حرف هایم را درون گوش خودم فرو می کنم...
می خندم به روزگار خودم...
خیابان را دوست دارم، همانند خودم است!
شلوغ... پر از آدم هایی که میایند و می روند ولی هیچ کدام نمی دانند که من شکستنی ام!
اگر همه اینگونه باشند، عمر و اساس زندگی من زود به پایان می رود.

اساس چیست دیگر؟ از همان گفته های توی زندگیم است که نمی دانم چیست ولی می گویند خوب است و اعصاب می خواهد!
اعصاب چیست..؟ همانی که همه توقع ـش را از من دارند...
توقع چیست؟ همانی که همه دارند و من ندارم...
از گفت هایم عبرت بگیر... عاشق نشو... هرگز... به کسی دل ببند که بتواند حرف دلت را به خوبی استفاده کند، آرامت کند...
نه کسی که بر علیه ـت استفاده کند...
زیبایی های دنیا همیشه به یک شکل نیست! من را نبین که مقاومت کرده ام!

" الآن چهل و پنج دقیقه هستش که می خوام این پستو بزنم ولی نمیشه! وحید ول کن نی که! "

اگه عاشق شوی...
روز ها به خاطر او بیداری...
شب ها هم به امید دیدنش می خوابی...
ولی اگر او را نبینی... افسرده می شوی...
درست مثل من!

دیگر چیزی نمانده که نگویم بلاگ عزیزم!
الآن که مطلبمو درباره ی خیابون و این حرفا گفتم، یاد آهنگ خیابون از بهرام افتادم.... واقعا قشنگه! من که ندارمش ولی هر کی داره، بشینه یه بار هم شده، گوش بده!


سرتون رو درد نیارم...
حرف هام همین بوده! حالا باز هم شما جدی نگیرید! D:


کامبیز دیوسالار
اول خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی!