گوش دهید و بخوانید..

آهنگِ زیبا و فوق العاده ی مهیار علیزاده ی عزیز..

تیتراژِ پایانیِ فیلمِ سینماییِ " فرشته ها با هم می آیند "

 

 

 

 

 

یک ماه گذشت.. یک ماهی که شاید روند زندگی کردن را از دست من خارج کرد! ثانیه ها دست و پا میزدند در این لجن زاری که درست کرده بودم. دست نوشته ها برایم مانند فنجان قهوه ای شد که یک سَر بالا می رفتم تا شاید فَرَجی شَود و مرهم دل باشد. اینگونه نبینید که خوشحالم و تیکه ها می پرانم و پای صحبت ها می نشینم. من هم درد دارم.. کوه غمی دارم به بزرگی قاف!

از گریه های گربه ی سر کوچه حرف نمیزنم... بحث خودم است که هر روز دارم عوض میشوم. البته این عوض شدن ها دارد کم کم عوضی بار می آورندَم! فحش می کشم به هستی و نیستی این زمانه و چرا هایی که هر روز برایم بیشتر می شوند. به خیلی چیز ها و خیلی کَس ها فکر میکنم.. فکر سید را می کنم که چرا نمی چسبد به زندگی خودش. کار و روزش شده فکر به اینکه ما را دانه دانه بِکِشد بیرون از این خراب شده. فکر آینده را می کنم! آینده.. می دانم آینده غم انگیزی رقم خواهد خورد. اینجاست که قدم های اشتباه زندگی ام را مرور می کنم آهی می کشم از ناامیدی و باز هم جریان ثانیه ها و آن دست نوشته هایِ منتشر نشده یِ ابدی!

صحبت های سهیل را یادم می آید. سوالش این است که چرا داستان زندگی ما نیز یک نقطه ی اوج ندارد؟ چرا یکسان هستیم و اتفاقی برایمان نمی افتد؟ چرا و چرا و چرا..

جوابی ندارم که بزنم. به گلِ قرمزِ تازه از خاک سَر برآورده نگاهی می کنم و به زور لبخندی می زنم. سعی می کنم آینده را دور بریزم و منتظر آن اتفاق باشم..

کاغذ و قلم برمیدارم و مینشینم کنج اتاق. هو هوی باد شیشه ها را می لرزاند و من هم نیم نگاهی به پنجره می کنم. صفحه ای جدید باز می کنم. تاریخ میزنم که چندِ دومِ نود و چهار. قلم را که بر کاغذ می گذارم، جادو شروع می شود.. جادوی من! جادوی نوشته هایم شروع می شود و من بی اختیار قلم را روی کاغذ می غَلتانم و می غلتانم...

 

           دنیایَم..

          هر روزم مثل دیروز است.. دیگر خسته شدم! بعد از پانزده پاییزی که از سِنَم گذشته،

            تازه فهمیدم که هیچ نمی دانم. نمی دانم که شعر هایم را کجا نوشته ام. خواندنی هایم

            را کجا گم کرده ام. نمی دانم چه کنم.. آرزو هایم را هنوز لیست نکرده ام

            و هنوز هم گوشه ی اتاق قدیمی نشسته ام و خیره، در و دیوار را می نگرم!

            صدای لالایی مادرم، یادم رفته و یادم نمی آید آخرین بار کِی پدرم را شاد دیدم...

            یادم نمی آید آخرین بار کِی خندیدم و کِی گریه کردم. یادم نمی آید کِه بوده ام و کجای

           دنیای هفت آسمان می زیستم. یادم نمی آید آخرین بار کِی لباس نو خریدم.. اما یک

           چیز را خوب یادم است..

 

قلم می ایستد.. فکر می کنم! دست خطِ کج و کوله ام را می بینم. همانند دست خط کسی است که تازه نوشتن یاد گرفته باشد. به آخرین سطر، خیره نگاه می کنم... بعد کامل می کنم جمله ام را..

 

           ... و نمی دانم آن چیز، چه بوده!

 

عنوان ندارد.. چون هیچ یادم نمی آید که چرا نوشته بودم این مطلب را! یادم نمی آید سر کدام مشکل، سر کدامین اشتباهم این مطلب را نوشته بودم. بیشتر از این هم نمی نویسم..

پــایــانـ..|.