چرا همیشه اینگونه است.. می آیی یک نگاهی می کنی به اتفاقات اخیر.. بعد عنوان را می نویسی! بعدَش نیم نگاهی می اندازی به عنوان و تنها یک کلمه در ذهنت نقش میبندد: مسخره!

- باشد.. باشد! عنوان مسخره است.. میدانم! نمی خواهد برایم گوشزد کنی!


تو که اصلن نمیدونی با خودت چند چندی بدبخت! حداقل یه چیز بهتر مینوشتی..


- چرا نمیدونم.. نه! راست میگی، نمیدونم! ولی چیزیه که نوشتم..


اصلن هم نمی خوای به این فکر کنی که اگه کسی بخونه، خنده اش بگیره و تو رو به عنوان یه " دیوانه و روانیِ خل و چل" صدا کنه؟


- سعی نکن دستَم بندازی.. بزار شروع کنم به نوشتن!


خود دانی، من بهت گفتم که با این عنوان مسخره، کارِت به جایی نمیرسه.. جز مورد تمسخر قرار گرفتن توسط دیگران!


- بزار مسخره کنن، چه سودی به حالشون داره..؟ چه ضرری برای من داره؟ بگو دیه..


تو میدونی.. من هم میدونم. بیا بیخیال بشیم پسر! بشین بنویس.. اما نگی که نگفتی!


|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|ــــــــــــــــــــــــ|


کَفِ افکارَمو مُوکِت کَردم

 کِه صِدای سَرَم نَره بیرون


توی اندازه های یِک دَر یِک

قَد سلول شخصی حَلزون


خب، شروع ـَش واقعا سخت است! در حدی که نمی توان بگویم و آن را توصیف کنم.. چرا سختَش کنم.. ساده می گویم بِرَوَد پِی کارَش!

چند وقتی ـست که پلی لیست گوشی و پی سی و تَب و هرچیز دیگر، شده است شاهین و رضا یزدانی و مرلین منسون! فکر کنم گویا باشد حال و هوای این چند روزه ام با این آهنگ ها..

گذشته از آن، کتاب خوانی هایم شروع شده.. عجیب است! بعد از دو سال باز هم رمان خواندن و فکر کردن به فصل بعدی کتاب و حدس زدن درباره ی اینکه " پرومتئوس " چه ربطی به " جیم " و " عمو ادوارد " دارد، واقعا عجیب است!

از نظر دین هم تغییر نکرده ام که هیچ، بیشتر هم در مرداب این وضعیت گیر کرده ام! فرقه و دین و مکتب های مختلف را مطالعه می کنم و هنوز هم آنچه می خواهم را پیدا نکرده ام! به نظر خودم، باید یک مکتب به نام " کامبیزیسم " درست کنم که به دَردم بخورد! :دی

در کل، چند وقتی که سرم شلوغ بوده، یعنی دو ماه اخیر، واقعا سَرَم شلوغ بوده! به علاوه.. چند وقتی شده که رسیدم به یک نقطه ی عجیب! رهایی از " ویلی ونکا "و چسبیدن به بیخ ریش " ریتا اسکیتر " مصاحبه گر! :دی

همه میپرسند چرا ریتا؟ چرا شخصیتی رو برداشتی که مخالف خود کامبیزه؟

باید بگم واقعا سخته به جای یک زن بنویسی! تجربه نوشتن با ریتا یک تجربه ی سودمنده.. ورود به مرگخواران و زیر سایه لرد و همچنین نوشتن مسخره آمیز ترین جمله ها در چت باکس سایت، واقعا باید جالب بشه..



از بیست و دوم بهمن فکر نوشتن یک پست اعتراضی به ذهنم آمد.. اما عملی نشد! حس کردم باید اتفاقی بیفتد تا باز هم تکانی به خودم بدهم! بشوم همان کامبیزِ همیشگی!

در کل، این چند وقت با سهیل ها، یکی معصوم و آن یکی زرین پور، حسین، محمد و مصطفی خیلی خوب بود.. بیشتر وقت ها می خندیدیم، حتی با آن ضربه ی مهلک محمد وسط حیاط به من و سقوط من به زمینِ کثیفِ خاکی.. دوستان قطعا یادشون میاد! :))



یک مدت هم مُد شده بود با حسین میرفتیم عکس هنری می انداختیم.. :دی

البته کار قشنگی بود، نمی دونم چرا حالا انجامش نمیدهیم.. ولی باز هم خوب بود آن دو، سه روز!

پارسا هم پایش ضربه دید، گچ گرفت و حالا برای ما ناز میکند.. ولی تاثیری در مسخره بازی هایش نداشته و احتمالا نخواهد داشت! دَرس عبرت نمی گیرد که..



راستی، کَل آن یک سه ای ها را خواباندیم در والیبال! الکی میگفتند ما فلانیم.. ما فلانیم! ولی در بازی مشخص شد که هیچ چیز نبودند.. بردیم تا دَرس ـشان را بگیرند و دیگر کَل کَل نکنند!

خوب بود این چند وقت! به قول رضا یزدانی « زندگیم بر خلاف تاریخه! »

تاریخ همیشه اینگونه رقم نمی خورد.. بی شک از آن " اسفند " های خوب زندگی ام را تجربه کردم..!


کَفِ افکارَمو مُوکِت کَردم

واسِه نَشتیِ زَهر اَشعارَم


بوی چَسب موکِت خَفَم کرده

اُدکُلُن میزنم بِه اَفکارَم!