هعی زندگی... چی بگم آخه؟ از کجا شروع کنم؟ از همون کلمه ی مزخرف؟ « عشق! » بیخیال...

نپرس چرا برگشتی به نِت و فانتزی چون که داستانش طولانیه. زندگیم داره تغییر می کنه. با این که هنوز هیچی نشده ولی دارم احساسش می کنم. از درون!


همه علایقـَم! نوع لباسام! مدل حرفام! حتی همونی که می دونی داره عوض میشه! یه چیزایی داره از زندگیم میره ولی شاید یه چیز بهتر بیاد...

عشقم به گیتار دوباره شروع شده! میشینم هی آهنگ رُمَنس رو میزنم... اصلا دارم داغون میشم!


نمی دونم چی شده منو... جو گیر شدم! شایدم مثل بقیه چیزای این زندگی مزخرف، اینم یه مسخره بازی ذهن بیمار من باشه دیگه!

انقدر از دنیای ادبیات فانتزی دور شدم که روی کیبورد چند سانتی خاک نشسته بود... الآنم اینقدر غلط دارم تو نوشته که هی برمیگردم درستشون میکنم بعد یادم میره چی داشتم میگفتم.


نمی دونم چِم شده! نشستم دارم آهنگای عاشقونه گوش میدم! اصلا من موندم چرا یک دفعه رو آوردم به مرتضی پاشایی... شایدم همینا، همون تغییرات باشه!

در هر صورت فکر کنم طوفانی داره به پا میشه... که هر چی خاطرات بد دارم رو جم میکنه می بره! همینا باعث شد سری به بیان بزنم! یادم رفته بود حتی یوزر و پسوردم رو! نشستم به خودم فشار آوردم که بعله... یادم اومد! همون سایه شانس خودمونه! نشستم پای پی سی... نشستم چند تا داستان و این چرت و پرتا خوندم بلکه نویسندگی یادم بیاد! یاد اون همه جایزه قدیمی افتادم که بابت همین نویسندگی گرفته بودم... بالاخره تونستم خودم رو پیدا کنم! خودم رو شناختم! من واقعی! همون کامبیز دیوونه! همونی که رفیقاش تا آخر باهاش بودن! من تونستم...


من برگشتم!


کامبیز دیوسالار 

بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!