نشسته ام پشت این کیبورد! سعی می کنم حرفی بزنم! چیزی بنویسم! ولی کلمه ها دیر لود می شوند! مثل همان « دایال آپ » یا همون « ســِگا » که یک ربع اول فقط منتظر می ماندیم! خیره به صفحه ی تلویزیون! حال من الآن همون جوریه... نشستم و به زندگی سگیِ سگیِ خودم نگاه می کنم! موبایلم هی داره زنگ می خوره. رو صفحه نوشته: به ف*ک رفته!
نگاهی که یه اسم ـش می کنم، نا خودآگاه خندم میگیره! یادم میاد که عاشق فیلم بر باد رفته بود این بنده خدا... من هم اسمش رو گذاشته بودم که همیشه بخندیم! یادش بخیر! 3 سال گذشت!
هر چه که تلاش هم می کنم، می بینم یه چیزی رو کم دارم! تو!
یه چیزی از درونم میگه: نه بیخیال، اون الآن یه جای دیگه خوش و خرم داره حالشو می بره! یکی مثل من رو دور زده و الآن نمی دونه اون بدبخت دور خورده داره لای دستای زندگی چه بُری می خوره!

گوشی رو بر می دارم...
- الو؟
- الو و مرض!
- هان چیه؟
- کامی... مگه قرار نبود امروز...
- اَه.. حال و حوصلتو ندارم...
- کامی... زدحال نباش... همه هستن...
- همه؟
-اومممم... نه همه ی همه...
- پس خفه شو به ف*ک رفته!

گوشی رو قطع می کنم، خاموش می کنم و میفتم رو تختم...
اصلا برام این جمله ی آخری خنده دار نبود... بالعکس، خیلی هم مزخرف بود. موندم چرا زندگی داره اینجوری بُر می زنه! لعنتی داره به ف*ک می ده منو! نمی دونه من کشش ندارم این همه بدبختی رو...
عمومن با زندگی کاری ندارم، البته تا وقتی که با من کاری نداشته باشه! اگه کاری داشته باشه، مطمئنم که یه مشکل به جمع مشکلاتم اضافه میشه! آخه من کلکسیونرم! کلکسیونر بدبختی و مشکل و غم و هر چی شبیه اینا باشه!

کامبیز دیوسالار
بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال یک هزار سیصد و نود و سه خورشیدی!