گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

تو و یک تهران غریب!


تو تهرانی که شده مُدِ تازه لاتی و پُرِ مازراتی

بگو واسه تو چی مونده؟

همه چی قَروُ قاطی، نمی دونی حتی دیشب

دوست دخترت با کی بوده!


قدم هاتو که میزاری توی تهران، به دنیایی وارد میشی که حتی آشنا هاش هم بهت میگن: " تو چی میگی دیگه؟ " یا حتی عابر هایی که برای تنوع هم شده، یه نگاهی به لباسای خیس شده ات می کنند و فاز آدم شناسی بر میدارند و کلی حرف میزنند که اگر برای خودشـان گفته بودند، وضع ـشان بهتر از اینی بود که سر صف نان به پاچه نفر جلویی بپیچند!
تهران دیگه اون طهران قدیم نیست! شاید دلیلش رفتن تو باشد یا حتی اینکه از چشم یک دبیرستانی تازه به دوران رسیده حرف میزنم دلیل این پست باشد! یادش بخیر! وقتی که از کنار مغازه های قدیمی همین محله های فقیر نشین رد میشدم، شناختنم آسان بود. من را همه با همون لقب همیشگی خودم میشناختن! " کامبیز " همیشه همینی بودم که حالا هم هستم! یک عدد کامبیز بیخیال از دنیای اطراف، فقط یک هدفون بیتس قدیمی بود با یه MP3 سونی! موزیک هایش را که به ترتیب پلی می کرد، از Z Bazi و  TM Bax تا آهنگ های توپاک و EMIN3M!

اگه دنیا اینه بذار دنیا بازی‌ باشه

اگه اوضاع اینِ نزار دوزا پایین باشه

هر جایی‌ بریم هر کاری کنیم بازم اینجاییم بازم اینجاییم


 ولی حالا تهران، اون نیست که میشناختمش! قدیما دخترا این مدلی نبودن! همه معیارا فرق داشت... بحث پول و یه موزیک ویدیو و ترک دادن نبود... 
بیخیال! منحرف نشم از دل نوشته هام که اگه بمونه توی دلم، خیلی بد میشه...
حالا چی شدم؟؟ یه بدبخت چِت کرده که از جلوی پی سی بلند نمیشه چون... چِت کرده!
من یه داغونی هستم که قدیما خیلی ها منو میشناختن، الان نه کسی رو نمیشناسه و نه می خواد کسی رو بشناسه. فقط می خواد فکرشو از این آزاد کنه که فردا امتحان فیزیک رو خوب بده، یا جلوی اون معلمِ شیمی کم نیاره! زیادی بزرگ شدم، وقتشه کمی بچگی کنم! :))


دیگه منو تو نداره اینجا همه رد کردیم تک تکمون

الکی‌ می‌زنیم الکی‌ می‌خوریم الکی‌ می‌کنیم

اینجا الکی‌ خوشیم ولی‌ تقصیر ما که نیست هست؟؟

این شهر اونی‌ نیست که بزرگ شدیم توش

همرو میشناختیم چی‌ شد گم شدیم توش

همه چی‌ عوض شد ... همه چی‌ عوض شد!


۲۷ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۵۱ ۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار

من چِتَم! تو چِتِه؟؟!؟

در آستانه دویست ـمین روز کاری این بلاگ، من.. کامبیز دیوسالار، خسته شدم! نمی خوام ادامه بدم.. نمی تونم ادامه بدم.. سختی دیدن عشق یک طرفه، به چه باید ختم شود! پس... تمام ـش کنم بهتر است!


بخند مصنوعی! | گاه گفته های یک دیوانه!


" هعی! زندگیا رو نگا! "


توی بازی زندگی، تو باز نری ب*گ*ا!


من.. همون داغون، همون چِتَم!


ولی توی مُدِ یه دلقک وِلَم!


یه بزرگی بود که همیشه میگفت: کاری نکن روزی برسه که وقتی این پاتو میندازی رو اون یکی، اون یکی نگه از این ورا!!!

می دونی چیه؟ این که وقتی می فهمی یه رو دست بزرگ خوری، اونم یکی از اون بزرگا، تازه میفهمی بعضی کارا بدون مفهوم شدن!

 دیگه نیازی نیست بعضی چیزا رو ادامه بدی!

هعی! من چی میگم، تو چی میگی.. تو، تو فکر اینی که چه طوری با من بازی کنی، چه طوری منو دور بزنی... من، هنوزم وقتی میگم عاشقتم، قلبم درد میگیره! تیر میکشه و هی میگه: ول کن این دوست داشتن رو، بزار هر دومون راحت بشیم!

شاید حق با اون باشه، شایدم این تصورات فکر باستانی منه. عشق در یک نگاه! نه؟  #من دیوانه ام!


"ولی الآن توی خرابه ی رویا تک و تنهام


بزار خراب شه این دنیا


منه غمگین، منه تنها


من که حبسم تو بیقوله ی دنیا


دارم پاک می کنم خاطرات و یواش


وقتی میبینم میمیری، اینجوری تو براش


منه غمگین، منه تنها


منو یادت میاد، من همونم آآآآآ "

#دایان!


خدایا! می ترسم بگم شُکرِت! می دونی چرا؟ چون ممکنه فکر کنی دارم تیکه میندازم! :) نترس، زندگیم خوبه!  خودمم خوبم، اطرافیانم که به لطف تو خوبن! منم که دیگه غمی ندارم...

حالا که رسیدیم به اینجا! از من فقط یه گیتار مونده که برات یه سلطان قلب ها بزنم و دِلِتو شاد کنم... :) از اعتقاداتم که فقط یک خدا مانده و یک دایان! از دوستانم که فقط یک عدد پارسا مانده با مخلفات! از عشق هم... نه، نترس، چیزی نمانده! :)

اینکه من چِتَم، مهم نیست! مهم اینه که تو چِتِه؟؟!؟ موقع تنهایی ها، شبا، روزا، هفت روز هفته، چهار هفته ماه، دوازده ماه یک سال را باعث شدی من به تو فکر کنم! تو واقعا چِتِه کامبیز؟


" من هر شب، قاتِلَم ِ بارون!


لعنت به تو اون خاطره هامون!


خراب کردی، هر چی از عشق کشیدم


بدیش اینکه دیگه به سمتش نمیرم!


عجب طالع ِ نحسی دارم..


هه... دل خوش به کام ِ ته سیگارم! "

#دایان!


این بود هر آنچه باید میگفتم، به خوبی یک نامه خداحافظی دراماتیک نبود، ولی خب، بود! اینکه بود، خودش خیلی بود! واقعا خیلی بود!
تقدیم به تو، مای لاو!
پایانــ..|..
۰۲ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۴۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
کامبیز دیوسالار