گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

من نبوده ام! " کامبیز " بود!

نمی خواهم از آن دسته آدم هایی باشم که همیشه حق با آن هاست ولی.. " دیدی حق با من بود! "

شروع درگیری های این شهریور، سفر هایی با مقصد های مختلف بود. یکی شیراز، آن یکی نصف جهان، اصفهان! از آن سمت هم اردبیل و سَرعین! هر کسی نظری داشت. مادر که عاشق آثار باستانی ـست، به شیراز و اصفهان پایبند بود و پدر هم به دلیل آب و هوا، اردبیل و سرعین را ترجیح می داد. خودمانیم، خَرجَش هم کم تر بود! باز هم من ماندم و یک عدد قلم و دفتر و کلی بار و بندیل که دیگر جملاتی همانند « وسایل ـَت را جمع کن! » یا « فلان چیز را برداشته ای؟ فلان شارژر چی؟ » را نشنوم! دیگر مقصد مهم نبود. خوش بگذرد فقط! همین. آخر هم بر سر اینکه بلیط ها همه فروخته شده بود، به همان تعاونی شماره ی یازده ترمینال غرب پناه آوردیم و یک بلیط مستقیم به رودسر! شاید هم اگر دقیق تر بگویم، شهر کلاچای، محله واجارگاه و روستای گاوماست! اگر به منابع ناموثق و نا معلوم گوش بدهیم، پدرِ پدر بزرگ من یک رابطه ی نزدیکی با " میرزا کوچک جنگلی " داشته و به همین دلیل، نام خانوادگی " میرزازاده " را از طرف مادری به دوش می کشم! باز هم اگر به همین منابع گوش دهیم، نام این روستا یا به قول معروف این دِه از این آمده که گاو های این محل برای استفاده از شیر بهترین بوده اند. به خاطر غذای سالم و چراگاه های عالی!

برگردیم به حال و این منابع را هم کنار بگذاریم. شاید بگویم این سفر را بیش تر به دلیل برنامه ریزی هایم می پسندیدم! صبح ها قدم زدن تا بالای کوه و شب ها هم روی کاناپه ی قدیمی بیرون خانه لَم دادن و گوش کردن به صدای جیرجیرک ها! شاید هم دیدن فامیل هایی که از اول تابستان، تنها یک بعدازظهر هم شاید کامل ندیده باشم. آن روز ها کمی درگیر بودم. درگیر یک سِری بازی های بچگانه که مرا غرق می کرد در اینکه « گوشی ام آنتن نمی دهد، نکند پیامی داشته باشم از او؟ » و دیگر فرصتی برای فامیل نداشته باشم!

هدف اصلی و اول این مسافرت، عروسی بود! یکی از فامیل های نه چندان نزدیک و در آنجا بود که معنای یک شادی واقعی را دَرک کردم. معنای یک روز زیبا! در یک عروسی که کنار باغ برگذار می شد. صفای این عروسی ها را بعضی ها در خواب هم نمی توانند تصور کنند!

لباس هایم مهم نبود. یک جین آبی روشن-سفید. یک کت قهوه ای برّاق با یک پیراهن مردانه سفید با سر آستین ها و یقه ای مشکی! یک عینک را هم که بگذاری روی این لباس ها، تکمیل می شود!



روز اول با یک عروسی کاملا با صفا و رویایی شروع شد. فکرَش را هم نمی کرده ام که اینگونه استارت بخورد تفریحات آخر تابستان ما!

چند روز بعد گذشت با آشنایی و اینکه هر کسی مرا تازه می دید، سلام و احوال پرسی هایشان را جواب می دادم و کم کم این خبر پخش شد که نوه ی محروم میرزازاده بزرگ آمده و این حرف ها! آخر پدربزرگم را قبول داشته اند و همه به عنوان یک خانواده ی با اصل و نَسَب به ما نگاه می کرده اند. بگذریم!

حالا دیگر وقت داشتم تا به پیاده روی بروم! میرفتم تا دِه بعدی و برمیگشتم. یک روز، در یکی از همین پیاده روی ها چیزی توجه مرا جلب کرد. دختر بچه ای روستایی! واقعا صحنه ای بود که مرا میخ کوب کرد! با خودم گفته ام که دنیا را باش! از این آدم ها هم پیدا می شوند. مهربان و فداکار! دختر بچه به صورتی زیبا داشت پسر کوچک یکی از همسایه ها را به خانه ای دیگر می برد. چون مادر آن پسرک، کار های زیادی داشت! عکس گرفته ام تا بتوانید بهتر دَرک کنید که چه می گویم!



زندگی در روستا واقعا سخت است! کم آبی شدید دیگر دیوانه ام کرده بود ولی تجربه های جدیدی به من یاد داد! چگونه من از چاه آب بگیرم. نوع زندگی روستایی ها دیگر برای خودِ ـشان عادی بود! کار بر سر باغ! حمام هایی دیر به دیر در آن آفتاب! خب.. من که دیگر نمی توانستم تحمل کنم.

آب را هدر ندهید! جدی می گویم. زندگی را بدون آب تصور نمی توان کرد. نابودی خود  انسان ها که ابتدای کار است! درختان و جانوران. حتی مواد غذایی ما هم به آب نیاز دارند. از بحث دور نَشَوَم ولی.. آب را هدر ندهید!


یکی از روز ها به سَرَم زد که دریا برم! شنا نه! بروم و روی سنگ ها بِنِشینم و به خودم فکر کنم... و رفتم! با پسردایی رفتم تا تنها نمانم و مهم تر از همه اینکه گُم نَشَوم! :)

با هم به ساحل بی کران خدواند رفتیم و هر کسی رفت سراغ کار های خودش! من به آهنگ های چارتار گوش می داده ام و پسر دایی هم رفت بازار!





سعی دارم کم تر بگویم تا مثل من مجبور نَشَوید تا یک ژلوفن بزنید و وسط بازار چشمان ـتان سیاهی برود و بیفتید و بروید دکتر و سِرُم و ... ! :)

روز های بعد هم که می گذشت و شاید بهترین چیزی که از این سفر نصیب من شد، کباب های عالی بود! واقعا خوب بود! آتش را به کمک پدر روشن کردیم و من هم که طبق معمول، عکس از آتش! عنصر وجودی من! یکی از عکس ها را بیشتر از همه دوست داشته ام و خواهم داشت! شعله های آتش که دیگر چه عرض کنم... اصلا کلا مرا با خود می بَرَد به آسمان ها این عکس! این هم همان عکس مذکور بوده!



شاید یکی از بهترین عکس های زندگی ام را گرفته باشم. این عکس بالا زیباست، ولی منظور من این عکس نیست!

من یک خاله ای دارم و از قضا یک پسر خاله و یک زنِ پسر خاله و یک دخترک ملوس و نُنُر که نمی دانم چرا رابطه اش همیشه با من خوب بوده! :) با هیچ کس مثل من نیست. همه را رَد می کند ولی من را مگر می شود رد کرد! عشقی که من به این دختر لوس و نُنُر دارم، به هیچ کسی نداشته و نخواهم داشت! حالا از این ها که بگذریم، من یک عکسی در روز آخر از این دخترک نُنُر گرفته ام که عجیب زیبا شده! البته دَست اینستاگرام هم درد نکند ولی دیگر این عکس را من گرفته ام و تنها یک تِم سیاه و سفید را از اینستاگرام گرفته ام و بَس!



این که عنوان می گوید « من نبوده ام! کامبیز بود! » دُرُست است و جای هیچ حرفی ندارد! این که من یک هفته ی عالی را گذرانده ام، بدون تکاپوی نِت و بازی معتاد کننده ی کِلَش آف کلنز و همین بلاگ فقید شده و خیلی چیز های دیگر... کار من نبوده! اصلا کامبیز نمی تواند اینگونه با زندگی کنار بیایید. مگر می شود او با نِت سَر و کار نداشته باشد؟ مگر می شود... ؟


پایانــ...

۳۰ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۱۲ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

آشوبَـم!

یا زندگی دارد آسان می گیرد یا این آرامش قبل از طوفان است!


به صورت عجیبی، زندگی من آرام تر از همیشه است. با یک سِری فعالیت های تازه و بعضا قدیمی! پلی لیست گوشی که چه عرض کنم. از گروه " چارتار " و " نه فرشته ام، نه شیطان " همایون شجریان بگیر تا آهنگ های " دایان " و شاید هم " شاهین " که با آهنگ هایش نظم عجیبی به من می دهد!

خوابَـــم نمی برد. تایم این پست را که نگاه کنی، متوجه میشوی که تازه به شب رسیدیم! ولی یک چیزی در من کم است. گُم است. ناپیدا ـست!  نمی دانم چه چیزی، ولی احساسم می گوید به آن نیاز دارم. نیازی عجیب به چیزی که نه می دانم چیست و نه می دانم کجا به کار من می آید!

دیگر از فکر همه چیز بیرون آمده ام! بخشی از زندگی ام دست کانون است و بخش دیگر هم دست خانواده و خودم! ولی این زندگی نیست که مرا بازی می دهد. خودم است! خودِ خودِ من. چنان آشوبی در دلِم است که می خواهم فریاد بزنم! فریاد بزنم که چرا خودم را دور می زنم. چرا با خودم بازی می کنم!


تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی


تو فارغ از وفور سایه هایی


باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد


تو می روی که ابر غم ببارد


به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا


گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها


شمرده تر بگو با من حروف رفتنت


تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

#چارتار، آشوبـــَم!


باز هم وقتی نگاه خسته ی اطرافیانم بر روی زندگی را می بینم، دَرک می کنم که چه سخت است! همین پارسای خودمان! نگاهش به گونه ای ذوب کرد مرا که مصمم شدم یک پست بنویسم!


پارسا!


چرا اینگونه است. زندگی را نمی گویم، رفتار های خودمان را می گویم. چرا جِدی می گیریم همه چیز را! چرا فکر می کنیم زندگی ارزش این کار ها را دارد. ارزش این همه عذاب!


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


سحر اضافه کن به فهم آسمانم


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

#چارتار، آشوبـــَم!


خودم را که نگاه می کنم در آیینه، می بینم چقدر تغییر کرده ام! زمستان سال قبل اصلا اینگونه نبودم. مدل مو خاصی نداشتم، لباس های معمولی می پوشیدم، اصلا عکس نمی گرفته ام. حالا ببین مرا! مدل مو های مدل ساده و به سمت چپ، لباس های معمولا سِت، پلی لیستی با آهنگ های سنتی! اصلا من که سنتی گوش نمی دادم! اصلا سِت نمی کرده ام! من چقدر عوض شدم!


من!



بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم


من از عطش ترانه آفریدم


به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا


گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها


شمرده تر بگو با من حروف رفتنت


تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

#چارتار، آشوبـــَم!


به پایان پُست که نزدیک می شوم، حس می کنم دور می شوم، از گناه! دیگر نماز هایم سَر وقت است. حرف هایم را کنترل می کنم. بی دلیل نیست این حرف ها، من یک " کانونی " ام! باید طوری رفتار کنم که اصالت و غرور درونم موج بزند! نمی گویم که یک بسیجی ام! اصلا هم اینگونه نیستم. من فردی ام که خدا را قبول دارم. گناه را هم قبول دارم و می دانم که می تواند چه بلا هایی سَر من بیاورد! ولی اینگونه رفتار نمی کنم که یک بسیجی رفتار می کند. آهنگ گوش می دهم، شوخی می کنم، هر کاری دِلَم بخواهد انجام می دهم. ولی خودم را تعیین کردم که چه ها بِکُنم و چه ها را کنار بگذارم!


آشوبم، آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


سحر اضافه کن به فهم آسمانم


آشوبم آرامشم تویی


به هر ترانه ای سر میکشم تویی


بیا که بی تو من غم دو صد خزانم

#چارتار، آشوبـــَم!


خلاصه کنم. حرف هایم کم شده، اصولا آدم پر حرفی هستم ولی دیگر لغات را کوک نمی زنم. دیگر سوزن لغاتم کار نمی کند. همین چند سطری هم که نوشتم، با هزاران خط خطی های بچه گانه بود! البته شما نسخه به اصطلاح تکمیل شده را می خوانید و دیگر خبری از خط خطی ها نیست! اتفاقاتی در راه است که اگر بگویم، شاید ضایع شود. ولی می گویم که اگر غِیبَم زد، وب نابود نشود!

پـایـانـــ../.


+ سفری ـست به سوی زادگاه نامِ کامبیز ( کَمبوجیه! )، شیراز، در کنار کوروش بزرگ! ( کنسل شد! )

++ احتمال تشکیل گروه موسیقی سنتی تلفیقی وجود دارد! شاید شاعِرَش هم من باشم! ببینیم چه می شود! ( در حال تشکیل! )

+++ شعر های کوتاه و بلندی در راه است! از آن هایی که خودِ من را هم مجذوب می کند! دیگر شاعرِ شعر های سنتی و عِرفانی شدیم! :)

۱۵ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۵۸ ۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

نوستالژی!

یادَت را بر باد میسِپارم! ای کسی که همیشه عاشقش بودم، همیشه هستم و همیشه خواهم بود! تو، خودت تلنگری بودی که مرا به خود واقعی واقعی ام رساندی! همراه این مطلب، گوش کن این مویسقی بی کلام را، هر چند اگر " من " باشی، این شعر، بی کلام نیست! پس، ببین این نوستالژی غم هایم را! ببین این درد هایم را! ببین و بشنو حرف هایم را!

من!

 

 

 

نوستالژی؟ ساده بگویم، همان کاری است که تو با من کردی! نه! به خودت نگیر، منظورم از دید من بود! منظورم، همان کاری بود که باعث شد، عاشق شوم! رو به روی آینه بِایست. دَرک می کنی چه می گویم!

نوستالژی، همان لحظات خوب و بدی بوده که سپری کرده ام، تا به الآن! همان لحظاتی که با صدای بلند، پشت تلفن می خندیدم یا آن موقع که دیگر نوشتن را در آسمان ها می دیدم! خیلی دور!

 

نوستالژی یعنی سال اول ابتدایی، همان موقع که نوشتن را یاد گرفتم!

 

نوستالژی یعنی دوستان خوب، همان هایی که تا آخر با من بوده اند و خواهند بود!

 

نوستالژی یعنی کلاسِ زبانِ مختلط! :) هم گروهی با " نگار" 

 

نوستالژی یعنی شروع نابودی زندگی، شروع اینترنت!

 

نوستالژی یعنی گریه های شبانه! یعنی گاه و بی گاه، خندیدن!

 

نوستالژی یعنی سفر به نوشهر، خانه ی ویلایی ما، فامیل های عزیزتر از گُل!

 

نوستالژی یعنی غروب " دهنو ".  ماهی گیریِ تفریحی در " هتل صحرا " !

 

نوستالژی یعنی بستنی های " شقایق" که همیشه بوده و هست!

 

نوستالژی یعنی دست فروش های خیابان جیحون!

 

نوستالژی یعنی دوچرخه سواری های طولانی!

 

نوستالژی یعنی یواشکی به پارک رفتن. یواشکی بستنی دستگاهی خوردن!

 

نوستالژی یعنی کتک خوردن از مامان! یعنی شیطنت های بچگی!

 

نوستالژی یعنی " هفتم تیر" . آرزوی هر بچه ی ابتدایی طرفِ ما!

 

نوستالژی یعنی اول راهنمایی، آغاز بزرگ شدن!

 

نوستالژی یعنی سیاهی، یعنی مرگ، یعنی از دست دادن مادربزرگ مهربانم!

 

نوستالژی یعنی رنگ زدن مدرسه! آغاز سالی نو!

 

نوستالژی یعنی هوشمندی مدرسه، آغاز تکنولوژی!

 

نوستالژی یعنی سال دوم راهنمایی، یعنی قدم های نو!

 

نوستالژی یعنی وحید، یعنی امیر حسین، یعنی پارسا!

 

نوستالژی یعنی تقلب رسانی های زورکی سر امتحان!

 

نوستالژی یعنی گذراندن سال دوم با نمرات عالی!

 

نوستالژی یعنی سوم راهنمایی، شروع آزمون های سخت!

 

نوستالژی یعنی دی ماه، تولد جادوگران!

 

نوستالژی یعنی چشم در چشم اعضای جادوگرانی!

 

نوستالژی یعنی خوردن غذای اشتباهی " مهدی "  در تولد جادوگران!

 

نوستالژی یعنی زمستان، یعنی برف بازی!

 

نوستالژی یعنی عید! یعنی آغاز داستان ما!

 

نوستالژی یعنی خرداد، یعنی قبولی در البرز، یعنی پایان یک دوران تحصیل دیگر!

 

نوستالژی یعنی تابستان، یعنی گیتار، یعنی شروعی دوباره!

 

نوستالژی یعنی اینستاگرام! یعنی عکس های پشت سر هم!

 

نوستالژی یعنی اتمام کلاس زبان!

 

نوستالژی یعنی تَرک تو! یعنی گِت اِوِی فِرام می!

 

نوستالژی یعنی کانون، یعنی خط های قرمز من! یعنی آغاز بی تو بودن!

 

نوستالژی یعنی امروز! یعنی روز دختر! روزی که برایت برنامه ها داشتم!

 

نوستالژی یعنی امروز! تولد بابا!

 

نوستالژی یعنی... یعنی من تو را دیگر دور ریخته ام! یعنی من آزادم، مثل پرنده ای پر زده از قفس! نوستالژی یعنی تو بدون من خوشحال تَری!

 

حالا شاید کمی از معنای واقعی نوستالژی را فهمیده باشی!

پایانــ.. . .

 

+ این ها خاطرات من بود! از امروز به بعد خودم را اینگونه خالی می کنم!

++ عکس های جدیدی نیست، همان قدیمی هاست!

+++ اردویی در پیش است، کرج، ما در راهیم!

۰۶ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۵۵ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

خط قرمز!

هه! علیکِ سَلامَش را هم که می دهی، به من می خندد! دلیلش را نمی دانم، شاید به خاطر بازدید های جدید وبم باشد که مرا با یکی دیگر اشتباه می گیرند، شاید هم به خاطر همین پست هایی ـست که لَحنَم تغییر کرده! این هم از زندگی ماست دیگر!

می گوید بیا بیرون! لباس هایت را می پوشی، میروی دنبالشان! لب جوی نشسته اند و ال سی دی گوشی خیره شدند! پارسا را که میشد فهمید خوش حال است! امیر حسین را که چه عرض نمایم! :)

می نشینم بغل دست ـشان! با گوشه ی چشم، مادرم را می بینم که از آن سوی خیابان من را زیر نظر دارد. لبخندی تلخ می زنم. حرف میزنیم. از سفر آخر ـشان به مشهد و عکس هایی که گرفته اند! آخر حرف هایمان به مسجد ختم شد. آخر این دو تا، بچه های مسجدی اند! از آن هایی که همیشه هستند. دنبال تفریح و مزه پرانی های بیخود و گاهی هم خنده دار! 

گفتند پاشو بیا مسجد، یه فُرمی بنویس و بعد هم ثبت نام. بیا عضو شو! اسم گروه ـشان " کانونی " بود! بچه های کانون! خیلی حرف ها درباره ی آن ها شنیده بودم. اتفاق های خنده داری که بعد از کلاس داشته اند و آن روز هایی که توی استخر با هم می جنگیدند. علاقه ای به عضویت نداشته بودم آن زمان ها! ولی حرف پارسا جرقه ای شد که خودش را پشیمان کرد! گفتم زنگ بزن، می خواهم ثبت نام کنم! شماره را به من داد، همان لحظه زنگ زدم!  مشغول بود. گفتم اینم از این. اصلا شانس ندارم. ولی بعد، جواب داد! اسمش " محمد پیمانی " بود! با او حرف زدم، گفتم مُعَرف من پارسا ـست! همین دیگر! پارسا برای خودش برو و بیایی دارد! قطع کردم و با بچه ها رفتیم مسجد!


...


از آن روز یک هفته هم نمی گذرد ولی حالا دیگر کانونی شده ام! عضوی از بچه های درس خوان و بعضا درس نخوانی که همیشه با هم اند! بیشتر اعضا را می شناختم! بعضی ها را از مدرسه جدید و بعضی ها را هم از مدرسه ی قبل ام! مصطفی جدید بود! پسر جالبی است! معروف به مصطفی پاشا! :) بقیه را هم میشناختم! سعید، علی رضا، محمد، سید سپهر، امیر حسین و ... .


مرتضی پاشا!

روز اول را که یادم نمی رود! اول محمد را دیدم! بعد هم مصطفی را با اِسی (!) دیدم! قیافه اش مسخره شده بود! خنده ـمان که تمام شد، دست دادیم و رفتیم داخل! کلاس ها رنگ و رویی نداشتند. بعد از کلاس، وقت اضافه داشتیم. زودتر از زمین فوتبال رفتیم بیرون! ساندویچی زدیم به حساب من! اون روز تموم شد!

روز بعدی دیر کردم، البته تقصیر من نبود! به من زنگ نزده بودند! خودم را رساندم و دیدم بچه ها سر کلاس اند! پس بدو بدو رفتم داخل! " کامیاب غلامی " معاون کلاس بود! از آن جوان های خوشتیپ که خودش را وقف ما کرده بود! داشت فیزیک درس میداد. تا آمدم بشینم، زنگ خورد. پس رفتیم برای جلسه معارفه و از این حرفا! جلسه خیلی طولانی بود ولی به درد بخور! تجربه های این جوانان بود! نمی خواستند ما به خلاف کشیده بشویم! " محمد " شروع کرد:

- خب، بچه ها! جلسه امروز درباره ی جوونیه! به نظر من حیف شما هاست که قاطی بچه های دیگه بشید! شماها کانونی هستید.  به نوعی خادم های آقامون حسین. جوون های امروزی، واقعا خراب شدن! بیشتری ها بیشتر از درس، به دختر ها علاقه نشون میدن! این چیزا خیلی پیش میاد برای همتون! به نظرم بهتره که برای خودتون یه خط قرمزی مشخص کنید! این خط قرمز رو دور چیزایی نکشید که نباید سمتشون برید! بلکه بر دور خودتون بکشید! جدی میگم! شماها نمونه اید! باید نمونه باشید! همین الآن بچه های سال بالا تر از شم دارن برای امشب غذا درست می کنن برای شام امشب مسجدی ها! شماها هم به اون درجه میرسید، پس بهتره از همین الان خط قرمزخودتونو بکشید! جلسه تمومه! برید!

 رفتیم پارک. نشستیم روی چمن ها، بدون اینکه از کثیف شدن لباس های ـمان نگران بشویم! عادت بچه ها بود که بعد از کانون، به پارک میرفتن! بحث ها شروع شد! پارسا و امیر حسین همیشه صحبت می کردند! حرف های زیادی داشتند! از جاهای مختلف و... شخص های مختلف! ولی من که پایه ثابت وراجی های همیشگی بودم، ساکت بودم! به حرف های " آقای پیمانی " فکر می کردم! مطمئن بودم که خط قرمز برایم بهتر است! بهتر است که همه را از خودم بِرانَم! نه همه! فقط کسانی که می دانم بدون من راحت ترند را رها می کنم! برای هر کسی بهتر است که بدون من سَر بِکُند!


پارسا!



امیر حسین!

پارسا مرا صدا می کند! می گوید به چه فکر می کنم! می گوید شبیه عرفانی ها شدی. همه خندیدند! منم خندیدم! کانون بهترین اتفاق تابستان من بوده! از آن اتفاق هایی که تو را از گم شدگی نجات می دهد! مثل اینکه در تاریکی باشی و ماه را پیدا کنی که به تو علامت میدهد! ستارگان به تو چشمَک می زنند و تو... دور همه ی آن ها خط قرمز کشیده ای!

۰۴ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار