باز هم یک پست و کلی داستان که باید تعریف کنم! شروع مدارس، آغاز جالبی داشت. پارک لاله میزبان کلی آدم بود که شاید دوست داشتند برای آخرین بار، دور هم باشند. هیچ ترسی هم از مدرسه نداشته و نخواهند داشت. آنها به قول استاد " یاران ابدی یک دیگر " اند!


در این میان، نام های طلایی زیادی دیده می شد. اول از همه و شاید هم در صدر این لیست بلند بالا " پارسا " بود. پارسا که می تواند با یک تک زنگ کوچک، تعداد زیادی آدم را جمع کند. او را می توان به عنوان سر گروه اکیپ " بچه های کانونی " دانست. حرفَ ـش را همه قبول دارند. پسری پر از رمز و راز. می رسیم به نایب قهرمان این لیست! " امیر حسین " را می توان به عنوان یکی از آن دسته آدم هایی تلقی کرد که همیشه آماده اند. یک نوجوان خوش پوش و خوش تیپ. چیزی از ظاهر کم ندارد، اخلاقش هم... هی، بدک نیست! اگر کسی را بخواهیم در جایگاه سوم این لیست قرار دهیم، قطعا " علی اصغر " این جایگاه را دارد. پسری که مدال های رنگارنگ تکواندو را در سطح تهران دارد. یکی از آنهایی که همیشه می توانی سریع رفیقش بشوی. طنزش هم خوب است. " علیرضا " را می توان یکی از آن خوش رنگ های این اکیپ دانست. پسری که مشکوک میزند. سَرَش همیشه درون موبایل است و این حرف ها. ترکیب چهره ای خوبی دارد. مو هایش را به حالت خاصی مدل میدهد که به او می آید. " محمد علی " هم هست. ساده و بی ریا. از آن هایی که نماز هایش سر وقت است و همیشه پایه هر کاری ـست! در پَس این شخصیت های دوست داشتی ما، من هستم!


" کامبیز " را می توان از آنهایی دانست که با همه فرق دارد. کتاب می خواند. در دنیایی به نام فانتزی زندگی می کند. می گویند که چند وقتی ـست که تک پر شده! بین اکیپ بچه ها نشسته، اما فکرش جایی دیگر است.


از این حرف ها بگذریم، جای خالی چندین نفر را می توان در این لیست پیدا کرد.
جای خالی بچه هایی مثل " مصطفی  " یا " سید رضا " راحت احساس میشد. نمک همه ی تفریحات ما. " مصطفی " که همه او رو مُصی صدا می کنیم، از آن پسر هایی است که می توانی راحت با او جور شَوی! " سید " را که چه عرض کنم. باید ببینید این بَشَر را. موجودیست پر از فان! " وحید " هم نبود، گرچه من فکر کنم شاید تنها فردی بودم که به او فکر می کردم. 

گذشت، به سرعت برق و باد گشت! شاید انقدر درگیر مدارس شده بودیم که هیئت پنج شنبه شب ها را به زور می رفتیم. دورهمی بعدی ما، دو نفره بود! من و حسین. شاید اگر امسال هم کلاسی نمیشدیم این حرکت روز پنج شنبه پیاده نمیشد.
کتاب خانه قدیریان میزبان ما دو تا بود. میدان حر شلوغ بود. آن آب هویج بستنی فروشی معروفش، مثل همیشه شلوغ بود و کتابخانه در مقایسه با جمعیت آن آب هویج بستنی فروشی مظلوم واقع شده بود. به زور وارد کتابخانه شدیم. کارت عضویت نداشتیم. البته برای من ماه پیش باطل شده بود. دربان اجازه نمی داد وارد کتاب خانه شویم و من دیگر اعصابم خرد شده بود و یک تماس به مادر که شما به مدیر این کتابخونه زنگ بزن و بفرما که پسر بدبختِت پشت دَرِ کتابخونه منتظر شماست. مادرم که یک زمان هایی کتابدار همین جا بود، یک زنگی زد و تمام! رفتیم داخل نشستیم و مطالعه را شروع کردیم تا پاسی از غروب. همان غروب معروف جمعه شب ها!

همین چند روز پیش بود که دعوت شدم به یک مراسم در مجتمع فرهنگی شهید حیدریان که من هم رفتم. جالب بود، یادگاری هم یک عکس شیک در همین آسانسور ها بود.


این هم از گزارش کاری بنده در طی این دو هفته ی اخیر.
تمامـــ..|.

+ یه تشکر ویژه از وب شینوبی که منو به چالش دعوت کرد. جالب بود! شما هم سر بزنید.
++ کم پیدا میشم، ولی بالاخره پیدا میشم.
+++ به زودی...!