نمی خواهم از آن دسته آدم هایی باشم که همیشه حق با آن هاست ولی.. " دیدی حق با من بود! "

شروع درگیری های این شهریور، سفر هایی با مقصد های مختلف بود. یکی شیراز، آن یکی نصف جهان، اصفهان! از آن سمت هم اردبیل و سَرعین! هر کسی نظری داشت. مادر که عاشق آثار باستانی ـست، به شیراز و اصفهان پایبند بود و پدر هم به دلیل آب و هوا، اردبیل و سرعین را ترجیح می داد. خودمانیم، خَرجَش هم کم تر بود! باز هم من ماندم و یک عدد قلم و دفتر و کلی بار و بندیل که دیگر جملاتی همانند « وسایل ـَت را جمع کن! » یا « فلان چیز را برداشته ای؟ فلان شارژر چی؟ » را نشنوم! دیگر مقصد مهم نبود. خوش بگذرد فقط! همین. آخر هم بر سر اینکه بلیط ها همه فروخته شده بود، به همان تعاونی شماره ی یازده ترمینال غرب پناه آوردیم و یک بلیط مستقیم به رودسر! شاید هم اگر دقیق تر بگویم، شهر کلاچای، محله واجارگاه و روستای گاوماست! اگر به منابع ناموثق و نا معلوم گوش بدهیم، پدرِ پدر بزرگ من یک رابطه ی نزدیکی با " میرزا کوچک جنگلی " داشته و به همین دلیل، نام خانوادگی " میرزازاده " را از طرف مادری به دوش می کشم! باز هم اگر به همین منابع گوش دهیم، نام این روستا یا به قول معروف این دِه از این آمده که گاو های این محل برای استفاده از شیر بهترین بوده اند. به خاطر غذای سالم و چراگاه های عالی!

برگردیم به حال و این منابع را هم کنار بگذاریم. شاید بگویم این سفر را بیش تر به دلیل برنامه ریزی هایم می پسندیدم! صبح ها قدم زدن تا بالای کوه و شب ها هم روی کاناپه ی قدیمی بیرون خانه لَم دادن و گوش کردن به صدای جیرجیرک ها! شاید هم دیدن فامیل هایی که از اول تابستان، تنها یک بعدازظهر هم شاید کامل ندیده باشم. آن روز ها کمی درگیر بودم. درگیر یک سِری بازی های بچگانه که مرا غرق می کرد در اینکه « گوشی ام آنتن نمی دهد، نکند پیامی داشته باشم از او؟ » و دیگر فرصتی برای فامیل نداشته باشم!

هدف اصلی و اول این مسافرت، عروسی بود! یکی از فامیل های نه چندان نزدیک و در آنجا بود که معنای یک شادی واقعی را دَرک کردم. معنای یک روز زیبا! در یک عروسی که کنار باغ برگذار می شد. صفای این عروسی ها را بعضی ها در خواب هم نمی توانند تصور کنند!

لباس هایم مهم نبود. یک جین آبی روشن-سفید. یک کت قهوه ای برّاق با یک پیراهن مردانه سفید با سر آستین ها و یقه ای مشکی! یک عینک را هم که بگذاری روی این لباس ها، تکمیل می شود!



روز اول با یک عروسی کاملا با صفا و رویایی شروع شد. فکرَش را هم نمی کرده ام که اینگونه استارت بخورد تفریحات آخر تابستان ما!

چند روز بعد گذشت با آشنایی و اینکه هر کسی مرا تازه می دید، سلام و احوال پرسی هایشان را جواب می دادم و کم کم این خبر پخش شد که نوه ی محروم میرزازاده بزرگ آمده و این حرف ها! آخر پدربزرگم را قبول داشته اند و همه به عنوان یک خانواده ی با اصل و نَسَب به ما نگاه می کرده اند. بگذریم!

حالا دیگر وقت داشتم تا به پیاده روی بروم! میرفتم تا دِه بعدی و برمیگشتم. یک روز، در یکی از همین پیاده روی ها چیزی توجه مرا جلب کرد. دختر بچه ای روستایی! واقعا صحنه ای بود که مرا میخ کوب کرد! با خودم گفته ام که دنیا را باش! از این آدم ها هم پیدا می شوند. مهربان و فداکار! دختر بچه به صورتی زیبا داشت پسر کوچک یکی از همسایه ها را به خانه ای دیگر می برد. چون مادر آن پسرک، کار های زیادی داشت! عکس گرفته ام تا بتوانید بهتر دَرک کنید که چه می گویم!



زندگی در روستا واقعا سخت است! کم آبی شدید دیگر دیوانه ام کرده بود ولی تجربه های جدیدی به من یاد داد! چگونه من از چاه آب بگیرم. نوع زندگی روستایی ها دیگر برای خودِ ـشان عادی بود! کار بر سر باغ! حمام هایی دیر به دیر در آن آفتاب! خب.. من که دیگر نمی توانستم تحمل کنم.

آب را هدر ندهید! جدی می گویم. زندگی را بدون آب تصور نمی توان کرد. نابودی خود  انسان ها که ابتدای کار است! درختان و جانوران. حتی مواد غذایی ما هم به آب نیاز دارند. از بحث دور نَشَوَم ولی.. آب را هدر ندهید!


یکی از روز ها به سَرَم زد که دریا برم! شنا نه! بروم و روی سنگ ها بِنِشینم و به خودم فکر کنم... و رفتم! با پسردایی رفتم تا تنها نمانم و مهم تر از همه اینکه گُم نَشَوم! :)

با هم به ساحل بی کران خدواند رفتیم و هر کسی رفت سراغ کار های خودش! من به آهنگ های چارتار گوش می داده ام و پسر دایی هم رفت بازار!





سعی دارم کم تر بگویم تا مثل من مجبور نَشَوید تا یک ژلوفن بزنید و وسط بازار چشمان ـتان سیاهی برود و بیفتید و بروید دکتر و سِرُم و ... ! :)

روز های بعد هم که می گذشت و شاید بهترین چیزی که از این سفر نصیب من شد، کباب های عالی بود! واقعا خوب بود! آتش را به کمک پدر روشن کردیم و من هم که طبق معمول، عکس از آتش! عنصر وجودی من! یکی از عکس ها را بیشتر از همه دوست داشته ام و خواهم داشت! شعله های آتش که دیگر چه عرض کنم... اصلا کلا مرا با خود می بَرَد به آسمان ها این عکس! این هم همان عکس مذکور بوده!



شاید یکی از بهترین عکس های زندگی ام را گرفته باشم. این عکس بالا زیباست، ولی منظور من این عکس نیست!

من یک خاله ای دارم و از قضا یک پسر خاله و یک زنِ پسر خاله و یک دخترک ملوس و نُنُر که نمی دانم چرا رابطه اش همیشه با من خوب بوده! :) با هیچ کس مثل من نیست. همه را رَد می کند ولی من را مگر می شود رد کرد! عشقی که من به این دختر لوس و نُنُر دارم، به هیچ کسی نداشته و نخواهم داشت! حالا از این ها که بگذریم، من یک عکسی در روز آخر از این دخترک نُنُر گرفته ام که عجیب زیبا شده! البته دَست اینستاگرام هم درد نکند ولی دیگر این عکس را من گرفته ام و تنها یک تِم سیاه و سفید را از اینستاگرام گرفته ام و بَس!



این که عنوان می گوید « من نبوده ام! کامبیز بود! » دُرُست است و جای هیچ حرفی ندارد! این که من یک هفته ی عالی را گذرانده ام، بدون تکاپوی نِت و بازی معتاد کننده ی کِلَش آف کلنز و همین بلاگ فقید شده و خیلی چیز های دیگر... کار من نبوده! اصلا کامبیز نمی تواند اینگونه با زندگی کنار بیایید. مگر می شود او با نِت سَر و کار نداشته باشد؟ مگر می شود... ؟


پایانــ...