زمان: چند شب پیش، پارک لاله!



تون فاز خودم بودم! با آهنگ " Leben Leben " سوگند تازه فاز گرفته بودم. هیچی از آهنگش نمی فهمیدم ولی از نوع خوندن داد میزد که غمگینه. مثل اینکه زیادی توی آسمون ها، روی ابر ها بودم، چون وقتی تلفن خونه زنگ خورد، اصلا نشنیدم. بعد از هزار بار زنگ خوردن، بالاخره شنیدم! تلفن رو برداشتم:

- الو؟

- هان!

- کامبیز، خودتی؟

- آره!

- بدو بیا دم در. می خوایم بریم والیبال

چشمام اینگاری برق می زد! بعد از مدت ها، یه والیبال دست جمعی...

- اومدم!

لباس هامو پوشیدم! هدفون رو برداشتم و رفتم...

...

زیاد بودیم! ده نفر و شاید هم بیشتر. من بین این همه فقط دو سه تا رو میشناختم! انصافا بازیشون عالی بود!

یکی از اون ها، همون عوضی که با توپ زد تو دستم، توی لیگ دسته سه تهران بازی می کرد!

سرویس رو زد، نوبت من بود که دریافت کنم. یکدفعه، عوضی با آرنج خوابوند توی صورتم. همون جوری که برای دریافت رفته بودم، با دست راست خوردم زمین! دست راستم زیر بدنم گیر کرد و... تق!


از درد گریه می کردم! واقعا درد داشتم. افتاده بودم زمین. اشکم در اومده بود. پسره با دست زد تو سرش و گفت که بدبخت شدم، دستش شکست!

نگاهی به دستم انداختم...

- نترس! نشکسته... بلند شو

با چشم هام دنبال کسی بودم که این حرف رو زده. پشت سرم بود دقیقا! برگشتم و کسی رو دیدم که اولین بار، والیبال رو با من کار کرد! آقا علی! مربی قدیمی من.

چهره اش تغییر نکرده بود! فقط مدل مو هاش یکمی عوض شده بود.

خوش و بش های من و آقا علی تموم نمی شد. یادمه اون موقع، 4 سال پیش، توی لیگ دسته دو جوانان ایران بازی می کرد! ازش پرسیدم هنوز بازی می کنه که در جواب گفت:

- هه! چی میگی؟ از اون موقع 4 سال گذشته... والیبال رو بوسیدم و گذاشتم کنار

باورم نمی شد! در هر صورت، زندگی خودش بود و از من هم 6 سالی بزرگ تره! بهتر میتونه برای خودش تصمیم گیری کنه!

نگاهی به دستم کرد. سریع مشکل دستم رو فهمید. گفت:

- مچ دستت در رفته! مخی تونم جا بدازم، ولی درد میگیره! گفتم که بدونی...

دستم رو گرفت، یه فشار کوچیک اما سریع داد و... تق!

از درد به خودم می پیچیدم! زیادی درد داشت ولی دستم بهتر شده بود.

بلند شدم. با آقا علی یه خداحافظی کردم، البته شماره موبایلشو گرفتم. دیگه نمی تونستم بازی کنم. دستم بدجوری درد میکرد.

حالا امروز که بانداژ دستم رو باز کردم، خیلی بهتر شده. می خواستم این خاطره رو دیروز بنویسم، ولی درد دستم نمیزاشت.

حالا نوشتم!



+ تصمیم گرفتم زبان انگلیسی رو ول کنم و برم آلمانی بخونم!

++ احتمالا یه مدت نیستم بلاگ رو آپ کنم!

+++ زیادی به من گیر ندید! بزار تو حال خودم باشم!

++++ گیتار رو فکر کنم ادامه بدم!

+++++ عنوان رو برو به آلمانی ترجمه کن! :دی