گاه گفته های یک دیوانه!

بلاگ شخصـی کامبیز دیوسالار | بندرِ آرامش هایِ منِ!

۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

فوری! فوری!

+ فوری! فوری! +



بچه ها، دوست ها، دشمن ها، رفیقا، نارفیقا! با همه ی شما هام... شما رهگذران! شمایی که برای تبلیغ بلاگ خودت پیام میزاری!

همین الآن، درست یه نیم دقیقه پیش، خبری رو فهمیدم که خیلی منو تکون داد!

رفیقم! دوستم! همه کَس من! یکی که بخشی از قلبم برای اونه، سه شنبه ی هفته ی آینده، درست همین هفته ای که می خواد بیاد، عمل جراحی قلب داره! آقا امیر ما، دوست خوبم! رفیق گُل من! کسی که باهاش یه سال تموم رو گذروندم... کسی که خدایی همیشه رفیق بوده... نارفیق نبوده... مرد بوده، نامرد نبوده!

هی بهش میگم یه عمل جراحی داری، بخیر میگذره! میگه: نه! گفتن 1 درصد زنده می مونم!

خدایا! منو چرا با این همه بدبختی نکشوندی به آخر خط، اونوقت، رفیق من، امیر منایی رو رسوندی به جایی که داره آگهی فوت خودش رو پخش میکنه! :(

از همه ی شما دوستانی که این پیام رو می خونین، امیدوارم یه آمین از ته قلبتون بگین...

آقا امیر، یکی یه چیزی رو به من یاد داد، من هم الآن اون رو به تو میگم... هیچ وقت نگو هرگز، اگه زندگی تو رو زد زمین، بلند شو، بگو تموم تلاشت همین بود!


نمی دونم، الآن هرکی که اینارو می خونه میگه، داره خالی می بنده یا هرچی...

اصلا مهم نیست! به جهنم! سَر دَر اینجا رو نخوندی؟


بلاگ شخصی من!


پس به کسی ربطی نداره چی دارم می نویسم یا راست یا دروغ! هیچی هم از کسی تاحالا نخواستم و نخواهم خواست! فقط یه آمین بگو که حداقل یکی دیگه زنده بمونه!

حرفی ندارم! از اینجا هم دل خوشی ندارم! کلا فقط میام اینجا که بقیه بدونن من زنده ام! فقط نفس کشیدن نیست!

دارم بیراهه میگم... از بحث اومدم بیرون... تموم شد!


+ امیر! تنها کاری که از دستم بر میومد! تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم... نوکرتم رفیق!

++ نیستم، یه یه هفته ای مرخصی گرفتم از زندگی... میرم یه جایی که آنتن موبایل هم جواب نمیده...


۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۱ ۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
کامبیز دیوسالار

کبوتر بـا کبوتر، باز...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۱۹ ۲ نظر
کامبیز دیوسالار

Leben Leben ...

زمان: چند شب پیش، پارک لاله!



تون فاز خودم بودم! با آهنگ " Leben Leben " سوگند تازه فاز گرفته بودم. هیچی از آهنگش نمی فهمیدم ولی از نوع خوندن داد میزد که غمگینه. مثل اینکه زیادی توی آسمون ها، روی ابر ها بودم، چون وقتی تلفن خونه زنگ خورد، اصلا نشنیدم. بعد از هزار بار زنگ خوردن، بالاخره شنیدم! تلفن رو برداشتم:

- الو؟

- هان!

- کامبیز، خودتی؟

- آره!

- بدو بیا دم در. می خوایم بریم والیبال

چشمام اینگاری برق می زد! بعد از مدت ها، یه والیبال دست جمعی...

- اومدم!

لباس هامو پوشیدم! هدفون رو برداشتم و رفتم...

...

زیاد بودیم! ده نفر و شاید هم بیشتر. من بین این همه فقط دو سه تا رو میشناختم! انصافا بازیشون عالی بود!

یکی از اون ها، همون عوضی که با توپ زد تو دستم، توی لیگ دسته سه تهران بازی می کرد!

سرویس رو زد، نوبت من بود که دریافت کنم. یکدفعه، عوضی با آرنج خوابوند توی صورتم. همون جوری که برای دریافت رفته بودم، با دست راست خوردم زمین! دست راستم زیر بدنم گیر کرد و... تق!


از درد گریه می کردم! واقعا درد داشتم. افتاده بودم زمین. اشکم در اومده بود. پسره با دست زد تو سرش و گفت که بدبخت شدم، دستش شکست!

نگاهی به دستم انداختم...

- نترس! نشکسته... بلند شو

با چشم هام دنبال کسی بودم که این حرف رو زده. پشت سرم بود دقیقا! برگشتم و کسی رو دیدم که اولین بار، والیبال رو با من کار کرد! آقا علی! مربی قدیمی من.

چهره اش تغییر نکرده بود! فقط مدل مو هاش یکمی عوض شده بود.

خوش و بش های من و آقا علی تموم نمی شد. یادمه اون موقع، 4 سال پیش، توی لیگ دسته دو جوانان ایران بازی می کرد! ازش پرسیدم هنوز بازی می کنه که در جواب گفت:

- هه! چی میگی؟ از اون موقع 4 سال گذشته... والیبال رو بوسیدم و گذاشتم کنار

باورم نمی شد! در هر صورت، زندگی خودش بود و از من هم 6 سالی بزرگ تره! بهتر میتونه برای خودش تصمیم گیری کنه!

نگاهی به دستم کرد. سریع مشکل دستم رو فهمید. گفت:

- مچ دستت در رفته! مخی تونم جا بدازم، ولی درد میگیره! گفتم که بدونی...

دستم رو گرفت، یه فشار کوچیک اما سریع داد و... تق!

از درد به خودم می پیچیدم! زیادی درد داشت ولی دستم بهتر شده بود.

بلند شدم. با آقا علی یه خداحافظی کردم، البته شماره موبایلشو گرفتم. دیگه نمی تونستم بازی کنم. دستم بدجوری درد میکرد.

حالا امروز که بانداژ دستم رو باز کردم، خیلی بهتر شده. می خواستم این خاطره رو دیروز بنویسم، ولی درد دستم نمیزاشت.

حالا نوشتم!



+ تصمیم گرفتم زبان انگلیسی رو ول کنم و برم آلمانی بخونم!

++ احتمالا یه مدت نیستم بلاگ رو آپ کنم!

+++ زیادی به من گیر ندید! بزار تو حال خودم باشم!

++++ گیتار رو فکر کنم ادامه بدم!

+++++ عنوان رو برو به آلمانی ترجمه کن! :دی

۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۵۲ ۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

سرزمین واژه هایم...


ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﺳﺖ :
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ "\ ﮔﻨﺞ "\ ، "\ ﺟﻨﮓ "\ ﻣﯿﺸﻮﺩ !
ﺩﺭﻣﺎﻥ "\ ، "\ ﻧﺎﻣﺮﺩ"\ ﻭ "\ ﻗﻬﻘﻬﻪ "\ ، "\ ﻫﻖ ﻫﻖ
ﺍﻣﺎ "\ ﺩﺯﺩ "\ ﻫﻤﺎﻥ "\ ﺩﺯﺩ "\ ﻭ "\ ﺩﺭﺩ"\ ﻫﻤﺎﻥ "\ ﺩﺭﺩ"\ ﻭ "\
ﮔﺮﮒ "\ ﻫﻤﺎﻥ "\ ﮔﺮﮒ ......!
ﺁﺭﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ،ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ "\ ﻣﻦ "\ ، "\ ﻧﻢ
"\ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﯾﺎﺭ"\ ، "\ ﺭﺍﯼ "\ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺭﺍﻩ "\ ﮔﻮﯾﯽ "\ ﻫﺎﺭ"\ ﺷﺪﻩ
ﺭﻭﺯ"\ ﺑﻪ "\ ﺯﻭﺭ"\ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ .
ﺁﺷﻨﺎ "\ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺩﺭ "\ ﺍﻧﺸﺎ "\ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﯽ
ﻭ ﭼﻪ "\ ﺳﺮﺩ "\ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ "\ ﺩﺭﺱ"\ ﺯﻧﺪﮔﯽ !!!
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ"\ ﻣﺮﮒ"\ ﺑﺮﺍﯾﻢ "\ ﮔﺮﻡ "\ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ "\ ﺩﺭﺩ"\ ﻫﻤﺎﻥ "\ ﺩﺭﺩ "\ ﺍﺳﺖ .
۱۷ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۲۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

در خلوت گفته هایم...

دلگرفته از این همه که نیستم ... از این همه خیابان که حرف های نگفته ام را راه بروم


از بس که کسی نبود که دلش را به حرف هایم بنشاند ....


دنیا از شدت مجذوبیت دارد دور خودش می چرخد و من آنقدر از گذشته ام


درد می گیرم که تنها مستقیم می روم ....


تا مبادا توقف دوباره مرا به دست ِ گذشته ام برساند


... سُر می خورم در جوی های ولیعصر ...


یا پیاده روی های زیر آفتاب آزادی...


یا گذشتن از پارک ملت، کنار ملتی که والیبال می زنند و بستی ها را لیس می زنند


در گریه های نسلی که از لاله زار تا تجریش 


دیگر چه اهمیت دارد حجم کتابخانه ای که شب ها


رویت می کشی تا درونیاتت سرما نخورد وقتی تمام دنیای اطرف


هنوز خودش را درست نمی خواند ... چه برسد به اینکه خودش را بنویسد


دیگر چه اهمیتی دارد آمبولانسی که از تو می گذرد یا در تو می ایستد


وقتی که مدت هاست به مرده های در خیابان سلام میکنی .......


دیگر به کدام شعر شاملو ، شب های باران خورده را پناه بردن ....


دیگر به کدام پرنده از دست های بی فروغ گفتن ....


دیگر چه مانده از این همه غروب در لجن افتاده ......


باید بروم و گم شوم در میان انسان هایی که حتی این گونه درد ها


به ذهنشان خطور هم نمی کند ....


بهترین جای پنهان شدن برای آدمی که از درد به تختخوابگی هایش می پیچد


جنوبی ترین جای شهر است ....


جایی که مشغله به هیچ چشم غارتگری فرصت ِ بروز در تنم را نمی دهد ........


باید بروم از راه آهنی که تا شوش کشیده ام ...


باید انتهای لنج های هرمزگان پنهان شوم ....


و هرگز یادم نیاید کتابخانه ام را به چه قیمتی فروختم


که در فکر هیچ کسی فرو نمی روند .............


و من


در خلوت کوتاه گفته هایم


مرده ام!

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۴۱ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

عرض از مبدا!

دنیاهمینست مرد 


فحش های نجویده ای زیر برج میلاد ... 


پیک های که سرت را گرم ِ بی کسی هایت کند 


و مردمی که شبیه گلبول هایت از سر ِ وظیفه می روند و می آیند 


آنوقت تو می خواهی جهان را


با چتری نجات دهی که برای سنگینی های دلت هم جا ندارد...


چاقو را کنار بگذار ... این رگ های گردن شکسته گناهی ندارند 


من و تو تنها اشتباه به دنیا آمده ایم .........


حالا تو هی خودت را به زندگی بزن ........


ما در نهایت ِ بزرگی ، نهنگی خواهیم بود ... 


که حتی برای خود کشی نمی توانیم جزیره هایشان را کثیف کنیم.


نه برای آرامش


نه برای یافتن جایی که در آن خلوت کنیم


آری! برای من و تو، تنها


فاصله هاست که باید کم شود...

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۲۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

روز هایم....

روز هایم دانه دانه، قدم به قدم طی می شود.
زیباست....رویا هایم را می گویم!
همان کودکانه های من.
زرنگ ترین بچه ی محله، حالا زیر سوالای زندگی از پا در آمده!
همانی که امید اول بود، حالا آخرین شانس شده..،
همان پسرک سالم، حالا دیوانه شده...
بیخیال، سر تو را درد نیارم بلاگ عزیزم.
روز هایم الکی سپری می شود...
بی هیچ هدفی...
بدون رویا، آرزو و هر چیزی شبیه این ها!
بی اعتنا...
برای درک کردنم، کمی با کفش هایم راه برو!
شاید آن وقت می فهمی من چگونه راه می روم...
صبح که بیدار می شوی، شام دیشب را زیر دندانت حس می کنی. آب دهانت را به زور قورت می دهی..
طعم بد آن را تحمل می کنی... سلامی بی هیجان می کنی و ...
صبحانه که چه عرض کنم، یه تکه نان، پنیر و کره، چایی هم هول هولکی می خوری و کیف را می زاری روی دوشِ ـت...

زنگ اول را با مزخرفات دبیر دینی می گذرانی، ادبیات و ریاضی و علوم هم پشت سرش هستند...

از مدرسه که می آیی، حرف هایی به ذهنَت میاید.
می نویسی بر روی کاغذ، تا بعدا ادامه دهی...
فریاد های مادرت را می شنوی، حمام را پناهگاهی امن می یابی...
آب سرد، بدنت را بی حس می کند...
تکان نمی خوری... نیم ساعت فقط چشم هایت را می بندی و فکرت را آزاد می کنی...
یادت می آید، زندگی و کار و مشق و اینا هم هست...
تمام که میشود، پی سی را روشن می کنی، بلاگ را باز می کنی...
لغات را می چینی کنار هم...
ترکیب زیبایی به وجود می آوری...
می نویسی از زمان و مکان و این دل صاحاب مرده!
همین دیگر، خسته که می شوی، بدون آنکه بفهمی خوابت می برد.
و دوباره همان آش و همان کاسه...
همین بود دیگر، زندگی اینگونه است.
به به! صدای باران هم که می آید...
رعد و برق و طوفان...
ولی...
باز هم روز ها همانند که بودند!
۰۶ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

یاد گرفتم...

دیشب، یادگاری ام را گرفتم...
یادگاری این روز ها...
خاطره ها...
حرف ها..

دیشب، یاد گرفتم...

یاد گرفتم بعضی وقت ها نیازی به سکوت هستش...

یاد گرفتم روز ها رو برای شمردن سپری نباید کرد...

یاد گرفتم بعضی چیز ها رو نباید به زبون آورد...

یاد گرفتم بلند حرف زدن نشانه ی قوی بودن نیست....

یاد گرفتم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...

یاد گرفتم زندگی رو دست کم نگیرم...

یاد گرفتم که دنیا دو روزه، یه روزش پیش رفیقا، روز بعدی پیش خدا!

یاد گرفتم احساسات فقط توی کلمه ها جا نمی گیره...

یاد گرفتم الکی به کسی که درک نمی کنه، درد دل نکنم...

یاد گرفتم رفیقا همون قدر که خوب هستن، می تونن بد باشن...

یاد گرفتم که کره ی زمین گرده، اگه تکون نخوری برمیگردی سر جای اول!

یاد گرفتم درس همه چیز نیست...

یاد گرفتم دخالت توی کارای دیگران اسمش کنجکاوی نیست، فوضولیه!

یاد گرفتم همیشه کمک حال بقیه باشم...

یاد گرفتم به روزگارم قانع باشم...

یاد گرفتم اشتباهاتمو گردن دیگران نندازم...

یاد گرفتم درباره ی خودم اغراق نکنم...

یاد گرفتم صبور باشم...

یاد گرفتم سریع عصبانی نشوم...

یاد گرفتم عاشق نشوم...

یاد گرفتم...

زیاد اند این یاد گیری ها...
دنیا بر پایه ی همین آموخته هاست که می چرخه...
زیادی حرف زدم، کلا آدم پر حرفی هستم!
ولی، بیان ـش که موردی ندارد! دارد؟
۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۲۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

یک اشک، آغاز کار، این است!



تنها... تنهای تنها...
نشسته ام...
کنج اتاقم...
گیتاری میزنم...
به خودم فکر می کنم...
شاید تنوع لازم باشد...
شاید یک اتفاق...
شاید یک دوستی...
یه شماره...
یه حرف...
یه تیکه ی بی مزه...
مثل یه حرفی می مونم که قبل از اینکه بیاد بالا، میره پایین...
بغضی دارم...
نمی شکند لامصب...
تا کمی خالی شوم...
خودم را با آهنگ " The Secret Garden " خالی میکنم...
نمی شود..
نمی ترکد.
بغضم!

- کامی؟ عزیزم... کوشی؟

می شنوم... ولی خودم را به کر بودن میزنم...

- کامبیز؟

یه ضربه ای به گیتار می زنم تا شاید بدانند که من هستم!

زیاد از حد دارم فشار میارم...
شاید نتوانم...
دوام بیاورم..
رفت.. تمام شد...
او دیگر نیست که تو را ببیند...
دیگر نیست که ببیند گریه هایت را...
شاید بتوانی کمی آرامش کنی..
ولی تو نیستی...
صدای من در نمی آید...
ولی این...
گیتار است که حرف هایم را می گوید...
می داند درد من چیست...
می اند طول می کشد خوب شوم...
صبح ها عینک به دست از خانه خارج می شوم...
می خوام دنیا را جور دیگری ببینم...
تاثیری ندارد..
ولی، چه می شود کرد...
دست هایم را به سمت چشم هایم بردم...
خیس بودند... خیس...
آری...
بغض ترکید...
کلمات را نمی خوانم...
فقط می نویسم...
چون دل نوشته این است...
یعنی حرف دل...
یعنی فی البداهه گفتن...
در سکوت خود حرف زدن...
به دیگران اعتنایی نکردن...
دل نوشت این است...
یعنی حرف هایت را بیان کنی...
نه با عقل...
بلکه با دل...
لغات را تو انتخاب نکنی...
دلت انتخاب کند...
بغض ترکید...
اولین قدم را برداشته ام...
تا آخرش خیلی مانده...
ولی...
شاید...
ول کن...
حرف هایم جاری شده...
هر چه دارم را می خواهم بنویسم...
دیگر مهم نیست...
یک صفحه یا صد صفحه...
خواندی باشد...
کافیست!

کامبیز دیوسالار

سوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۰۳ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

ضیافت...

کیک تولد


سر کلاس به ظاهر به درس گوش می دادم!... پیام های امروزم را مرور می کردم...
" دینگ دینگ! "
یک دفعه چرا زنگ خورد! همه نگاهم می کردن... با آرامش خاصی جمع و جورش کردم:
- استاد، مادر هستن... 
- سریع فقط!

سریع از کلاس زدم بیرون... گوشی را جواب دادم.
- الو؟

- الو و کوفت...

- چرا شاکی میشی کامی؟

- آخه بد موقع زنگیدی...

- وللش... بیا، دعوت داریم. از طرف...

- من سر کلاسم!

- خب، بپیچونش...

- نمیشه!

- احمق. می خوای از دست بدی... پارتی خفنیه! یعنی بپیچون! بدو... فعلا

-ولی...

ولی را داشتم به اپراتور می گفتم!


وارد کلاس شدم...
- استاد، مشکلی برای یکی از فامیلامون به وجود اومده... باید برم بیمارســـ...

- نمیشه... باید با دفتر ماهنگ بشه... یا اجازه نامه کتبی بیاری...

در فکرم گفتم: بزار برم.. اجازه که ندارم... چی بگم..

صداهایی از پشت کلاس می شنوم، پچ پچ زیاد و بلند...

چیزی مرا تکان می دهد...از پشت!
کاغذی ــست! اجازه نامه! دست به دست از ته کلاس آمده بود...
محمد را دیدم که چشمک می زند... کار او بود... او اجازه اش را به من داده...
سری برایش تکان می دهم. می خواستم اجازه را بکوبونم توی صورت معلم ولی دیدم الکی خودم رو خراب می کنم...

مختصر سری برای محمد تکان دادم


...

تا خونه ی امیر آخرش هزار قدم بیشتر نمی شد ولی چی شد که من وقتی رسیدم شب بود...

زنگ آیفن رو زدم...

- کیه؟

- کامبیزم!

- بزن بالا...


پله ها را دوتا یکی پریدم... به بالا که رسیدم دیدم عجب جمعیه... پسرها یه طرف! دخترا هم یه طرف!

همین که وارد اتاق شدم...

سوپرایز! 

تولد، تولد، تولدت مبارک!


وای، اصلا یادم نبود که امروز تولدمه... خودم خندم گرفت... عجب کلکایی بودن اینا...

دخترا هم هیچ کدومشون رو نمی شناختم... نگو از فامیلای بچه ها بودن! خیلی حال داد بهم!

دانیال منو انداخت روی مبل. کیک و اینا هم خودشون پول گذاشتن خریدن!

حیف که الآن بیشتریاشون نیستن... آخرین سال بود که با هم بودیم... سه سال گذشت!

توی این سه سال خیلی عوض شدم... عادت هام عوض شده. زندگی رو جور دیگه ای می بینم...

خاطره ی خوشی بود! حیف عکسی ندارم ازش...



کامبیز دیوسالار

دوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!

۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۱۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار