این زندگیست که مرا له می کند!

غم داشتم که نوشتم!



گاهی وقتا، وقتی میبینم چقدر تنهام خنده ام میگیره! در صورتی که باید گریه کنم، ولی بازم می خندم...

روز ها همش شده دیدن فیلم و سریال که از آپدیت روز عقب نمونم، شبا هم شده دیدن این فوتبال ها که داره کم کم حوصله ادم رو سر میبره...

روز های تعطیل، همش توی اتوبوس و مترو دنبال یه سری واقعیت... واقعیت هایی که حتی از توهم هم توهمی تر اند!

وقتی میبینی که هیچ رفیقی نداری که دَرکِت کنه، یا یه داداش یا آبجی که بتونی باهاشون حرف بزنی، شاید حتی فقط برای چند دقیقه که مثلا بگی خودتو خالی کردی یا هر چیز دیگه، سر و کارِ هر روزت میشه سر زدن به بلاگ فقیدِت و نوشتن از هر چیزی که فکرشو می کنی و نمی کنی...

الآن کم کم نیاز دارم طرف مقابلم هم باهام حرف بزنه، بگه از دردای خودش...

بگه چه مشکلاتی داره.. ولی الآن من باید با بلاگ صحبت کنم؟ بلاگی که محکوم به فناست!


- بگو بلاگم... بگو عزیزدل!


جوابی نمی دهد، فشار هم که بیشتر میشود! چه کنم با این سرنوشت و زندگی و آخرت و بقیه این چیزا؟

وقتی " هوم پیج " مرورگرِت یه صفحه ی سفید و خالی باشه دُرُست مثل آینده ات(!) دیگه امید نداری به آینده... درست همون موقع هستش که می خندی... فقط و فقط می خندی و بعد یکهو حالت جدی به خودت میگیری.. انگار دوباره بیدار شدی، متولد شدی...


- چه بگویم برایت؟


اینجاست که فکر می کنی توهم زدی! چشمانت را که بر دیوار خیره و چیره کرده بودی را کمی می چرخانی به سمت مانیتور! آنگاه میبینی که بلاگت سخن می گوید...

ناگهان میبینی که زندگی هست، شادی هست! خنده هست! تو هستی و بلاگَت هم هست!

دستت را که بر روی کیبورد می گذاری، احساس می کنی که این تو نیستی که می نویسد، بلکه حرف هایند که می نویسند!

چشمانت را که می بندی، احساس می کنی یک دخترک با مو های فر خورده برایت دست تگاه می دهد...

او برایت دست تکان می دهد! " پگاه " است که برایت دست تکان میدهد!

و تو همان جا می ایستی تا او بیاید و تو را در آغوش بگیرد... ولی همان که به چند قدمی ات میرسد، چشمانت را باز می کنی!

مانیتوری را می بینی با یک سری کلمات با فونت ساده و کوچک اما خوانا!

بعد هم بلاگت را میبینی که دارد به تو لبخند میزند!

درست است که او نمیتواند با تو حرف بزند اما تو که می توانی، مگر نه؟ D: