهم نیست. خیلی وقت بود که منتظر پاییز بودم. حالا که آمده، می گویم چرا آمدی لعنتی! چرا آمدی و حالم را پاییزی کردی؟ چرا خانه ی ویران شده ام را خراب تر کردی؟ چرا باریدی، وقتی من چتری نداشتم؟


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار

تو نمی دانی! به والله نمی دانی چه بر من گذشت این چند ماه! می پرسی چطوری! می گویم از کسی که سایه ای ندارد چه انتظاری داری؟ حرف هایی به هم می زنیم که مثل مرا تسکین دهد. خب، لامصب! تو خود مُسَکّنی! بعد می گویی به خودت مسلط باش...


میبینی، حتی سایه ام هم از من فراری است! میگوید ول کن دیگر... نمی خواهی باشی، خب نباش! اگر هدفی داری، برو پی آن. اگر هم نداری... به درک! چرا مرا عذاب می دهی دنبالت بیایم.


هیشکی مهمونش نبود

واسه رنگ آجراش

واسه همه یه سایه بود

یه سنگی که حسی نداشت

شبا توی خوابش می دید

یکی رو لبش پنجره می کاره

همه میبینن تو دلش

یه باغ ِ از ستاره

ما انسانیم! به چشم خودمان اراده دادیم، اما کنترلش دست ما نیست. تنها ظاهر را میبینیم و باطن را نمی بینیم. از دور می گویند آن پسر چقدر خوشبخت است. حتما ستاره ای دارد در میان آن همه ستاره در آسمان. اما کمی که از درد هایم را به تو میگویم، می فهمی بدبخت تر از این پسر نیست. نه تنها ستاره ای ندارد، بلکه وجودی هم از خودش ندارد. شخصیت هایش در هم رفته اند. شخصیت مغرورش همیشه کار دست او داده. همیشه! می نشینی کنارم و می گویی می گذرد پسر، بیخیال. اما جای من نیستی که ببینی مشکلاتم چقدر زیادند! من هم مثل تو نیستم. مثل تو به همه ی دختر های محله تیکه نمی اندازم. این از هرزگی هم بدتر است.


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار


حرف قشنگی گفت به من! مهم نیست چه کسی را می گویم. مهم آن چیزی است که گفته:
 « هر کس با یه واقعه... با یه اتفاق خودشو پیدا می کنه.. هدفشو، آرزوهاشو، شخصیتشو! و تو تا آن واقعه فقط می توانی گزینه هایت را برای " بودن " دسته بندی کنی! »
اما جوابی به او دادم که خودم هم در آن ماندم. گفتم: کسی که بهانه ای برای " بودن " ندارد چه؟




خودم هم تکلیفم را با خودم مشخصی نکرده ام. حرفی که همان اول زدم. کسی را می خواهم که درکم کند! اگر می توانی درکم کنی، می توانی از همین لحظه شروع کنی. اگر نمی توانی درک کنی مرا، به من نگو درست میشود همه چیز! نمی شود... خودم هم بخواهم درست نمی شود.


تو نمیدونی

چی گذشت به دیوار

وقتی کوبید سرش رو به سینش

عاشق ِ بیمار

از پی و بن ، دیگه میخواست خراب شه

وقتی میسوخت صورتش

با مرگ هر ته سیگار


...

منم اون دیواره خسته

تنم زیر این بار شکسته..


شاید این یک پست برای این ماه کافی باشد. وقت زیادی ندارم برای نوشتن. همین که تحمل می کنم درد هایم را خودش کافیست. می توانم راحت ترین گزینه را انتخاب کنم. ولی تو... خود تو... تا به حال دیده ای چیزی با راه آسان تر حل شود؟ جوابش دیگر به خودت مربوط است!


پــایـــانــ...!
۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۸:۴۸ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار