هه! علیکِ سَلامَش را هم که می دهی، به من می خندد! دلیلش را نمی دانم، شاید به خاطر بازدید های جدید وبم باشد که مرا با یکی دیگر اشتباه می گیرند، شاید هم به خاطر همین پست هایی ـست که لَحنَم تغییر کرده! این هم از زندگی ماست دیگر!

می گوید بیا بیرون! لباس هایت را می پوشی، میروی دنبالشان! لب جوی نشسته اند و ال سی دی گوشی خیره شدند! پارسا را که میشد فهمید خوش حال است! امیر حسین را که چه عرض نمایم! :)

می نشینم بغل دست ـشان! با گوشه ی چشم، مادرم را می بینم که از آن سوی خیابان من را زیر نظر دارد. لبخندی تلخ می زنم. حرف میزنیم. از سفر آخر ـشان به مشهد و عکس هایی که گرفته اند! آخر حرف هایمان به مسجد ختم شد. آخر این دو تا، بچه های مسجدی اند! از آن هایی که همیشه هستند. دنبال تفریح و مزه پرانی های بیخود و گاهی هم خنده دار! 

گفتند پاشو بیا مسجد، یه فُرمی بنویس و بعد هم ثبت نام. بیا عضو شو! اسم گروه ـشان " کانونی " بود! بچه های کانون! خیلی حرف ها درباره ی آن ها شنیده بودم. اتفاق های خنده داری که بعد از کلاس داشته اند و آن روز هایی که توی استخر با هم می جنگیدند. علاقه ای به عضویت نداشته بودم آن زمان ها! ولی حرف پارسا جرقه ای شد که خودش را پشیمان کرد! گفتم زنگ بزن، می خواهم ثبت نام کنم! شماره را به من داد، همان لحظه زنگ زدم!  مشغول بود. گفتم اینم از این. اصلا شانس ندارم. ولی بعد، جواب داد! اسمش " محمد پیمانی " بود! با او حرف زدم، گفتم مُعَرف من پارسا ـست! همین دیگر! پارسا برای خودش برو و بیایی دارد! قطع کردم و با بچه ها رفتیم مسجد!


...


از آن روز یک هفته هم نمی گذرد ولی حالا دیگر کانونی شده ام! عضوی از بچه های درس خوان و بعضا درس نخوانی که همیشه با هم اند! بیشتر اعضا را می شناختم! بعضی ها را از مدرسه جدید و بعضی ها را هم از مدرسه ی قبل ام! مصطفی جدید بود! پسر جالبی است! معروف به مصطفی پاشا! :) بقیه را هم میشناختم! سعید، علی رضا، محمد، سید سپهر، امیر حسین و ... .


مرتضی پاشا!

روز اول را که یادم نمی رود! اول محمد را دیدم! بعد هم مصطفی را با اِسی (!) دیدم! قیافه اش مسخره شده بود! خنده ـمان که تمام شد، دست دادیم و رفتیم داخل! کلاس ها رنگ و رویی نداشتند. بعد از کلاس، وقت اضافه داشتیم. زودتر از زمین فوتبال رفتیم بیرون! ساندویچی زدیم به حساب من! اون روز تموم شد!

روز بعدی دیر کردم، البته تقصیر من نبود! به من زنگ نزده بودند! خودم را رساندم و دیدم بچه ها سر کلاس اند! پس بدو بدو رفتم داخل! " کامیاب غلامی " معاون کلاس بود! از آن جوان های خوشتیپ که خودش را وقف ما کرده بود! داشت فیزیک درس میداد. تا آمدم بشینم، زنگ خورد. پس رفتیم برای جلسه معارفه و از این حرفا! جلسه خیلی طولانی بود ولی به درد بخور! تجربه های این جوانان بود! نمی خواستند ما به خلاف کشیده بشویم! " محمد " شروع کرد:

- خب، بچه ها! جلسه امروز درباره ی جوونیه! به نظر من حیف شما هاست که قاطی بچه های دیگه بشید! شماها کانونی هستید.  به نوعی خادم های آقامون حسین. جوون های امروزی، واقعا خراب شدن! بیشتری ها بیشتر از درس، به دختر ها علاقه نشون میدن! این چیزا خیلی پیش میاد برای همتون! به نظرم بهتره که برای خودتون یه خط قرمزی مشخص کنید! این خط قرمز رو دور چیزایی نکشید که نباید سمتشون برید! بلکه بر دور خودتون بکشید! جدی میگم! شماها نمونه اید! باید نمونه باشید! همین الآن بچه های سال بالا تر از شم دارن برای امشب غذا درست می کنن برای شام امشب مسجدی ها! شماها هم به اون درجه میرسید، پس بهتره از همین الان خط قرمزخودتونو بکشید! جلسه تمومه! برید!

 رفتیم پارک. نشستیم روی چمن ها، بدون اینکه از کثیف شدن لباس های ـمان نگران بشویم! عادت بچه ها بود که بعد از کانون، به پارک میرفتن! بحث ها شروع شد! پارسا و امیر حسین همیشه صحبت می کردند! حرف های زیادی داشتند! از جاهای مختلف و... شخص های مختلف! ولی من که پایه ثابت وراجی های همیشگی بودم، ساکت بودم! به حرف های " آقای پیمانی " فکر می کردم! مطمئن بودم که خط قرمز برایم بهتر است! بهتر است که همه را از خودم بِرانَم! نه همه! فقط کسانی که می دانم بدون من راحت ترند را رها می کنم! برای هر کسی بهتر است که بدون من سَر بِکُند!


پارسا!



امیر حسین!

پارسا مرا صدا می کند! می گوید به چه فکر می کنم! می گوید شبیه عرفانی ها شدی. همه خندیدند! منم خندیدم! کانون بهترین اتفاق تابستان من بوده! از آن اتفاق هایی که تو را از گم شدگی نجات می دهد! مثل اینکه در تاریکی باشی و ماه را پیدا کنی که به تو علامت میدهد! ستارگان به تو چشمَک می زنند و تو... دور همه ی آن ها خط قرمز کشیده ای!