روز هایم دانه دانه، قدم به قدم طی می شود.
زیباست....رویا هایم را می گویم!
همان کودکانه های من.
زرنگ ترین بچه ی محله، حالا زیر سوالای زندگی از پا در آمده!
همانی که امید اول بود، حالا آخرین شانس شده..،
همان پسرک سالم، حالا دیوانه شده...
بیخیال، سر تو را درد نیارم بلاگ عزیزم.
روز هایم الکی سپری می شود...
بی هیچ هدفی...
بدون رویا، آرزو و هر چیزی شبیه این ها!
بی اعتنا...
برای درک کردنم، کمی با کفش هایم راه برو!
شاید آن وقت می فهمی من چگونه راه می روم...
صبح که بیدار می شوی، شام دیشب را زیر دندانت حس می کنی. آب دهانت را به زور قورت می دهی..
طعم بد آن را تحمل می کنی... سلامی بی هیجان می کنی و ...
صبحانه که چه عرض کنم، یه تکه نان، پنیر و کره، چایی هم هول هولکی می خوری و کیف را می زاری روی دوشِ ـت...

زنگ اول را با مزخرفات دبیر دینی می گذرانی، ادبیات و ریاضی و علوم هم پشت سرش هستند...

از مدرسه که می آیی، حرف هایی به ذهنَت میاید.
می نویسی بر روی کاغذ، تا بعدا ادامه دهی...
فریاد های مادرت را می شنوی، حمام را پناهگاهی امن می یابی...
آب سرد، بدنت را بی حس می کند...
تکان نمی خوری... نیم ساعت فقط چشم هایت را می بندی و فکرت را آزاد می کنی...
یادت می آید، زندگی و کار و مشق و اینا هم هست...
تمام که میشود، پی سی را روشن می کنی، بلاگ را باز می کنی...
لغات را می چینی کنار هم...
ترکیب زیبایی به وجود می آوری...
می نویسی از زمان و مکان و این دل صاحاب مرده!
همین دیگر، خسته که می شوی، بدون آنکه بفهمی خوابت می برد.
و دوباره همان آش و همان کاسه...
همین بود دیگر، زندگی اینگونه است.
به به! صدای باران هم که می آید...
رعد و برق و طوفان...
ولی...
باز هم روز ها همانند که بودند!