فلش بک :: یک سال قبل ::


قدم می گذاری روی خوابت.. قدم می گذاری روی آن طالع نحس زندگی ات.. گذشته ات! قدم هایت را بر می داری.. زیر پایَت ناگهان خالی می شود.. می افتی درون اتاقی تاریک. به صندلی ای تو را بسته اند.. نمی توانی تکان بخوری.. چهره های آشنا از پیش رویت می گذرند.. درست مثل شب اول! شب اول؟ نه، بیخیال.. معلوم نیست چه فکر هایی دور تا دورت را احاطه کرده! خاطرات تکانَت می دهند. حرف نمی زنند.. تنها نگاه می کنند به صورت وحشت زده ات و می خندند..

بیدار میشی، میبینی درون مترو خوابیده ای... پسرکی فال فروش می آید جلو.. فال هایش را به سمتت دراز می کند. معلوم است که به این خرافات اعتقاد نداری. ولی چیزی تو را به پیش می کشد.. دستت را بر روی جیبت فرو میبری. یکی از آن اسکناس های کثیف بی ارزش را بیرون میکشی. دستت را دراز می کنی، نیت می کنی.. دستت خود به خود حرکت می کند. میرود و فالی را بر میدارد. پول را به پسرک می دهی و فال را پرت می کنی درون کیف! فعلا حس خواندن نداری.. می خواهی باز هم بخوابی و ادامه داستان را با چشم خودت ببینی..

فلش بک :: عید سال پیش ::

نگاهی به دور و برت می کنی. چیزی برایت آشنا نیست... نه، صبر کن! بعضی چیز ها را به یاد داری.. صندلی... چهره ها... خواب چند ماه پیش.. آن فال مزخرف.. به خودت می آیی! می ترسی. اما سرت را بالا میگیری. داد و بیداد های پشت هندزفری « علی سورنا » را خفه میکنی. نگاهت دنبال چیز های آشنای دیگر است. اطرافت را که نگاه می کنی، متوجه میشوی کجایی! زادگاهت! الببته اگر دقیق تر نگاه کنیم میشود ساحل مورد علاقه ات... با آن غروب های غم انگیز پر حرف و ماهی گیر هایی که بیشترشان را می شناسی..
« دهنو » همیشه اولین جاییست که به آن فکر می کنی.. نه برای اینکه زادگاهت است... برای اینکه چیزی تو را به سمتش می کشد. حسی عجیبی به آن داری.. از اینکه در جایی آشنا هستی، خوش حال میشوی ولی کم کم لبخندت کم رنگ میشود... چهره ی عزیزانت را می بینی... انگار درون « قدح اندیشه ای » هستی. کسی تو را نمی بیند ولی تو میبینی و می شنوی.. فریاد می کشی اما کسی گوش نمیدهد.. گریه ات میگیرد. سخت است. مثل روحی در دنیای آدم ها گرفتار شدی.. روح! کمی خاطرات را مرور می کنی.. روح، شب اول.. دیگر ذهن هم کار نمی کند. لغات را پیش هم می گذاری.. کاری که درون آن استادی! کمی فکر می کنی. متوجه میشوی.. اول لبخند میزنی، بعد گریه می کنی.. شک نداشتی که درست حدس زده ای! تو مرده ای!

مروری بر آنچه بر من در این یک سال گذشت..
تهران چندان تغییر نکرده.. فقط خیابان ها کمی عوض شده اند و آدم ها کمی عوضی تر! دوست ها دشمن شدند و دشمن ها ادعای دوستی می کنند. خیانت برای همه دیگر تکراری شده است. مردم هم دل خودشان رو خوش کرده اند به این چالش های...
تنها چیزی که شاید تغییر نکرده باشد، شوخی های مزخرف پارسا باشد که آن هم احتمالا  تا چند وقت دیگر تغییر می کند.
و من اینجایم! در کنار کوله باری کار و مشغله فکری و احساسی که اگر از همه ی آنها فارغ شویم، من می مانم و این نوشته های دردناک! البته، این بدبخت مفقود شده هم تغییری نکرده... در اصل برای همین است که بیشتر از اینکه با دوستانم حرف بزنم، درد دل هایم را اینجا میریزم.. بلاگ عزیزم! میدانم تغییر کرده ام و شاید اگر کمی به من امید داشتی، امیدت را نقش بر آب کردم.. ولی امروز آمده ام تا برایت جبران کنم.. جبران لحظه هایی که اشتباه کردم و به حرفت گوش ندادم! جبران آن همه داد زدن.. جبران آن همه شعری که برایت ننوشتم و از یادم رفتند. امروز تولد توست.. آمدم جبران کنم!



امروز، وب شخصی من یک ساله شد. یک سال گذشت و من با چشم هایم تک تک لحظه ایش را به یاد می آورم. از لحظه ای که وب را باز کردم و اولی مطلبم با عنوان " پرش بالا " نوشتم. می دانم که الآن آن مطلب ها به تاریخ پیوسته اند و آن بلاگ هم نابود شده. می دانم گیج شده اید. به پست اول این وب مراجعه کنید.. قطعا متوجه میشوید.
امروز، از اول صبح، هدفم نوشتن بود. در راه مدرسه با خودم فکر می کردم که چی بنویسم.. واقعیت را؟ اینکه کامبیز واقعی کیست؟ نه! بیشتر کسانی که مرا میشناسند می دانند کیستم و چیستم! بگویم که از یه راه دو بار گزیده شدم؟ بگویم داستان غم انگیز " آشق " و معشوق؟ نه.. میدانم که کسی دوست دارد بشنود و من هم خسته از زندگی... بیا خلاصه کنیم:

یک سال بر من گذشت.. سالی که گذشت را نه می توانم خوب ببینم و نه می توانم بد ببینم! خوبی های خودش را داشت. محکم تر از قبل شدم.. بیرحم تر از لاشخور های بیابان شدم.. بدی هایش را دیگر همه میدانند! بخواهم بگویم، پس طولانی میشود. بیا به این شعر سورنا گوش بدهیم و پـــایـــانــ|..!

تا ته شونو دیدم

از کلفت و ساده شون

پیر و حروم زاده شون !

از نر تا ماده شون !

میخورن ،‌ میخوابن ،‌ میخوابن میخورن !

واسشون برج

میکنن میسازن ، میسازن میکنن

واسشون میکُنن میکنُن میخونم ازشون

هر اتفاقی که باعث حضور دردمه

کثافت صدای من کثافت شهرمه

مهم نیست بردن

مهم نیست بهترین شدن بدون جرئت

مهم نیست فرصت

مهم نیست هر روز زیاد تر شدن عقده ت

توی حس قدرت

مهم نیست دشمن !‌

بهم بگو راست بگو چپ

بگو داغ بگو سرد

بگو شاد بگو تلخ

بگو باد بگو برف

بگو لات بگو رد

بگو این دیوونه ست

واسه ی من مهم نیست گفتت !‌