زندگی را پیش رویم می بینم!

" دوست دارم صحبت کنیم... همیشه خواسته ام این بوده... کسی باشد که حرف دلم را بشنود! کسی که گاه گفته های یک دیوانه ای مثل من را بشنود... پیدا نمی کنم لغات را... اعصاب ندارم! نمی توانم بنویسم! "

کیبرد را هل میدهم جلو! کلماتی ذهنم را مشغول کرده!

اولی، زندگی، دومی، پیش رو! سومی، دیدن!

پیدا کردم! « زندگی را پیش رویم می بینم! »


" هعی... چی بگم! مشکلاتم در حال کم شدن هستن! ذهنم را مشغول نگه می دارم تا دردم را حس نکنم... ولی... نمی شود.

این زندگی با من بد تا می کند... رقم زدن هم چنین سرنوشتی... عوضم می کنه! دارم پیش میرم به سوی آینده... کم کم دارم به این می رسم که باید انتخاب رشته کنم... نمی دونم! دردسر های فیزیک رو به جون بخرم یا اینکه علاقمو به گیتار! یا اصلا بشینم ادبیات بخونم...! خودم هم نمی دونم چی می خواد پیش بیاد! در هر حال، زندگی را پیش رویم می بینم! "


کمی فکر می کنم... چیزی را از قلم انداختم! آهان!


" البته! یادم اومد که بگم با زندگی میونه ی خوبی ندارم! یعنی اون حوصله ی یه آدم امیدواری مثل من رو نداره! یکی که هی می خوره زمین... ولی بازم بلند میشه... آره دیگه، همه دشمن دارن، ما هم داریم... اونم از اون انتقام بگیراش! "


مطلبم رو چک می کنم! یه دفعه بارون می خوره تو صورتم! بلند میشم! پنجره ی اتاق رو می بندم! دوباره می شینم می نویسم!


"هوا داره بارونی میشه! از بوی خاک خوشم میاد! می تونم حس کنم که حداقل خدایی اون بالا هستش که به فکر من باشه! "


فکر کنم دیگه چیزی نمونده باشه... شایدم نه!


" بلاگ عزیزم! دوس دارم همیشه باشی... چون که نباشی، منم از بین میرم! با بودن تو، من هنوز دلیلی دارم که صبح ها، چشم هایم را به این دنیای خسته کننده، باز کنم! "


همه چیز تکمیل است! البته، عکس هایم را کپی کرده ام! باید یکی را انتخاب کنم! آهان... این یکی خیلی خوبه! یکمی که افکت بگیره، خوب میشه! آهان! تکمیل شد! اینم از انتشار!



کامبیز دیوسالار 
سی ام اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!