دلگرفته از این همه که نیستم ... از این همه خیابان که حرف های نگفته ام را راه بروم


از بس که کسی نبود که دلش را به حرف هایم بنشاند ....


دنیا از شدت مجذوبیت دارد دور خودش می چرخد و من آنقدر از گذشته ام


درد می گیرم که تنها مستقیم می روم ....


تا مبادا توقف دوباره مرا به دست ِ گذشته ام برساند


... سُر می خورم در جوی های ولیعصر ...


یا پیاده روی های زیر آفتاب آزادی...


یا گذشتن از پارک ملت، کنار ملتی که والیبال می زنند و بستی ها را لیس می زنند


در گریه های نسلی که از لاله زار تا تجریش 


دیگر چه اهمیت دارد حجم کتابخانه ای که شب ها


رویت می کشی تا درونیاتت سرما نخورد وقتی تمام دنیای اطرف


هنوز خودش را درست نمی خواند ... چه برسد به اینکه خودش را بنویسد


دیگر چه اهمیتی دارد آمبولانسی که از تو می گذرد یا در تو می ایستد


وقتی که مدت هاست به مرده های در خیابان سلام میکنی .......


دیگر به کدام شعر شاملو ، شب های باران خورده را پناه بردن ....


دیگر به کدام پرنده از دست های بی فروغ گفتن ....


دیگر چه مانده از این همه غروب در لجن افتاده ......


باید بروم و گم شوم در میان انسان هایی که حتی این گونه درد ها


به ذهنشان خطور هم نمی کند ....


بهترین جای پنهان شدن برای آدمی که از درد به تختخوابگی هایش می پیچد


جنوبی ترین جای شهر است ....


جایی که مشغله به هیچ چشم غارتگری فرصت ِ بروز در تنم را نمی دهد ........


باید بروم از راه آهنی که تا شوش کشیده ام ...


باید انتهای لنج های هرمزگان پنهان شوم ....


و هرگز یادم نیاید کتابخانه ام را به چه قیمتی فروختم


که در فکر هیچ کسی فرو نمی روند .............


و من


در خلوت کوتاه گفته هایم


مرده ام!