This is a summary of my stupidly trip!

میدونم وقتی جمله ی اول رو میخونی برات هیچ مفهمومی نداره ولی برای من این جمله، کلی مفهموم داره!

یه سفر ابلهانه، با کلی کش مکش ذهنی و فکری، با کلی خارش دست و پا بخاطر پشه، با کلی خون و خونریزی از نوع زخم، با کلی شن و ماسه وقتی پا برهنه روی شن های ساحل، ساعت 5 صبح راه میری!

اولش خوندم راضی نبودم که سفر برم، ولی مجبور شدم که برم! حداقل برای این که بتونم یه بار چهره ی اونو ببینم... وقتی که با هم دعوا می کنیم،تیکه میندازیم یا هرچی...

فکر نمی کردم بحث هامون به کجا ها که کشیده نمیشه... نمی دونستم چه چیزی در انتظارمه. یه دل شکستگی دیگه! یه بار دیگه دیوونه شدن. خیلی بد بود که به اینترنت دسترسی نداشتم تا همون لحظه حال خودمو توصیف کنم.

وقتی سوار ماشین شدم، خبر نداشتم میخوام یه زجر واقعی رو تحمل کنم. نمی دونستم وقتی برگردم با یه آدم جدید رو به رو میشم. البته خودم وقتی برگشتم تهران واقعا تغییر کرده بودم.

وقتی رسیدم، مستقیم رفتم به سمت جنگل. از در پشتی باغ رفتم توی جنگل، نشستم زیر درخت بلوط مورد علاقم. نشستم فکر کردم، خیلی فکر کردم. طوری که خسته شدم و خوابم برد. وقتی بلند شدم، دیدم ساعت 8 شبه! 5 ساعت زیر درخت نشسته بودم... کلافه شده بودم که این 5 ساعت به هیچ نتیجه مثبتی نرسیدم.

وقتی برگشتم خونه، واقعا حالم بد بود، من که همیشه ساعت 7 صبح برپا بودم، صبح که نه، ظهر ساعت 1 بلند شدم!

دیدم دارم دیوونه میشم... آخه اون اولین عشق من بود، اولین علاقه من نسبت به یه دختر! از بچگی همیشه هم بازی بودیم. خیلی دختر دیوونه ای بود از همون بچگی...

حالا من باید چی بگم، برم بهش بگم که دوستت دارم؟ یه نامه عاشقانه؟ به یکی بگم که بهش بگه... لعنتی! کامبیز احمق! آخه اون مثل آبجی کوچیکته... دیوونه! داری چی کار میکنی... مگه نگفتی هیچ وقت عاشق نمیشی؟ چی شد؟

کلنجار های من فقط سر این موضوع بود. صبح ها بلند میشدم به امید اینه که ببینمش! چی بگم!

این بلاگ منه! برای خود منه! جایی هستش که من بتونم خودمو خالی کنم... ذهنم رو پاک کنم! اینجا مثل یه هارد اضافی میمونه... چیزایی که می نویسم همیشه جاودانه!

بعد از 4 روز کامل، دیدمش. مثل همیشه. هیچ فرقی نکرده... من موندم که چرا جلوی اون دست و پامو گم کردم! از اون روز، دیگه عادی شده بود... می رفتیم توی باغ، با هم حرف میزدیم. مثل همیشه! من مشکلامو بهش می گفتم و اونم بالعکس!

کار و روزم شده بود همین... بشینم باهاش حرف بزنم!

نمی فهمم چرا همیشه موقع خواب، این چند تا کلمه رو مرور میکردم:

" عشق خیلی نامرده! "

واقعا هم همینجوره. هیچ وقت کل زندگیم اینجوری عاشق نشده بودم! نه، صبر کن! یه بار شدم. خیلی هم ناجور شدم! ولی عاقبت نداره! میدونم که میگم...

ولی آخرش، اون گفت! من هیچی نگفتم! اون گفت! حرف دل خودشو زد... نشسته بودم روی علف ها! زیر درخت... صدای قدم هاشو شندیم ولی به روی خودم نیاوردم. چشمامو بستم. وقتی اومد بالا سرم و دید که خوابیدم، نشست بقل دستم! سرشو گذاشت روی شونَم! بی حرکت بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. دیدم داره آروم با خودش جمله ای رو زمزمه می کنه:

" من دوستت دارم! من دوستت دارم! من ... "

صورتمو چرخوندم... گفتم: منم دوستت دارم!

با این حرفم، خودشو جمع و جور کرد! آروم گفت: فکر کردم خوابی... ببخشید بیدارت کردم.

نمی تونستم بگم که خودمو زدم به خواب. گفتم: ایرادی نداره.


حرفام از ته دل میومد. ضربان قلبم رو حس میکردم. عرق کرده بودم. البته نه به خاطر هوا! نمیدونم که بعدش چه اتفاقی افتاد. چون واقعا خوابم برد... هنوز هم یادم نمیاد... وقتی داشتم میرفتم به شهر پدری... همش به اون فکر میکردم.

نمیدونم چرا من دوباره عاشق شدم... واقعا نمیدونم چ جوری گفتم که دوستش دارم! هنوزم موندم!

نمیتونم ولش کنم! دیوونه میشم. نمی تونم یاهاش باشم! چون هنوز میترسم، میترسم دوباره بشکنه این دل لامصب!

وقتی رسیدم " نوشهر " یه سره رفتم پای PC! رفتم ببینم وضع اینجا چه جوریه! با نظر های متفاوتی رو به رو شدم...

رفتم پیش پسر عمو که برام آهنگ بریزه. گفت: فازتو عوض کنم؟

گفتم: مثلا چه فازی؟

- راک اند رول چطوره؟

هیچ تجربه ای درباره ی راک نداشتم. با سر بهش اوکی دادم که بریزه... حالا می فهمم راک چیه! واقعا پیشنهاد می کنم راک گوش بدید.

موقع برگشتن به تهران، فقط به طبیعت مقابلم نگاه میکردم و با خودم می گفتم که کی میشه ایم مسیر رو دوباره بیام...

خاطراتم همین جا تموم نمیشه... ولی تا همینجا باشه، بهتره! ادامشو دوست ندارم... شایدم زیاد مهم نیست! 

اینم از اولین روز تیر ماه!


+ نمی خواستم رمز مطلب کبوتر رو بگم ... ولی میگم! " Stupid "